من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

فکر میکنم آدما تا وقتی آرزو دارن، زنده باشن، بعضیا میگن تا وقتی امید هست... واسه ی من آرزو خیلی پر رنگ تر از امیده. اگه هر روز تا شب رو دووم میارم، فقط به خاطر اینه که دلم نمیخواد تا وقتی به آرزوهام نرسیدم، بمیرم. دلم میخواد به خودم ثابت بشه که بالاخره آخرش خوب میشه... "آخرش به اون چیزایی که میخوای، رسیدی". دلم نمیخواد این رویا توی ذهنم خراب بشه.

۱ نظر ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۵
محدثه //

از وقتی مرورگر گوشیم سایت رو باز نمیکنه، خیلی کم میام وبم و طبیعتا کمتر هم مینویسم. یه جورایی انقد ننوشتم که دارم عادت میکنم.

از 21 دی تا به امروز اینگونه گذشت:

امتحانام تموم شد و پروژه م با اون داستاناش هم تموم شد. انتخاب واحد کردم و این ترمه آخریه که توی این دانشگاه هستم. خب ته دلم خوشحالم.

بعد از تموم شدن امتحانا رفتم تهران. سفری که مدت ها منتظرش بودم و از اون چیزی که فکر می کردم خیلی بیشتر بهم خوش گذشت. سفری که هیچ وقت یادم نمیره و تک تک لحظه هاش با دقیق ترین جزئیات توی خاطرم مونده. راستش دوست ندارم خیلی ازش بنویسم و واسه کسی تعریف کنم. بیشتر دلم میخواد توی دل خودم بمونه. توی این سفر 2 بار از پیش دانشگاه تهران رد شدیم و خدا میدونه چقد توی دلم خواستمش. میدونم میدونم خیلی بیشتر از این حرفا باید واسش تلاش کنم و فقط به خواستنش نیست. ولی یه سری حقایق هست که وجود داره. من چند وقتیه که واسه ارشدم دیگه درس نمیخونم، نه که نخوام، نمیتونم. انقد مشکلات دارم که هر وقت میشینم پای دفتر کتاب، همشون به ذهنم حمله میکنن. میبینی ساعت ها گذشته و من یک صفحه هم نخوندم. اون وقته که میشینم بابت آینده ی خودم هم حرص میخورم که با این وضعیت به هیچ کدوم از آرزوهام نمیرسم. بعدم عصبی میشم و پامیشم میرم! این نحوه ی درس خوندن من شده.

فعلا روزام داره این شکلی می گذره. فک کنم نمینوشتمشون بهترم بود... پاکشون کنم؟ نه بزار فعلا باشه..

۰ نظر ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۳۲
محدثه //


خواب موندم!!

براى اولین بار در طول تحصیلم خواب موندم واسه امتحان! من واسه کلاسام هم خواب نمیموندم چه برسه به امتحان.

ساعت ٨:٣٠ امتحان بود و من ٩بیدار شدم!! تنها دلیلى که دلم نمیخواست از امتحان جا بمونم، این بود که دیگه مجبور نباشم یه ترم دیگه این درس و این استاد رو ببینم. 

بابا رو بیدار کردم، البته با این میزان سر و صدایى که تولید کردم همه بیدار شدن... بهش گفتم ساعت ٨:٣٠ امتحانم بوده، الان ٩ شده، رام میدن؟ فکر کردن به اینکه مجبور بشم یه بار دیگه این استاد رو ببینم دیونه م میکرد. بهش نگفتم اما زودتر از من اماده شد که برسونتم... از حالم معلوم بود نمیتونم رانندگى کنم.

صحبت کردم و گذاشتن برم سر جلسه، چون هنوز کسى از بچه ها از سر امتحان بلند نشده بود. البته نباید از بچه ها تشکر کنم، باید از اون استادِ خنگ تشکر کنم که سوالا رو اشتباه طرح کرده بود!!!

ما ٢ساعت سر جلسه نشستیم تا استاد از خواب بیدار شد و تشریف آورد دانشگاه و دوباره سوال طرح کرد.

به خیر گذشت واقعا... به حالم که فکر میکنم، به اینکه نزدیک بود جلو مدیر گروه و معاون دانشکده بزنم زیر گریه، هم بغضم میگیره و هم خنده..

