من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان


آدم خیال پردازى(؟) هستم تا حدودى... یعنى فکر زیاد میکنم، قاطیشون خیال هم هست دیگه، به مقدار زیاد!

این خیال پردازى در دو صورت به شدت تقویت میشه.. وقتى کتاب میخونم... وقتى فیلم میبینم.

رلستش اون موقع ست که احساس میکنم زنده م :)

۲ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۱
محدثه //


دو نوع تنهایى داریم: تنهایى در کنار و تنهایى در قلب!

در نوع اول شما شخصى را در کنارتان، یا دور و برتان مشاهده نمیکنید، مثل وقتى که در اتاق تنها هستید. در نوع دوم شما از درون احساس تنهایى میکنید، هرچند اگر کسى در اتاق کنار شما باشد.

براى بعضى افراد اولى سخت تر است و براى دسته ى دیگر دومى.

مثلا خواهرم اولى را دوست ندارد، همیشه میگوید وقى تنهاست غذا نمیخورد. برعکس من.. من اولى را دوست دارم و تابِ دومى را ندارم.. مخصوصا شب ها... همان موقعى که همه ى خانه به خواب میرود الا تو. میبینى براى یکى این شب از ٢نیمه شب آغاز میشود و براى دیگرى از ١٠ ... همان موقعى که در تاریکى اتاق نشسته اى و خودت و اتفاقات همون روز و تمام عمرت را از اول بازگو میکنى. مخصوصا مکالمات را... از آن عابرى که ازش آدرس پرسیدى تا رئیس ستاد حراست محل کاراموزى... تا حرف هاى نزده ات را.

در آخر هم وسطش خسته میشوى و میآیى چند خطى درهم و برهم مینویسى و باز هم آنچه را که باید، نمیگویى و میروى...

۳ نظر ۳۰ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۷
محدثه //


میشه هر کسى که این پُست رو میبینه، یه بیت شعر که از نظرش قشنگ و مناسب براى تحویل دادن به استاد هست رو بنویسه؟ 

(استاد بهمون پروژه ى آزاد داده، من میخوام یه بیت شعر رو معرق کنم، ولى هنوز یه بیتى که به دلم بشینه و مناسب باشه رو پیدا نکردم..)


+ممنونم :)


۲ نظر ۲۹ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۰
محدثه //

امروز صبح، من یه آزمون داشتم.

حس خوب این بود که مراقب آزمون خیلی خوش اخلاق بود و چون آزمون عملی بود طبیعتا یکم استرس وجود داشت. اما با هر جواب درست میتونستی تحسین رو توی چشماش بخونی...


بعد از آزمون رفتم دانشگاه، کلاس داشتم..حس خوب آزمایشگاه سیستم عامل.

میتونم بگم یکی از بهترین اساتید دانشگاه ست... شاید از نظر مدرک تحصیلی کسایی باشن که از ایشون بالاتر هستن، اما بهترین بودن فقط به این چیزا نیست، حتی به نمره دادن هم نیست چون هنوز امتحانی برگزار نشده و نمره ای ندادن.. اما به دانشجو احترام میزارن، با تحقیر و توهین سعی نمیکنن ما رو مجبور به درس خوندن کنن... مثل بقیه که میگن: شما اصن درس نمیخونین دانشگاه میاید چیکار...دانشجو هم دانشجوهای قدیم... ما سه تا کتاب میخوندیم شما همین 4صفحه جزوه رو هم نمیخونین.. و غیره...

سخت گیریای خاص خودشون رو دارن؛ باید سر کلاس حاضر باشی و توی بحث شرکت کنی.. برنامه ها رو با دقت بنویسی... حرف نزنی و حواست به درس باشه...

اینو قبول دارم که همه ی دانشجو ها درس نمیخونن و بهونه تراشی میکنن و خیلی چیزای دیگه اما اینکه تر و خشک رو با هم نمیسوزونه خیلی خوبه!! اینکه میدونه چه کسی به درس بها میده و طبیعتا اون هم به شخص!

من استاد بد خیلی داشتم و دارم.. اما این واقعا خوبه... در حدی که همین امروز گزارش کار رو براش تایپ کردم ^_^


حس خوب بعدی حراست محل کاراموزی بود!!

