یکمى دانشگاه،یکمى کار،یکمى خودم!

کلاسام تموم شد. یعنى دانشگاه تموم شد. درسته هنوز امتحاناش مونده اما میخوام بگم تموم شد! گرچه گاهى اوقات خوابش رو میبینم که یه واحدى اون وسطا جا مونده و یه ترم دیگه مجبورم برم... توى اینستاگرام عکساى جشن فارغ التحصیلى دوستام رو میبینم، بچه هاى دبیرستان که حالا هر کدومشون یه جا هستن. بین همکلاسى هاى دانشگاه حرفى از جشن نبود. خودمم پیگیرش نبودم، شاید چون حس خاصى ندارم. نه به خود دانشگاه و نه به همکلاسى ها. حالا دیگه هر روز، صبح و عصر، میرم کتابفروشى.. یه چیزایى هست که اذیتم میکنه اما چون کارم رو دوست دارم، بلند اعتراض نمیکنم. به قول دوست کروکودیلم: "معلومه کارتو دوست دارى وگرنه تو تحت هیچ شرایطى حاضر نبودى اون آدما رو تحمل کنى" کاملا درست میگه. خوب منو میشناسه..

مثل روال ترماى قبل برنامه ریزى کردم توى فرجه ها درس بخونم و چون ١٣واحد بیشتر نداشتم، خیلى سنگین نیست. وقتى داشتم برنامم رو مینوشتم خندم گرفته بود که با وجود اینکه ترم آخرم و کلا ٤تا دونه درس بیشتر ندارم، بازم مثل قبل میشینم و دقیق حساب میکنم هر روز چى و چقد بخونم. خب البته دروغ نگم بعدش به خودم گفتم: "توى این مورد راضیم ازت"

*منتظر سرویس نشستم.. خب اخه مگه مجبورى ساعت ٦ بیدار بشى وقتى قراره ٩ بزنى بیرون؟! (خطاب به خودم)

۰ نظر

ماجراهاى من و کار دوست داشتنیم

داشتم گزارش کار مینوشتم که براى ادامه ش به لب تاپم نیاز داشتم، روشنش کردم و شروع کرد به آپدیت کردن.. فقط نمیدونم این سرى چرا انقد طول کشید!

در نتیجه منم دست به کار شدم و از اونجایى که همه ى کارام تموم شده بود، گفتم بیام سراغ وبم و فرصت رو غنیمت بشمارم :)

از وقتى که سرکار میرم حدود ٢٠ روز یا به طور دقیق تر ١٩ روز میگذره. بیشتر از اون چیزى که فکر میکردم سرم شلوغ شده، تا حدى که الان مدتهاست میخوام بیام اینجا و راجب کارم و اتفاقاش بنویسم اما واقعا وقت نمیشه. اما ازین شلوغ بودن راضیم.

اول راجب خودم میگم و بعد راجب همکارام.. چون اونا هم داستان داره!

خیلى بهتر خودم رو شناختم. همیشه فکر میکردم ارتباط با آدما واسم سخت باشه، خب هست واقعا اما این نتونست مانع کارم بشه و خیلى بابتش خوشحالم. اون حس خجالت و معذب بودن بعد از راهنمایى کردن آدمایى که دنبال کتاب میگردن، حداقل واسه چند ساعت از بین میره. کار توى مغازه، باعث میشه آدمایى با سطح تحصیلات، فرهنگ و مالى متفاوتى رو ببینى و این دیدت رو خیلى خیلى باز میکنه. یکى از قشنگترین صحنه هایى که دیدم اومدن یه خانواده به کتابفروشیه که هرکدوم مطابق سلیقه و متناسب سنشون کتاب یا بازى فکرى انتخاب میکنن. خیلى قشنگه که اعضاى یه خانواده همه با هم براى خرید کتاب بیان... مثل رستوران رفتن و پارک رفتن. و چقد قشنگه رفتار بعضى از آقایون با همسر و بچه هاشون. هر کدوم ازین آدما میتونن یه درس یزرگ بهت بدن و من قراره با دقت بهشون توجه کنم. 