بماند که داستان داشتیم با مراقب جلسه که الکى گیر میداد و دیوونمون کرد، بماند که این استاد کلا داغانه و نمره دادنش داغان تر، بماند که نه سیوشرت پوشیده بودم و نه کمریند! و خیلى چیزهاى دیگه هم بماند.. فقط خدارو شکر.

۱ نظر ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۲:۲۶
محدثه //


امروز بعد از مدتها از ته دلم خوشحال شدم.

به ٢دلیل..

قبول شدن دوستم توى آزمونى که به شدت واسش زحمت کشیده بود و از جون و دل مایه گذاشته بود که خب نتیجه ش رو هم دید و من از شنیدن خبرش به حدى خوشحال شدم که تا ٢ساعت نیشم باز بود! :d

بعد اینکه رفتم سلین رو دیدم... بچه ى دوستم که چند روز پیش دنیا اومده بود. فکر کن، بچه کوچولو دوس داشته باشى، بچه ى بهترین دوستتم باشه، انقدم خوشگل باشه... دلم واسش رفت. 

و من عشق رو توى چشماى دوستم دیدم...

 همیشه از ناراحتیام نوشتم اینجا، از غصه هام.. نامردیه از این خوشحالیم ننویسم. بلکه شروعى باشه براى دوباره شاد بودن و تلاش کردن براى تداومش... 

:)

۰ نظر ۱۹ دی ۹۶ ، ۰۰:۲۰
محدثه //


امتحانام شروع شده، یکیش رو هم دادم. توى فرجه ها همشون رو یه دور خوندم و خیالم راحته. منتظرم زودتر ٢ بهمن بشه و تموم بشن. البته بیشتر منتظر سفرى هستم که قراره بعد از تموم شدن امتحانام برم.

خلاصه اینکه درس میخونم، فرندز میبینم (فصل ٦ رو تموم کردم) ، هر روز یکى از درساى memrise رو میخونم، به کاراى خودم و خونه میرسم، ١ساعت قبل از خواب کتاب میخونم. روزا و شبام اینجورى میگذره...روى یه خط مشخص. نظمش رو دوست دارم. فقط باید عادت کنم مثل قبل صبحا زودتر از خواب بیدار بشم.

آروم تر شدم.

به ارشدم فکر میکنم.

به خیلى چیزاى دیگه هم فکر میکنم.

بیشتر از هر چیزى این روزا،  ذوق بچه ى دوستم رو دارم که تازه چند روزه به دنیا اومده و من خاله شدم...

فعلا تا همینجا دست نگه میدارم ببینم بقیه ش چطور پیش میره 

:)

۰ نظر ۱۷ دی ۹۶ ، ۱۳:۵۲
محدثه //


نمیدونم چند ساعته دارم مطالب قدیمى وبم و کامنتا رو میخونم.. 

دلم تنگ شده واسه اون موقع ها.. محدثه ى اون موقع رو میخوام. اونى که واسش جنگیدم و از نو ساختمش.

تفکرم، حال و هوام، آرزوهام، دویدنام، دوستام...

خودِ اون موقعم رو دوست داشتم. الان..

۰ نظر ۰۷ دی ۹۶ ، ۰۲:۰۲
محدثه //


میدونى کجاش قشنگه؟ اونجاش که به خودت ثابت میشه اینکه دوسش دارى، از سر نیاز و بخاطر فرار از تنهایى نیست. وقتى با خودت خلوت میکنى و میگى من تنهایى از پسش بر اومدم، یبار تونستم، پس بعد از اینم میتونم، پس ترسى ندارم.

 اینکه وابستگیم بخاطر گذاشتن مسئولیت روى دوشش نیست ، بخاطر وجود خودشه، خودِ خودش...

کارى به حرف کسى ندارم، هیچ کس نمیتونه اون چیزى که توى دل آدمیزاد هست رو بفهمه، راحت میشه بقیه رو فریب داد، اما خودت رو که نمیتونى...

در آخر؛ هیچ حسى به اندازه ى این لذت بخش نیست: دوست داشتن کسى فقط و فقط بخاطر خودش.. 