بعد از مشقت های فراوان تونستم یه جای رو برای کاراموزی پیدا کنم. امروز نامه رو از دانشگاه گرفتم و رفتم...

بعد از کلاس بود، طرفای ساعت1.. به حراست توضیح دادم که چرا اومدم و اونم گفت که نیستن تا2... خلاصه رفتم و ساعت2:30 برگشتم.. (معلومه چرا نیم ساعت دیرتر دیگه :D) زنگ زد که هماهنگ کنه و من برم پیش مسئول مربوطه... جلسه داشتن! نیم ساعت نشستم و خبری نشد. فکر کنم دلش واسم سوخت، گفت بیا این شماره ی خانوم فلانی که باید بری پیشش، زنگ بزن، هر وقت بودش بیا که اینجوری معطل نشی...


راستش نمیدونم! شاید من خیلی این چیزا رو واسه ی خودم بولد کردم اما واقعا امروز از این عکس العمل ها حس خوب گرفتم :)



۰ نظر ۲۷ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۵۰
محدثه //


خواب بد موقع؛ نتیجه ش میشه اینکه الان بیدارم.( ٢روز بود که خوابم تنظیم شده بود)

سرم به طور وحشتناکى درد میکرد وگرنه من آدمى نیستم که بد موقع بخوابم.

بیشتر مواقع طرفدار خواب نیستم و بیدارى رو ترجیح میدم، اما امشب کلافه م و واقعا دلم میخواد بخوابم.

به قول صابر ابر: کاش میشد خواب سفارش بدیم و بگیم خواب چى ببینیم، بعد که پستچى واسمون میاره و میخوایم حساب کنیم، میگه حساب شده! کى حساب کرده؟ خدا...


۲ نظر ۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۳۹
محدثه //


خیلى وقت پیش یه نفر براى یکى از پُست هاى وبم کامنت گذاشته بود: " سعى کن کارى کنى که بعد شب ها، زل زده به سقف نخواى تا صبح به زندگیت فکر کنى..."

امشب اتفاقى دوباره این کامنت رو دیدم... 

نمیدونم دقیقا چند مدته که شبا دارم به سقف اتاقم زل میزنم و تا نزدیکاى صبح بیدارم و به زندگیم فکر میکنم... .

سعى کردم... اما نمیدونى... 

( آخه چرا نمیتونم حرفمو بزنم؟ یا حتى بنویسم؟)

۳ نظر ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۰۵
محدثه //







(اینقد نوشتم و پاک کردم که خسته شدم)

۱ نظر ۱۹ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۱۲
محدثه //


چیزى که خیلى این روزا ذهنم رو مشغول کرده، آیندمه!

قبلا هم راجبش فکر میکردم و برنامه داشتم. طبق همون هدف هم قدمام رو برداشتم.

تنها چیزى که فرق کرده اینه که نباید کوچکترین اشتباهى کنم. اینو فهمیدم که اگه هر اتفاقى افتاد خودم تنهایى باید از پسش بر بیام و کسى نیست کمکم کنه. بدون هیچ گونه پشتیبانى و نیروى کمکى.

قبلا هم این چیزا رو میدونستم... اما... یه چیزایى فرق کرده.

توى این یه ساله، جورى زندگیم ورق خورده که به طور وحشتناکى توى شُک هستم. در حدى که اگه فردا صبح بیدار بشم و بگن بدترین اتفاق دنیا واسه من افتاده، تعجب نمیکنم و میگم: ااا، زودتر از اینا منتظرش بودم!

خب راستش دلم یه اتفاق خوب میخواد، یه چیزى که دل گرمم کنه، که بشه نیرو توى زانوهام و از روى زمین بلندم کنه...

۲ نظر ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۳
محدثه //


شب آرزوها کِى بود؟

دیشب یا پریشب؟

حالا که گذشت اما وقتى بهش فکر کردم دیدم من که آرزویى نداشتم چه برسه به آرزوها..

پس خیلى هم فرقى نمیکنه کِى بوده.

۳ نظر ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۴۳
محدثه //


یه حرفایى هست که نمیشه به کسى گفت.

یا جایى نوشت.

مثل یه کتاب که مجوز نداره.

مثل یه پست که هیچ وقت انتشار داده نمیشه.

حرفایى که همیشه ى همیشه توى گلوت میمونه.

