من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان


لاک پشتم گم شد :(

۲ نظر ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۲۱
محدثه 💫


یه چیزى رو هم فهمیدم، یعنى میدونستم اما الان کاملا مطمئنم...

اینکه وقتى یه دعوا، یه بحث، یه دلخورى ساده هست..

 بین دوتا دوست، دوتا همکار، خواهر برادرى، یه زوج و...

باید دو نفر با هم بشینن و حرف بزنن و حلش کنن، همون روز... نباید فکر کرد که گذشت زمان باعث فراموشى میشه، به چشم دیدم که نمیشه. وقتى اون مشکل از ریشه حل نشه، ٥سال بعد، ١٠سال بعد، ٢٠سال بعد، توى یه دعواى دیگه، اون زخم سر باز میکنه و دعوا توى دعوا میشه!

باور کنین.. 

۲ نظر ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۱
محدثه 💫


بعضى از روزاى زندگى، یه اتفاقاتى میوفته و بعد از اون هرکارى بخواى کنى، نمیتونى.

شاید اون موقع ست که زندگیت تموم میشه و تو فقط زنده اى.

بعضى اتفاقا شبیه فیلم میمونه، مثل فیلم revanant اول فکر میکنى که همش جلوه هاى ویژه ست... اما بعد متوجه میشى که نه، همش واقعى بوده!

نمیشه، هرجور حساب کنى میبینى نمیشه..


پ.ن: سردردهاى لعنتى ؛|

۰ نظر ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۵
محدثه 💫


اینو خودم خوب میدونم که وقتى نوشتنم اینجا زیاد میشه، یعنى باید حرف بزنم اما نمیزنم.

حرف بزنم، نه که بنویسم.

نمیگم کسى نیست، شاید اگه به یکى بگم، قبول کنه که پاى حرفام بشینه. ولى میدونى... نمیتونم با کسى صحبت کنم. میخوام اونکه میخوام بیاد و بپرسه و بشنوه! 

همه ى روزم یه طرف، این ١٢ شب به بعد تا وقتى که خوابم ببره هم یه طرف. یعنى هرکارى میکنم تا این چشماى گیج، خواب بره اما نمیره.


پ.ن: چقد امشب یاد رفیقم افتادم.

* مولانا

۱ نظر ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۱۰
محدثه 💫

هنوز عید نشده اما ما چند روزه مهمون داریم، دلم میخواست چنتا چیز بگم...

خب قطعا توى هر خانواده اى این چیزا وجودش حتمى نیست و ممکنه همه اینجورى نباشن، اما خب...

امروز که دقت کردم دیدم، وقت ما همش صرف غذا درست کردن، غذا خوردن و پذیرایى میشه!! یعنى هیچ تایمى نمیمونه که همه ى آدماى توى خونه بشینن دور هم و صحبت کنن، یا تلویزیون ببینن، یا...

یا بچه هاى جوون تر با هم برن بیرون، سینما، دور زدن، گشتن... درسته هم سن و سال خودم توى فامیل خیلى خیلى کم هست و همونا معمولا نمیان اما خب دیگه...

و امان از واى فاى و سَر همه که توى گوشیه :|

راستش رو بگم اینجورى اصن خوب نیست.

شاید واسه این چیزاست که من حوصله ى مهمون و مهمون دارى ندارم و ترجیح میدم نه جایى برم و نه کسى بیاد... تنهایى خیلى راحت تر با خودم کنار میام.

هنوز سال جدید نیمده اما من خیلى خسته م.

به قول استادمون: ایرانیا تعطیلات نمیرن که خستگیشون برطرف بشه، توى تعطیلات بدتر خسته میشن...

پ.ن: ببخشید اگه نزدیکه عید حرفاى خوب نزدم... ایشالله واسه همه سال خوبى باشه :)

۱ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۶
محدثه 💫


دلخورى رو باید گفت تا حل بشه، وگرنه روى هم تلنبار میشه و بعدش دیگه سخت میشه واسش راه حلى پیدا کرد...