تا اینجا بحث رو نگه میدارم، خیلى داره طولانى میشه. یه کلمه ى کلیدى جدید هم اضافه میشه... یا شایدم بعدا بشه یه موضوع جدید... 

#ماجراهاى_من_و_کار_دوست_داشتنیم

۱ نظر

97.2.9


خب! از این تاریخ من یک دختر شاغل هستم :)

امروز اولین روز کارى بود و بعد از ٩ساعت کار، خب یکم خستم اما راضیم. خیلى دنبال کار بودم و باید اعتراف کنم جایى که کار میکنم، یکى از محبوب ترین مکان هاى منه. کتاب فروشى! با ٤نفر دیگه همکار هستم و فک کنم قراره اتفاقاى خوبى بیوفته. یعنى خوش بینم.

فعلا احساسم در همین حده... خودم فک میکنم باید بیشتر باشه اما در حال حاضر یکم وقت نیاز هست تا با شرایط جدید جور بشم. یه جورایى همه چى جدیده و من فقط در حال شناخت اطرافمم، بعدش واکنش نشون میدم.

۱ نظر

چى فکر میکردم و چى شد


دیروز آزمون ارشد دادم، حوزه ى امتحانیم اهواز بود. صبح رفتم و تا برگشتم شب شده بود. با تاکسى رفتم و با قطار برگشتم، آخرین بارى که سوار قطار اهواز-ماهشهر شدم، پنجم دبستان بودم. در تمام طول مسیر فکرم به همه جا رفت.. توى راه رفت فقط به فکر آزمون بودم، آزمونى که واسه من یکى خیلى سرنوشت ساز بود. اما توى راه برگشت به فکر کلِ زندگیم بودم که چقد به طرز مسخره اى وابسته به یه آزمونه! به این که من واقعا اینقد بزرگ شدم؟ حسش میکنم؟ نه راستش.. به قولا پیر شدیم ولى بزرگ نه. آره.. حسم اینه. و چقد حس میکنم تا اینجاى زندگیم هیچ کارى نکردم... تا چند ماه دیگه ٢٣ سالگیم تموم میشه و هنوز همه چى واسم گنگه، نمیدونم چیکار باید بکنم یا به طور دقیق تر چیکار میتونم بکنم؟ این فکر به اضافه ى تموم فکراى دیگه، از جمله داستان اون فیلماى وحشتناک پخش شده که قطعا قطره اى از دریاست.. البته قطره اى از اقیانوسه که هنوز لو نرفته و باعث شده از خودم خجالت بکشم که دارم توى چه کشور و شهرى زندگى میکنم. این چیزا داره ذهنم رو میخوره.

هرچى میگذره، برخلاف تصورم از اون آرزوها دورتر میشم و فکر کنم کم کم باید کلا فراموششون کنم.. این روزگار داره بد میچرخه و هر روزم داره یه روىِ جدیدِ ترسناکترش رو نشون میده و هر ثانیه مجبورى بگى : چى فکر میکردم و چى شد. 

۱ نظر

مادرم

١. تقریبا همه ى آدمایى که من و مامانم رو دیدن، میگن من خیلى شبیه مادرم هستم. کسایى که بیشتر ما رو میشناسن میگن نه تنها از نظر ظاهرى شبیه هم هستیم، حتى از نظر اخلاقى و خصوصیاتِ رفتارى هم مقدار زیادى شباهت داریم، یعنى من شبیه م بهش...

٢. میگن وفادارى یک زن زمانى مشخص میشه که همسرش چیزى نداره و وفادارى مرد زمانى مشخص میشه که همه چیز داشته باشه...

مادرم وفاداریش رو ثابت کرده بود، خیلى قبل تر از اینکه من دنیا بیام.

٣. آرزومه توى این مورد هم شبیه ش باشم.

۰ نظر

8325

تنهایی دست گذاشته روی قلبم و داره از همه زورش استفاده میکنه. فهمیده بی پناهم و دیگه از هیچی نمیترسه. کسی نمیدونه چی برمن میگذره و خب وقتی حرف نمیزنم، طبیعیه. یکی از ناممکن ترین افعال این روزای من، حرف زدنه. نه که نخوام... بارها شده خواستم اما نتونستم. واژه ها رو گم میکنم و اون مقصود اصلیم رو نمیرسونم. واسه همینه دیگه حتی تلاش هم نمیکنم. بر فرض که حرف هم زدم و گفتم چه اتفاقایی افتاده، تاثیرش چیه؟ فایده ش کجاست؟ سرنوشت عوض میشه؟ یا اون شنونده میتونه معجزه کنه؟ نه... فقط یکی یا شایدم چند نفر دیگه رو هم ناراحت و دلسرد میکنم.

