من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان

داداشم رفته تهران، چند وقتى میشه.. از اتاق اشتراکى خودم و خواهرم اومدم اتاق داداشم.

حالا دیگه بیشتر وقتم رو اینجا میگذرونم. 

از وسایلم؛ میزم رو آوردم با دفتر کتابام و لپ تاپ م. یکمم از وسایل شخصیم.

از صبح تا شب میشینم پشت میز، دو کلمه درس میخونم و دو دقیقه به رو به روم خیره میشم.

آخر ترمه، درس زیادى نمونده. فقط یکى بیاد گزارش کاراموزیم رو بنویسه 😓 هر کارى میکنم اصلا حوصله ش رو ندارم. باید تا دوشنبه تحویل بدم.. 

یه جور حس بلاتکلیفى دارم، معلق بودن... به اضافه ى بى حوصلگىِ فراوان.


پ.ن: چقد از واى فاى خونه دورم 😅 مودم جفتم بود، نمیدونستم...

پ.ن: رفتیم راى هم دادیم :)

۰ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۳۱
محدثه //

از امشبم نمیدونم چى بگم.. چى تعریف کنم...

خوشحالیم غیر قابل وصف بود. دیدن معلم دیفرانسیل بعد از ٢،٣ سال..

اتفاقى نبود، باهاش هماهنگ کرده بودیم که بریم بیرون و ببینیمش.

من و دوستم، مژگان.. واقعا چقد خوبه که اینقد پایه ست..

به حدى حال خوب بهم داد، به حدى خوشحال بودم و از ته دل لبخند میزدم... اصن بى نظیر بود.

یکى از بهترین شبا بود.

عکسامون همه سلفى بود و نور کافه بد، اما خیلى دوسشون دارم.

مرسى که اینقد مهربون و با معرفتى.. مرسى که حالِ خوبِ دبیرستان رو واسم آوردى... مرسى که رفیقى..

۰ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۷
محدثه //


یه لحظه ست..

اون موقعى که تصمیم میگیرى نجنگى، بشینى و نگاه کنى.

میدونى دائمى نیست، میدونى دلت نمیاد، میدونى که نمیتونى.

اما تجربه ش کردى، که همون لحظه کار تموم شده، دائمى شده، اینم میدونى.

واسه همینه که میترسى... از همون یه لحظه ى کوچیک میترسى.

۱ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۰
محدثه //

باورم نمیشه این هفته تموم شد!

کار دارم، درس دارم، اما همین که این ارائه تموم شد، یعنى من آزاد شدم.

خوب بود، استاد هم راضى بود..

اما تا حالا ندیده بودم یه استاد، از کم کارىِ دانشجوهاش اینقد غصه بخوره، یعنى به وضوح دیدم که چهره ش عوض شد، کلاس رو زودتر تموم کرد و گفت بریم... عصبانى نشد، فقط غصه خورد... 😕

من خودم دانشجو ام. استاد بد زیاد داشتم، هیشکى یه استاد بد رو دوست نداره، درسشو دوست نداره، کلاسش رو دوست نداره... اما این استاد ما واقعا خوبه... یعنى من تنها نمیگم، همه موافقن که خوبه. هوامونو داره، امتحاناش آسونه با اینکه خیلى خوب درس میده، جو کلاسش خسته کننده نیست، از نظر علمى خیلى باسواده و... .

نمیدونم، من که دلم نمیاد همچین استادى رو ناراحت کنم.

ما دانشجو ها همیشه از اساتید گِله داریم، اما شاید رفتار خود ما(کلا دانشجوها) خوب نبوده که اساتید هم اینجورى شدن...(همیشه اینجورى نیست، اما این امکان هست) اصلا دلم نمیخواد این استاد فکر کنه به درسش بى اهمیت هستیم و روشش رو عوض کنه و دیگه اینجورى نباشه... 😔

دلم میخواست بگم که اگه شما هم استادى مثل استاد ما دارید، درسش رو بخونید، قدرش رو بدونید. نزارید غصه بخوره...