نه که نخواى بگى... بعضى حرفا مثل تیر آخر میمونه، میترسى از سرنوشتش.

۳ نظر ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۲۵
محدثه //


لاک پشتم گم شد :(

۲ نظر ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۲۱
محدثه //


یه چیزى رو هم فهمیدم، یعنى میدونستم اما الان کاملا مطمئنم...

اینکه وقتى یه دعوا، یه بحث، یه دلخورى ساده هست..

 بین دوتا دوست، دوتا همکار، خواهر برادرى، یه زوج و...

باید دو نفر با هم بشینن و حرف بزنن و حلش کنن، همون روز... نباید فکر کرد که گذشت زمان باعث فراموشى میشه، به چشم دیدم که نمیشه. وقتى اون مشکل از ریشه حل نشه، ٥سال بعد، ١٠سال بعد، ٢٠سال بعد، توى یه دعواى دیگه، اون زخم سر باز میکنه و دعوا توى دعوا میشه!

باور کنین.. 

۲ نظر ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۱۱
محدثه //


بعضى از روزاى زندگى، یه اتفاقاتى میوفته و بعد از اون هرکارى بخواى کنى، نمیتونى.

شاید اون موقع ست که زندگیت تموم میشه و تو فقط زنده اى.

بعضى اتفاقا شبیه فیلم میمونه، مثل فیلم revanant اول فکر میکنى که همش جلوه هاى ویژه ست... اما بعد متوجه میشى که نه، همش واقعى بوده!

نمیشه، هرجور حساب کنى میبینى نمیشه..


پ.ن: سردردهاى لعنتى ؛|

۰ نظر ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۱۵
محدثه //


اینو خودم خوب میدونم که وقتى نوشتنم اینجا زیاد میشه، یعنى باید حرف بزنم اما نمیزنم.

حرف بزنم، نه که بنویسم.

نمیگم کسى نیست، شاید اگه به یکى بگم، قبول کنه که پاى حرفام بشینه. ولى میدونى... نمیتونم با کسى صحبت کنم. میخوام اونکه میخوام بیاد و بپرسه و بشنوه! 

همه ى روزم یه طرف، این ١٢ شب به بعد تا وقتى که خوابم ببره هم یه طرف. یعنى هرکارى میکنم تا این چشماى گیج، خواب بره اما نمیره.


پ.ن: چقد امشب یاد رفیقم افتادم.

* مولانا

۱ نظر ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۱۰
محدثه //

هنوز عید نشده اما ما چند روزه مهمون داریم، دلم میخواست چنتا چیز بگم...

خب قطعا توى هر خانواده اى این چیزا وجودش حتمى نیست و ممکنه همه اینجورى نباشن، اما خب...

امروز که دقت کردم دیدم، وقت ما همش صرف غذا درست کردن، غذا خوردن و پذیرایى میشه!! یعنى هیچ تایمى نمیمونه که همه ى آدماى توى خونه بشینن دور هم و صحبت کنن، یا تلویزیون ببینن، یا...

یا بچه هاى جوون تر با هم برن بیرون، سینما، دور زدن، گشتن... درسته هم سن و سال خودم توى فامیل خیلى خیلى کم هست و همونا معمولا نمیان اما خب دیگه...

و امان از واى فاى و سَر همه که توى گوشیه :|

راستش رو بگم اینجورى اصن خوب نیست.

شاید واسه این چیزاست که من حوصله ى مهمون و مهمون دارى ندارم و ترجیح میدم نه جایى برم و نه کسى بیاد... تنهایى خیلى راحت تر با خودم کنار میام.

هنوز سال جدید نیمده اما من خیلى خسته م.

به قول استادمون: ایرانیا تعطیلات نمیرن که خستگیشون برطرف بشه، توى تعطیلات بدتر خسته میشن...

پ.ن: ببخشید اگه نزدیکه عید حرفاى خوب نزدم... ایشالله واسه همه سال خوبى باشه :)

۱ نظر ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۶
محدثه //


دلخورى رو باید گفت تا حل بشه، وگرنه روى هم تلنبار میشه و بعدش دیگه سخت میشه واسش راه حلى پیدا کرد...