چند خطی از احوالات من
۰ نظر

١ دقیقه سکوت!

ما خانواده ى پایبندى هستیم. پایبند به سالگردها و مناسبت ها... مثلا روز ١ فروردین ٩٦ بود که اون اتفاق عظیمِ شوم رخ داد و درست دیشب، بعد از گذشتِ ١ سال، ما یاد اون خاطره رو با اتفاقى عظیم تر و شوم تر، گرامى داشتیم.

۱ نظر

تو که در دلِ یخ زدم، شعله میگذارى*

شده داشته باشینش و واسه روزى که ممکنه دیگه نباشین، اشک بریزید؟

* آغوش - چارتار

(١٠٠بار تکرار)

۰ نظر

نه.. واقعا!

همینطور که دارم کاغذا رو بُرش میدم، به این فکر میکنم چى باعث شده که تا الان خودمو نکشتم؟!

نه.. واقعا!

۰ نظر

٩٣٤٠

شاید اینا تلاش هاى آخرم باشه، واسه غرق نشدن...

بعدش یه حباب، دوتا حباب.. بعدش دفترچه میاد روى آب

۰ نظر

٥١٨٣

نمیدونم بقیه آدما توى این روزاى آخر سال دارن به چى فکر میکنن. یه خرید عید، یا نو کردن وسایل خونه، یا قسطاى باقى مونده که باید تا پایان سال تسویه بشه، به خونه تکونى، به تعطیلات عید که کجا برن، به خودشون که توى این یه سال چیکارا کردن یا به عروسى که در پیش دارن و لباس چى بپوشن و کادو چى بدن، به حساب کتاب جور شدن دخل و خرج و هزار تا چیز دیگه. من این روزا به چى فکر میکنم؟ به آینده اى که نیمده تباه شد، به پیدا کردن یک شغل فورى، به آدمایى که دیگه نمیشناسمشون، به زندگى که داره روى جدیدش رو نشون میده و میگه دیدى قبلیا چیزى نبود، اینو تحویل بگیر! به طوفانى که در راهه و به مهمونایى که دلم میخواد بگم نیان چون اینجا هیشکى حالش خوب نیست.

بوى عید احساس نمیکنم، بیشتر شبیه یه ظهر گرم تابستونه.. 

۳ نظر

دوست، خانواده ایه که خودت انتخاب میکنی

فرندز هم تموم شد. بهترین سریالی که دیده بودم... حالا میفهمم بقیه آدما چرا انقد این سریال رو دوست داشتن. واقعا بی نظیر بود... انقد همه چیزش خوب بود که انگار داشتی باهاشون زندگی میکردی. با شادیشون خوشحال میشدی و با ناراحتیاشون غصه میخوردی. ازشون درس میگرفتی و باهاشون بزرگ میشدی. به نظرم هر کسی توی این سن و سال باید این سریال رو ببینه. راست میگن که هیچی مثل دوست خوب نمیشه.. دوست خانواده ایه که خودت انتخاب میکنی. خب راستش حسرت خوردم واسه نداشتن خانواده ای که خودم انتخابش کرده باشم. دوستانی دارم، بهتر از آب روان ولی هیچ وقت مثل این 6تا با کسی صمیمی نبودم، شاید مقصر خودم بودم که زیاد با کسی گرم نمیگیرفتم. به هر حال دیگه از ما گذشت، فکر میکنم که بعد از یه سنی آدما دوست جدید پیدا نمیکنن. ممکنه با آدمای مختلفی آشنا بشن اما اینکه بشه بهشون گفت دوست، فکر نکنم....

خلاصه اینکه این سریال رو از دستش ندید.