و اینم باید در نظر گرفت کسى که میخواد دلخورى برطرف بشه، دنبال بهونه نیست واسه رفتن، اگه دنبال بهونه بود که اینقد خودشو به در و دیوار نمیزد که... ول میکرد و میرفت. میخواد بمونه که دنبال راه حل میگرده...

:)

۳ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۳۲
محدثه 💫

از صبح تا حالا فقط در حال دراز کش بودم و تقریبا هیچ کارى نکردم.

(البته به جز اون دو صفحه درسى که به زور خوندم و وسط کار ولش کردم)

از کتابى که خوندم هم هیچى نفهمیدم.

کلى برنامه داشتم که بشینم درسام رو بخونم توى این تعطیلات اما هیچى پشت میز نگه م نمیداره. وقتى میشینم به خوندن، همش ذهنم میپره... خودم میدونم که اینجورى هیچ فایده اى نداره و اگه همون لحظه ازم بپرسن که راجب چى دارى میخونى، هنگ میکنم.

سخته اعتراف به این که حالم خوب نیست. سخته فراموش کردن وحشتى که دیشب لمس کردم و سخته بیان کردنش.

۱ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۷
محدثه 💫


خسته از رانندگى و راه رفتن بسیار

خوابیده روى تخت و خیره به دیوار

خسته از شلوغى سر شار از تهى شهر

در جستجوى سوال هاى پر تکرار


پ.ن: شعر شد؟!

پ.ن: چشمام از فرط خستگى باز نمیمونه اما کامل هم بسته نمیشه...

۱ نظر ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۲
محدثه 💫

یادمه وقتایى که کوچیکتر بودم، وقتایى که مهمون میومد خونمون همیشه معذب بودم و فکر میکردم که باید صبر کنم اون شخص بره تا بعد من برگردم به روال عادى زندگیم...
چون توى شهرى زندگى میکنیم که هیچ فامیلى نداریم،طبیعتا هرکسى میومد، حداقل ٤،٥ روز رو میموند.
منم این ٤،٥ روز مثل یه روح سرگردون بودم. نه میتونستم درس بخونم، نه بازى کنم، نه اگه یه وقت دلم چیزى میخواست یا غذایى رو دوست نداشتم به زبون بیارم. انگار من مهمون بودم...
الان فکر کنم یک سالى میشه که اینجوریم... روح سرگردون.
نمیدونم کِى قراره عادت کنم و برگردم به روال عادى زندگیم. نمیدونم چرا هنوز منتظرم مهمون نیمده بره تا همه چى مثل قبل بشه... حقیقتا میدونم که نمیشه.
(شاید هم باید عادت کنم و همینى که هست بشه روال عادى زندگیم!)
۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۴۲
محدثه 💫


یعنى با سوژه ترین استاد امروز کلاس داشتم. قطعا این بشر در نوع خودش بى نظیره... اصن تا حالا استاد اینجورى ندیده بودم 😅

اولا که کلاس ساعت ٨ رو ٩ تشریف آوردن! بعد دیدیم که یه حجم بزرگى وارد کلاس شد که پشت اون استاد بود!!!! یعنى میخوام بگم که در حدى بود که ما هر لحظه منتظر بودیم اون دکمه ى وسطى پیراهن از یارانش جدا بشه و بیاد سمت ما... بیچاره اون که ردیف اول نشسته بود.. بیشتر نقش استاد یار رو ایفا میکرد، کتاب افتاد اون از روى زمین بلندش کرد، اون رفت ماژیک آورد، خودش تخته ى کلاس رو پاک کرد... یعنى بنده خدا همش در رفت و آمد بود و یه دقیقه با آرامش ننشست.