۳ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۴۲
محدثه //


هرجور حساب میکنم، الان باید بیهوش باشم از خستگى! خواب نه ها... بیهوش.

این هفته خیلى سرم شلوغه... درس، کار، پروژه.

با اینکه ٦ترم گذشته ولى باید اعتراف کنم که هنوز هم از ارائه دادن وحشت دارم!

میشه مثلا معجزه بشه و ارائه یه جورى پیچونده بشه؟ 👀

چجورى باید به مغزم بگم که فردا قبل از ٧باید بیدار بشى و تا ٥ عصر قرار نیست بیاى خونه، پس بخواب لطفا...


پ.ن: هرزنامه م داره منفجر میشه، چه وضعشه عاخه؟ لطفا رسیدگى بشه...

با تشکر!

۱ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۲۴
محدثه //


چرا نفهمیدیم رشته فقط ریاضى و تجربى نیست.. فقط مهندسى و پزشکى نیست.

چرا نفهمیدیم زندگى فقط درس خوندن نیست.

چرا یکى بمون نگفت و چشممون رو باز نکرد. چرا نذاشتن حرف بزنیم.

چرا یکى قبول نکرد که اگه من ٢روز دیگه مُردم، کى جواب اون آرزوهایى که به دلم موند رو میده؟ همونا که همش وعده ى فردا رو بهم میدادن؟

خستم.

۳ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۷
محدثه //


تو نمیدونى، چون قبل از این منو ندیده بودى. اما خودم که میدونم... میدونم این حرفام، رفتارام، تناقض داره با خودم. با اون چیزى که من از خودم میشناختم...

بیشتر از اینکه با کسى مشکلى داشته باشم، با خودم دارم. این چیزى که اگه الان برم رو به روى آینه بایستم، میبینم، من نیستم... یه سرى اتفاق و حرف و داستانه.

بعضى چیزا خیلى بدتر از اون چیزیه که بشه به زیون آوردش.. حداقلش از توانِ من خارجه.

اینکه توى مغزم همیشه اینا هست، هر روز دارم به چشم میبینم، نتیجه ش شده این.

۴ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۱۵
محدثه //


آدم خیال پردازى(؟) هستم تا حدودى... یعنى فکر زیاد میکنم، قاطیشون خیال هم هست دیگه، به مقدار زیاد!

این خیال پردازى در دو صورت به شدت تقویت میشه.. وقتى کتاب میخونم... وقتى فیلم میبینم.

رلستش اون موقع ست که احساس میکنم زنده م :)

۴ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۱
محدثه //


دو نوع تنهایى داریم: تنهایى در کنار و تنهایى در قلب!

در نوع اول شما شخصى را در کنارتان، یا دور و برتان مشاهده نمیکنید، مثل وقتى که در اتاق تنها هستید. در نوع دوم شما از درون احساس تنهایى میکنید، هرچند اگر کسى در اتاق کنار شما باشد.

براى بعضى افراد اولى سخت تر است و براى دسته ى دیگر دومى.

مثلا خواهرم اولى را دوست ندارد، همیشه میگوید وقى تنهاست غذا نمیخورد. برعکس من.. من اولى را دوست دارم و تابِ دومى را ندارم.. مخصوصا شب ها... همان موقعى که همه ى خانه به خواب میرود الا تو. میبینى براى یکى این شب از ٢نیمه شب آغاز میشود و براى دیگرى از ١٠ ... همان موقعى که در تاریکى اتاق نشسته اى و خودت و اتفاقات همون روز و تمام عمرت را از اول بازگو میکنى. مخصوصا مکالمات را... از آن عابرى که ازش آدرس پرسیدى تا رئیس ستاد حراست محل کاراموزى... تا حرف هاى نزده ات را.

در آخر هم وسطش خسته میشوى و میآیى چند خطى درهم و برهم مینویسى و باز هم آنچه را که باید، نمیگویى و میروى...