 فقط کافیه طعم اون آرامش و اطمینان رو بچشید.

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۵
محدثه //


همینجور که منتظرم کوکو سبزى آماده بشه و دارم تو فکرم ظرفا و مخلفات ناهار رو آماده میکنم؛ به این فکر میکنم که چقد واسه یکى مثل من عجیبه... پسر عمه اى که ١٣ سال از داداشم کوچیکتره و الان ٢روزه اومده خونمون و ٢٤ ساعته باهم هستن. عجیب تر واسم داداشمه که چطور میتونه با کسى که ١٣ سال از خودش کوچیکتره رفیق بشه! خب پسر عمه م رو در این قضیه درک میکنم، منم با بزرگتر از خودم کنار میام، اما کوچیکتر... به سختى!

داشتم توى ذهنم مرور میکردم که من با کدوم از خاله ها و عمه ها و غیره؛ با خودشون یا بچه هاشون اینقد صمیمى و راحت هستم که بخوام برم خونشون و تنهایى بمونم... خب میتونم بگم تقریبا هیچکدوم! تقریبا چون با چند نفرى صمیمى هستم ولى... حتى از بچگى هم یاد ندارم خونه ى فامیل مونده باشم... نمیدونم خوبه یا بد، اما فکر کنم خوب میشد اگه با کسى جور بودم و مثلا تابستون تموم شدمون رو باهم میگذروندیم...


پ.ن: نگید دارم دیر بهشون ناهار میدم، خودشون دیر بیدار شدن :d 

۲ نظر ۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۴:۰۴
محدثه //


روز اول پاییز، یعنى ١مهر با یکى از بچه ها براى صحبت با معاون آموزشى رفتیم دانشگاه. وقتى توى دفترش منتظرش بودیم و فقط صداى کولر گازى میومد، به دوستم گفتم انگار نه انگار که اولین روز پاییزه...

از اومدن پاییز خوشحالم، اونم نه یکم... خییییلییییى.

ولى تا وقتى که برگا نارنجى نشه، آسمون ابرى نشه، اول صبح یهو باد نیاد و لرزت نگیره، از اون بارون ریزا نزنه، تا وقتى که صداى کولر گازى بیاد توى کلاسا، پاییز نیمده... 

من که بهش میگم پاییز تقویمى!

۰ نظر ۰۴ مهر ۹۶ ، ۰۹:۵۳
محدثه //


فکر کنم به جایى رسیدم که میتونم بگم: اینقد که از آشنا خوردم، از غریبه نخوردم.

۱ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۰۵
محدثه //


یادمه بچگیامم همینجورى بودم... زود گریه م میگرفت!

الانم بعد از ٢٢سال بازم زود گریه م میگیره... واسه همین از بحث فرار میکنم، چون نمیخوام کسى ببینه و مسخره م کنه.... شاید واسه همینه که تا بغض میکنم بهم میگن: تو هنوزم بچه اى.

باشه، قبول! من هنوزم بچه م :)

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۰۹
محدثه //


از اون شبا بود که یادم اومد چقد با اونى که میخوام (میخواستم) فاصله دارم.

۰ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۹
محدثه //


بعضى از اقوام رو از دنیاى واقعى هم باید بلاک کرد، مجازى که جاى خود داره!

بخدا...

یعنى چى که خودش میاد استورى و عکس ما رو چک میکنه، اما ما رو ریمو کرده؟! حالا جدا از اینکه با یه اسم الکى اکانت ساخته که شناخته نشه و اتفاقى خودش رو لو داد.

واقعا نباید اینو بلاک کرد؟! واقعا این آدم قصدش چیزى جز فضولیه؟ 🤔

هیچ وقت جدى نگرفتم، همیشه واسه مود خودم نوشتم و عکس گذاشتم، واسه همین پیجم پابلیک بود... ولى وقتى میبینم همچین آدمایى پیدا میشه واقعا شاکى میشم... چى عایدمون میشه از سرک کشیدن تو زندگى بقیه؟

خب الان دلم گرفته، الان شادم، اصن الان با دوست پسرم بیرونم، بدو برو به همه بگو که یه وقت جا نمونى از قافله ى دهن لق ها...