۰ نظر

2619

خسته ام

۲ نظر

بالاخره آخرش خوب میشه :)

فکر میکنم آدما تا وقتی آرزو دارن، زنده باشن، بعضیا میگن تا وقتی امید هست... واسه ی من آرزو خیلی پر رنگ تر از امیده. اگه هر روز تا شب رو دووم میارم، فقط به خاطر اینه که دلم نمیخواد تا وقتی به آرزوهام نرسیدم، بمیرم. دلم میخواد به خودم ثابت بشه که بالاخره آخرش خوب میشه... "آخرش به اون چیزایی که میخوای، رسیدی". دلم نمیخواد این رویا توی ذهنم خراب بشه.

۱ نظر

29 روز گذشته، چطور گذشت؟

از وقتی مرورگر گوشیم سایت رو باز نمیکنه، خیلی کم میام وبم و طبیعتا کمتر هم مینویسم. یه جورایی انقد ننوشتم که دارم عادت میکنم.

از 21 دی تا به امروز اینگونه گذشت:

امتحانام تموم شد و پروژه م با اون داستاناش هم تموم شد. انتخاب واحد کردم و این ترمه آخریه که توی این دانشگاه هستم. خب ته دلم خوشحالم.

بعد از تموم شدن امتحانا رفتم تهران. سفری که مدت ها منتظرش بودم و از اون چیزی که فکر می کردم خیلی بیشتر بهم خوش گذشت. سفری که هیچ وقت یادم نمیره و تک تک لحظه هاش با دقیق ترین جزئیات توی خاطرم مونده. راستش دوست ندارم خیلی ازش بنویسم و واسه کسی تعریف کنم. بیشتر دلم میخواد توی دل خودم بمونه. توی این سفر 2 بار از پیش دانشگاه تهران رد شدیم و خدا میدونه چقد توی دلم خواستمش. میدونم میدونم خیلی بیشتر از این حرفا باید واسش تلاش کنم و فقط به خواستنش نیست. ولی یه سری حقایق هست که وجود داره. من چند وقتیه که واسه ارشدم دیگه درس نمیخونم، نه که نخوام، نمیتونم. انقد مشکلات دارم که هر وقت میشینم پای دفتر کتاب، همشون به ذهنم حمله میکنن. میبینی ساعت ها گذشته و من یک صفحه هم نخوندم. اون وقته که میشینم بابت آینده ی خودم هم حرص میخورم که با این وضعیت به هیچ کدوم از آرزوهام نمیرسم. بعدم عصبی میشم و پامیشم میرم! این نحوه ی درس خوندن من شده.

فعلا روزام داره این شکلی می گذره. فک کنم نمینوشتمشون بهترم بود... پاکشون کنم؟ نه بزار فعلا باشه..

۰ نظر

با استرس به خیر گذشت


خواب موندم!!

براى اولین بار در طول تحصیلم خواب موندم واسه امتحان! من واسه کلاسام هم خواب نمیموندم چه برسه به امتحان.

ساعت ٨:٣٠ امتحان بود و من ٩بیدار شدم!! تنها دلیلى که دلم نمیخواست از امتحان جا بمونم، این بود که دیگه مجبور نباشم یه ترم دیگه این درس و این استاد رو ببینم. 

بابا رو بیدار کردم، البته با این میزان سر و صدایى که تولید کردم همه بیدار شدن... بهش گفتم ساعت ٨:٣٠ امتحانم بوده، الان ٩ شده، رام میدن؟ فکر کردن به اینکه مجبور بشم یه بار دیگه این استاد رو ببینم دیونه م میکرد. بهش نگفتم اما زودتر از من اماده شد که برسونتم... از حالم معلوم بود نمیتونم رانندگى کنم.

صحبت کردم و گذاشتن برم سر جلسه، چون هنوز کسى از بچه ها از سر امتحان بلند نشده بود. البته نباید از بچه ها تشکر کنم، باید از اون استادِ خنگ تشکر کنم که سوالا رو اشتباه طرح کرده بود!!!

ما ٢ساعت سر جلسه نشستیم تا استاد از خواب بیدار شد و تشریف آورد دانشگاه و دوباره سوال طرح کرد.