۳ نظر ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۷
محدثه //


میشه هر کسى که این پُست رو میبینه، یه بیت شعر که از نظرش قشنگ و مناسب براى تحویل دادن به استاد هست رو بنویسه؟ 

(استاد بهمون پروژه ى آزاد داده، من میخوام یه بیت شعر رو معرق کنم، ولى هنوز یه بیتى که به دلم بشینه و مناسب باشه رو پیدا نکردم..)


+ممنونم :)


۳ نظر ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۰
محدثه //

امروز صبح، من یه آزمون داشتم.

حس خوب این بود که مراقب آزمون خیلی خوش اخلاق بود و چون آزمون عملی بود طبیعتا یکم استرس وجود داشت. اما با هر جواب درست میتونستی تحسین رو توی چشماش بخونی...


بعد از آزمون رفتم دانشگاه، کلاس داشتم..حس خوب آزمایشگاه سیستم عامل.

میتونم بگم یکی از بهترین اساتید دانشگاه ست... شاید از نظر مدرک تحصیلی کسایی باشن که از ایشون بالاتر هستن، اما بهترین بودن فقط به این چیزا نیست، حتی به نمره دادن هم نیست چون هنوز امتحانی برگزار نشده و نمره ای ندادن.. اما به دانشجو احترام میزارن، با تحقیر و توهین سعی نمیکنن ما رو مجبور به درس خوندن کنن... مثل بقیه که میگن: شما اصن درس نمیخونین دانشگاه میاید چیکار...دانشجو هم دانشجوهای قدیم... ما سه تا کتاب میخوندیم شما همین 4صفحه جزوه رو هم نمیخونین.. و غیره...

سخت گیریای خاص خودشون رو دارن؛ باید سر کلاس حاضر باشی و توی بحث شرکت کنی.. برنامه ها رو با دقت بنویسی... حرف نزنی و حواست به درس باشه...

اینو قبول دارم که همه ی دانشجو ها درس نمیخونن و بهونه تراشی میکنن و خیلی چیزای دیگه اما اینکه تر و خشک رو با هم نمیسوزونه خیلی خوبه!! اینکه میدونه چه کسی به درس بها میده و طبیعتا اون هم به شخص!

من استاد بد خیلی داشتم و دارم.. اما این واقعا خوبه... در حدی که همین امروز گزارش کار رو براش تایپ کردم ^_^


حس خوب بعدی حراست محل کاراموزی بود!!

بعد از مشقت های فراوان تونستم یه جای رو برای کاراموزی پیدا کنم. امروز نامه رو از دانشگاه گرفتم و رفتم...

بعد از کلاس بود، طرفای ساعت1.. به حراست توضیح دادم که چرا اومدم و اونم گفت که نیستن تا2... خلاصه رفتم و ساعت2:30 برگشتم.. (معلومه چرا نیم ساعت دیرتر دیگه :D) زنگ زد که هماهنگ کنه و من برم پیش مسئول مربوطه... جلسه داشتن! نیم ساعت نشستم و خبری نشد. فکر کنم دلش واسم سوخت، گفت بیا این شماره ی خانوم فلانی که باید بری پیشش، زنگ بزن، هر وقت بودش بیا که اینجوری معطل نشی...


راستش نمیدونم! شاید من خیلی این چیزا رو واسه ی خودم بولد کردم اما واقعا امروز از این عکس العمل ها حس خوب گرفتم :)



۰ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۵۰
محدثه //


خواب بد موقع؛ نتیجه ش میشه اینکه الان بیدارم.( ٢روز بود که خوابم تنظیم شده بود)

سرم به طور وحشتناکى درد میکرد وگرنه من آدمى نیستم که بد موقع بخوابم.

بیشتر مواقع طرفدار خواب نیستم و بیدارى رو ترجیح میدم، اما امشب کلافه م و واقعا دلم میخواد بخوابم.

به قول صابر ابر: کاش میشد خواب سفارش بدیم و بگیم خواب چى ببینیم، بعد که پستچى واسمون میاره و میخوایم حساب کنیم، میگه حساب شده! کى حساب کرده؟ خدا...


۲ نظر ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۹
محدثه //


خیلى وقت پیش یه نفر براى یکى از پُست هاى وبم کامنت گذاشته بود: " سعى کن کارى کنى که بعد شب ها، زل زده به سقف نخواى تا صبح به زندگیت فکر کنى..."