بعد نمیدونم این درس کلا اینقد مسخره و قاطى بود یا این استاد اینجورى درس میداد... البته اینم باید بگم که دوستى با این نامبرده سه تا درس داشت؛ ریاضیات گسسته، ساختمان داده، هوش مصنوعى، بچه هاى کامپیوتر در جریان تفاوت عمیق این دروس هستن... خلاصه اون شخص میگفت که جزوه ى این سه تا درس این استاد، یکى بود!! عمق فاجعه رو اون لحظه فهمیدم! اما چه کنم که چاره اى نداشتم و مجبورم این درس رو این ترم بگیرم، خدا آخر و عاقلت ما رو بخیر کنه انشالله 😁

۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۴۴
محدثه 💫

در یک حرکت خودجوش و ناگهانى، زدم اینستاگرام رو دى اکتیو کردم! دیشب یعنى.

خب قطعا حوصله م سر میره، خوب بود دیگه.

در عوضش میخوام یکم بیشتر به کارام برسم. البته با وجود کمتر از ٢٠٠تا فالوئینگ خیلى هم سرم شلوغ نبود اما خب گاهى وقتا که زورم به هیجا نمیرسه، میزنم اونو دى اکتیو میکنم. اینستاگرام بیچاره...

یه چیز دیگه ام هست... نمیدونم چرا شروع نمیکنم به خوندن براى ارشد.. انگار از شروعش میترسم و از یه طرفى هم نگرانیه اینو دارم که وقت کم بیارم. البته ارشد سال ٩٧ میتونم شرکت کنم اما از الان واسش استرس دارم.

۰ نظر ۱۷ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۴۷
محدثه 💫


آدما در مقابل کسى که دوسش دارن، از مورچه هم بى آزار تر میشن.

دیدین اینایى رو که همیشه سر ناسازگارى دارن و نمیشه بهشون گفت بالا چشمت ابروئه.. یا این آقایونى که سیبیلاشونو هر شب با روغن چرب میکنن... اینا همه یکى رو دارن که فقط کافیه یه اخم کنن تا دنیا رو بهم بریزن واسه باز کردنش...!

یعنى میخوام بگم همه یکى رو دارن که بزرگ ترین استثناء زندگیشونه. همون که حتى وقتى ناراحتشون میکنه، به جاى اینکه از دستش ناراحت بشن، از دست خودشون ناراحت میشن.

(حالا شاید همه نداشتن باشن..اما خب..)

بیاین با این آدما، آدمایى که دوسمون دارن، مهربون تر باشیم :)


۰ نظر ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۳۳
محدثه 💫


نمیدونم چرا همش دمه عید یه حس خیلى مضخرف دارم!

چند ساله... هر سال هم بدتر از سال قبلش.

نمیدونم، درک نمیکنم چرا باید نوروز رو جشن بگیریم... یه سال جدید اومد، خب اوکى، بعدش؟!

ترجیح میدم بخوابم و حدود ٢سال دیگه یکى بیاد بیدارم کنه، بلکه از این دوران آشفته ى اعصاب خورد کن، رد شده باشم.

البته تضمینى هم نیست که بعدش خوب باشه..

اما خب میگن آدمى به امید زنده ست.. البته بعضى هم به آرزو!

۰ نظر ۱۵ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۴۰
محدثه 💫


داشتم فکر میکردم جمعه هاى با تو چه شکلیه؟

🤔

۱ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۳
محدثه 💫


یه وقتاییم هست که اینقد توى روزمرگى غرق میشى که حتى وقت و حوصله نمیکنى که بیاى بنویسى یا به زبون بیارى.. وقتایى که همه چى رو میسپارى دست زمان تا بگذره و بیاد اون تایمى که باید بیاد، اون که یه عمره منتظرشى.

گاهى نا امیدى هست، که قید همه چیز رو میزنى و بیخیال میشى.. گاهى امیدوارى، که مجبورت میکنه همه تلاشت رو بکنى و خب حسابى قوه ى تخیل ت رو فعال میکنه!

۰ نظر ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۵۵
محدثه 💫


وقتایى که به خودم امید فردا رو میدم، میگم نکنه فردا نباشم...؟

نمیگم نباید امیدوار بود و واسه آینده برنامه نداشت.. اما میدونى، بعضى چیزا رو باید همین الان انجام داد، اینکه بزاریشون واسه بعدا، فایده نداره دیگه.