یا ببخشید پسر خاله یا پسر عمه ى عزیزى که متاهلى و میاى کامنت و دایرکت میدى، نمیگى خانومت ببینه چه داستانى میشه؟! کسى نمیگه شما نیت سوء دارى ولى خب خوبه مراعات کردن، اونم توى این زمونه ى... بیخیال!

نمیتونم این چیزا رو مستقیم به خودشون بگم، میام اینجا بلکه توى دلم نمونه :)

خلاصه اینکه ما اینستاگرام رو با وجود همه ى خوبى هایى که داشت؛ آقاى ق، افراسیابى، خانواده ى دوست داشتنى نازلى، تارا، ژالز و نیماش، آقاى معروف، کانورس لاور، صبا با ص و کلى پیج خوب دیگه، رو ترک کردیم و براى بار سوم (فکر کنم!) دى اکتیو کردیم. ( البته البته، قبلش زدم اونا رو بلاک کردم.. بعله! ) 

آره دیگه، اینجوریاس.

میدونم بازم برمیگردم سمتش چون من دوستاى خوبى داشتم، اما على اى حال تا مدتى بزاریم فضولى یه عده بى نتیجه بمونه :)


* عنوان از رادیو چهرازى، با اندکى تحریف!

۱ نظر ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۴
محدثه //


تو همون فکر قشنگى هستى که تو اوج خواب و خستگى میخوام بهش فکر کنم!

۱ نظر ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۳
محدثه //


انتظار آدم رو پیر میکنه

صورتش رو نه، دلش رو

۱ نظر ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۷
محدثه //


حس میکنم مغزم یه جورایى داره از داخل منفجر میشه.

به ازاى هر یه فکرى که میکنم که به هدفام میرسم، باید ٣تا فکر منفى رو که همچین بى راه هم نمیگه از ذهنم بیرون کنم!!

تمام انرژیم داره صرف این میشه؛ امید دادن به خودم.

که بابا غصه نخور، تو فکر چیزى نباش، فقط تمرکز کن و درست رو بخون. چاره اى نیس، واسه تو این تنها راهه... این سختى رو تحمل کن، بخدا بعدش راحت میشى، به همه ى اون چیزایى که میخواى میرسى. که آقا جان تو همه تلاشت رو بکن، ببین، همه ها.. اگه بقیه مانع شدن، اون وقت یه فکر دیگه میکنیم.

روزى چندبار اینا رو به خودم میگم؟ نمیدونم...

۱ نظر ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۷
محدثه //


یه چیزى هست که من نمیدونم چیه!

نمیگم همه چى خوبه و همه چى سر جاشه و اورى ثینگ ایز گود.. اما دلیل این بى قرارى و آشفتگیم رو نمیدونم.

این عصبى و کم طاقت بودن...

دلیلى واسشون ندارم، اما هستن.

۳ نظر ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۷
محدثه //


کاش اینقد پول و قدرت داشتم که میتونستم آرزوى کسایى که دوسشون دارم رو برآورده کنم.

۲ نظر ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۶
محدثه //


دلم میخواد برم دریاچه... همین الان

بالا بیارم همه ى این همه فکر و خیال رو


۱ نظر ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۱
محدثه //


بیشتر عمرم رو تنها بودم. از همون بچگى دوستاى زیادى نداشتم.

همینطور که الان ندارم. یعنى فهمیدم من دوست صمیمى ندارم! فکر میکردم صمیمى هستن اما خب من فقط این فکر رو میکردم...

الان دیگه خیلى خیلى کم بیرون میرم. خیلى خیلى کم دست به گوشیم. خودمم متوجه نمیشم روزام چجورى شب میشن و میگذرن...  البته خب کار خاصى هم نمیکنم.

به مرحله اى رسیدم که دیگه واسه اینجا نوشتن کلى فکر میکنم و مینویسم و پاک میکنم اما بازم اون چیزى که میخوام نیس.

راستش اصن این چیزى نیس که من از زندگیم میخواستم... 

فقط این وسط یه چیزى اذیتم میکنه. روح بودن آدما... اینکه معلوم نیست هستن یا نیستن...


* شهریار

۳ نظر ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۱
محدثه //