امشب اتفاقى دوباره این کامنت رو دیدم... 

نمیدونم دقیقا چند مدته که شبا دارم به سقف اتاقم زل میزنم و تا نزدیکاى صبح بیدارم و به زندگیم فکر میکنم... .

سعى کردم... اما نمیدونى... 

( آخه چرا نمیتونم حرفمو بزنم؟ یا حتى بنویسم؟)

۳ نظر ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۵
محدثه //







(اینقد نوشتم و پاک کردم که خسته شدم)

۱ نظر ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۱۲
محدثه //


چیزى که خیلى این روزا ذهنم رو مشغول کرده، آیندمه!

قبلا هم راجبش فکر میکردم و برنامه داشتم. طبق همون هدف هم قدمام رو برداشتم.

تنها چیزى که فرق کرده اینه که نباید کوچکترین اشتباهى کنم. اینو فهمیدم که اگه هر اتفاقى افتاد خودم تنهایى باید از پسش بر بیام و کسى نیست کمکم کنه. بدون هیچ گونه پشتیبانى و نیروى کمکى.

قبلا هم این چیزا رو میدونستم... اما... یه چیزایى فرق کرده.

توى این یه ساله، جورى زندگیم ورق خورده که به طور وحشتناکى توى شُک هستم. در حدى که اگه فردا صبح بیدار بشم و بگن بدترین اتفاق دنیا واسه من افتاده، تعجب نمیکنم و میگم: ااا، زودتر از اینا منتظرش بودم!

خب راستش دلم یه اتفاق خوب میخواد، یه چیزى که دل گرمم کنه، که بشه نیرو توى زانوهام و از روى زمین بلندم کنه...

۲ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۳
محدثه //


شب آرزوها کِى بود؟

دیشب یا پریشب؟

حالا که گذشت اما وقتى بهش فکر کردم دیدم من که آرزویى نداشتم چه برسه به آرزوها..

پس خیلى هم فرقى نمیکنه کِى بوده.

۳ نظر ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۴۳
محدثه //


یه حرفایى هست که نمیشه به کسى گفت.

یا جایى نوشت.

مثل یه کتاب که مجوز نداره.

مثل یه پست که هیچ وقت انتشار داده نمیشه.

حرفایى که همیشه ى همیشه توى گلوت میمونه.

نه که نخواى بگى... بعضى حرفا مثل تیر آخر میمونه، میترسى از سرنوشتش.

۳ نظر ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۵
محدثه //


لاک پشتم گم شد :(

۲ نظر ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۲۱
محدثه //


یه چیزى رو هم فهمیدم، یعنى میدونستم اما الان کاملا مطمئنم...

اینکه وقتى یه دعوا، یه بحث، یه دلخورى ساده هست..

 بین دوتا دوست، دوتا همکار، خواهر برادرى، یه زوج و...

باید دو نفر با هم بشینن و حرف بزنن و حلش کنن، همون روز... نباید فکر کرد که گذشت زمان باعث فراموشى میشه، به چشم دیدم که نمیشه. وقتى اون مشکل از ریشه حل نشه، ٥سال بعد، ١٠سال بعد، ٢٠سال بعد، توى یه دعواى دیگه، اون زخم سر باز میکنه و دعوا توى دعوا میشه!

باور کنین.. 

۲ نظر ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۱
محدثه //


بعضى از روزاى زندگى، یه اتفاقاتى میوفته و بعد از اون هرکارى بخواى کنى، نمیتونى.

شاید اون موقع ست که زندگیت تموم میشه و تو فقط زنده اى.

بعضى اتفاقا شبیه فیلم میمونه، مثل فیلم revanant اول فکر میکنى که همش جلوه هاى ویژه ست... اما بعد متوجه میشى که نه، همش واقعى بوده!

نمیشه، هرجور حساب کنى میبینى نمیشه..


پ.ن: سردردهاى لعنتى ؛|

۰ نظر ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۵
محدثه //