و اینم باید در نظر گرفت کسى که میخواد دلخورى برطرف بشه، دنبال بهونه نیست واسه رفتن، اگه دنبال بهونه بود که اینقد خودشو به در و دیوار نمیزد که... ول میکرد و میرفت. میخواد بمونه که دنبال راه حل میگرده...

:)

۳ نظر ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۳۲
محدثه //

از صبح تا حالا فقط در حال دراز کش بودم و تقریبا هیچ کارى نکردم.

(البته به جز اون دو صفحه درسى که به زور خوندم و وسط کار ولش کردم)

از کتابى که خوندم هم هیچى نفهمیدم.

کلى برنامه داشتم که بشینم درسام رو بخونم توى این تعطیلات اما هیچى پشت میز نگه م نمیداره. وقتى میشینم به خوندن، همش ذهنم میپره... خودم میدونم که اینجورى هیچ فایده اى نداره و اگه همون لحظه ازم بپرسن که راجب چى دارى میخونى، هنگ میکنم.

سخته اعتراف به این که حالم خوب نیست. سخته فراموش کردن وحشتى که دیشب لمس کردم و سخته بیان کردنش.

۱ نظر ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۵۷
محدثه //


خسته از رانندگى و راه رفتن بسیار

خوابیده روى تخت و خیره به دیوار

خسته از شلوغى سر شار از تهى شهر

در جستجوى سوال هاى پر تکرار


پ.ن: شعر شد؟!

پ.ن: چشمام از فرط خستگى باز نمیمونه اما کامل هم بسته نمیشه...

۱ نظر ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۲
محدثه //

یادمه وقتایى که کوچیکتر بودم، وقتایى که مهمون میومد خونمون همیشه معذب بودم و فکر میکردم که باید صبر کنم اون شخص بره تا بعد من برگردم به روال عادى زندگیم...
چون توى شهرى زندگى میکنیم که هیچ فامیلى نداریم،طبیعتا هرکسى میومد، حداقل ٤،٥ روز رو میموند.
منم این ٤،٥ روز مثل یه روح سرگردون بودم. نه میتونستم درس بخونم، نه بازى کنم، نه اگه یه وقت دلم چیزى میخواست یا غذایى رو دوست نداشتم به زبون بیارم. انگار من مهمون بودم...
الان فکر کنم یک سالى میشه که اینجوریم... روح سرگردون.
نمیدونم کِى قراره عادت کنم و برگردم به روال عادى زندگیم. نمیدونم چرا هنوز منتظرم مهمون نیمده بره تا همه چى مثل قبل بشه... حقیقتا میدونم که نمیشه.
(شاید هم باید عادت کنم و همینى که هست بشه روال عادى زندگیم!)
۰ نظر ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۴۲
محدثه //


یعنى با سوژه ترین استاد امروز کلاس داشتم. قطعا این بشر در نوع خودش بى نظیره... اصن تا حالا استاد اینجورى ندیده بودم 😅

اولا که کلاس ساعت ٨ رو ٩ تشریف آوردن! بعد دیدیم که یه حجم بزرگى وارد کلاس شد که پشت اون استاد بود!!!! یعنى میخوام بگم که در حدى بود که ما هر لحظه منتظر بودیم اون دکمه ى وسطى پیراهن از یارانش جدا بشه و بیاد سمت ما... بیچاره اون که ردیف اول نشسته بود.. بیشتر نقش استاد یار رو ایفا میکرد، کتاب افتاد اون از روى زمین بلندش کرد، اون رفت ماژیک آورد، خودش تخته ى کلاس رو پاک کرد... یعنى بنده خدا همش در رفت و آمد بود و یه دقیقه با آرامش ننشست.

بعد نمیدونم این درس کلا اینقد مسخره و قاطى بود یا این استاد اینجورى درس میداد... البته اینم باید بگم که دوستى با این نامبرده سه تا درس داشت؛ ریاضیات گسسته، ساختمان داده، هوش مصنوعى، بچه هاى کامپیوتر در جریان تفاوت عمیق این دروس هستن... خلاصه اون شخص میگفت که جزوه ى این سه تا درس این استاد، یکى بود!! عمق فاجعه رو اون لحظه فهمیدم! اما چه کنم که چاره اى نداشتم و مجبورم این درس رو این ترم بگیرم، خدا آخر و عاقلت ما رو بخیر کنه انشالله 😁

۰ نظر ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۴۴
محدثه //