میدونى چى میگم؟

:(:

۱ نظر ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۵۴
محدثه 💫


خب نمیشه دیگه! نمیشه که همش آدم بخواد به آینده امیدوار باشه...

وقتى به هر درى زدم و نشد، وقتى خوردم تو در و باز پاشدم و بازم خوردم تو در، وقتى هر فکر و ایده اى که دارم تو کمتر از ٢٤ ساعت به فنا میره... چیکار کنم؟

میشینم یه گوشه و میگم...

هیچى، هیچى نمیگم.

۱ نظر ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۳۱
محدثه 💫


شنیدن صداش آرزوم بود... محال بود سیر بشم ازش.. خودش حواسش نبود اما همیشه بیشتر حرفاش رو باید دوبار واسم میگفت، چون من نمیشنیدم! یعنى میشنیدم اما اینقد غرق تُن صداش بودم، متوجه نمیشدم چى میگه..

گاهى شبا واسم شعر میخوند، بُعد مسافت زیاد بود، واسم میفرستاد...هر کدوم رو چند بار گوش میدادم. شعراش یادم نیست اما حالت صداش، چرا..کاملا...

خیلى کم زنگ میزدم، به جز وقتایى که دلتنگى دیگه اجازه نمیداد. میدونستم صداش رو که بشنوم، دیگه نمیتونم قطع کنم.. اگرم به اجبار قطع میکردم، بعدش توى دلم تیر میکشید. 

الانم تیر میکشه...


۰ نظر ۱۳ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۴
محدثه 💫


هر شب جاى تو، دلتنگى رو بغل میگیرم و میخوابم... دست میکشه روى موهام.. تو چشمام نگاه میکنه و واسم شعر میخونه... ساعت ١٢ که میشه، عینکش رو از روى چشماش بر میدارم، کتاب رو از دستش میگیرم و میزارم روى میز، چراغ رو خاموش میکنم و توى تاریکى بهش خیره میشم... به اون دوتا تیله ى خوش رنگ که توى تاریکى میدرخشه...

.

.

.

هر روز صبح، دوتا فنجون چاى میریزم... واسه خودم و خودش.. صبحانه رو دوتایى میخوریم، بدون تو...

بعد میزارمش توى دلم، لباسامو میپوشم و میرم.. 

تو نیستى اما دلتنگیت همیشه و هرجا با منه...

------------------------------------------

خستگی را

آغوشِ تو در می‌کند


وقتی نیستی

عجالتاً چای می‌خوریم

چه کنیم؟!

#علیرضا_روشن


۱ نظر ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۴
محدثه 💫


قرار بود امتحانام امروز تمام بشه، اما نشد!

به دلیل فوت جان سوز "الف-ه" دوتا از امتحانام کنسل شد و افتاد واسه 5,6 بهمن :|

خب در یک کلمه، افتضاحه! طولانى شدنش خسته کننده میشه، اونم دوتا امتحان سخت که دلم میخواست تموم بشه و راحت بشم. بگذریم فعلا چاره اى نیست... هرچى باشه باز از انتقال تعطیلات تابستون به زمستون مدارس و رفتن به مدرسه اونم توى تابستون بهتره... خدارو شکر که از ما گذشت این چیزا.

چنتا پ.ن بى ربط...:

پ.ن١: همه خرده میگیرن به کسایى که میرن، هیشکى نمیگه چرا رفتن....

پ.ن٢: بچه هاى بزرگتر، خیلى توى نوع رفتار پدر و مادر با بچه هاى بعدى اثر دارن، هم اثر خوب...هم اثر بد...

پ.ن٣: دلم واسه باشکاه تنگ شده، وقتایى که تو خودم بودم و پریچهر میزد روى شونم و میگفت: چه خبر محدثه؟

پ.ن٤: حواسمون به قولایى که میدیم باشه، بد قول بشیم، دیگه سخت میتونن بهمون اعتماد کنن.

پ.ن٥: تولدت مبارک فرهاد! صدات بابِ اینه که روى پل بهش گوش بدم....

۰ نظر ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۱:۴۲
محدثه 💫