به خیر گذشت واقعا... به حالم که فکر میکنم، به اینکه نزدیک بود جلو مدیر گروه و معاون دانشکده بزنم زیر گریه، هم بغضم میگیره و هم خنده..

بماند که داستان داشتیم با مراقب جلسه که الکى گیر میداد و دیوونمون کرد، بماند که این استاد کلا داغانه و نمره دادنش داغان تر، بماند که نه سیوشرت پوشیده بودم و نه کمریند! و خیلى چیزهاى دیگه هم بماند.. فقط خدارو شکر.

۱ نظر

خبر خوب


امروز بعد از مدتها از ته دلم خوشحال شدم.

به ٢دلیل..

قبول شدن دوستم توى آزمونى که به شدت واسش زحمت کشیده بود و از جون و دل مایه گذاشته بود که خب نتیجه ش رو هم دید و من از شنیدن خبرش به حدى خوشحال شدم که تا ٢ساعت نیشم باز بود! :d

بعد اینکه رفتم سلین رو دیدم... بچه ى دوستم که چند روز پیش دنیا اومده بود. فکر کن، بچه کوچولو دوس داشته باشى، بچه ى بهترین دوستتم باشه، انقدم خوشگل باشه... دلم واسش رفت. 

و من عشق رو توى چشماى دوستم دیدم...

 همیشه از ناراحتیام نوشتم اینجا، از غصه هام.. نامردیه از این خوشحالیم ننویسم. بلکه شروعى باشه براى دوباره شاد بودن و تلاش کردن براى تداومش... 

:)

۰ نظر

از روزام بگم یکم..


امتحانام شروع شده، یکیش رو هم دادم. توى فرجه ها همشون رو یه دور خوندم و خیالم راحته. منتظرم زودتر ٢ بهمن بشه و تموم بشن. البته بیشتر منتظر سفرى هستم که قراره بعد از تموم شدن امتحانام برم.

خلاصه اینکه درس میخونم، فرندز میبینم (فصل ٦ رو تموم کردم) ، هر روز یکى از درساى memrise رو میخونم، به کاراى خودم و خونه میرسم، ١ساعت قبل از خواب کتاب میخونم. روزا و شبام اینجورى میگذره...روى یه خط مشخص. نظمش رو دوست دارم. فقط باید عادت کنم مثل قبل صبحا زودتر از خواب بیدار بشم.

آروم تر شدم.

به ارشدم فکر میکنم.

به خیلى چیزاى دیگه هم فکر میکنم.

بیشتر از هر چیزى این روزا،  ذوق بچه ى دوستم رو دارم که تازه چند روزه به دنیا اومده و من خاله شدم...

فعلا تا همینجا دست نگه میدارم ببینم بقیه ش چطور پیش میره 

:)

۱ نظر

آنچه که بودم!


نمیدونم چند ساعته دارم مطالب قدیمى وبم و کامنتا رو میخونم.. 

دلم تنگ شده واسه اون موقع ها.. محدثه ى اون موقع رو میخوام. اونى که واسش جنگیدم و از نو ساختمش.

تفکرم، حال و هوام، آرزوهام، دویدنام، دوستام...

خودِ اون موقعم رو دوست داشتم. الان..

۰ نظر

راز چند حرفىِ ما


میدونى کجاش قشنگه؟ اونجاش که به خودت ثابت میشه اینکه دوسش دارى، از سر نیاز و بخاطر فرار از تنهایى نیست. وقتى با خودت خلوت میکنى و میگى من تنهایى از پسش بر اومدم، یبار تونستم، پس بعد از اینم میتونم، پس ترسى ندارم.

 اینکه وابستگیم بخاطر گذاشتن مسئولیت روى دوشش نیست ، بخاطر وجود خودشه، خودِ خودش...

کارى به حرف کسى ندارم، هیچ کس نمیتونه اون چیزى که توى دل آدمیزاد هست رو بفهمه، راحت میشه بقیه رو فریب داد، اما خودت رو که نمیتونى...

در آخر؛ هیچ حسى به اندازه ى این لذت بخش نیست: دوست داشتن کسى فقط و فقط بخاطر خودش.. 

 فقط کافیه طعم اون آرامش و اطمینان رو بچشید.

۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان