من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان


شاید اگه حسش نکرده بودم، اونم واسه اولین بار،عمق فاجعه رو نمیفهمیدم.. شاید اگه یکى از بهترین سفرهام به کرمانشاه نبود (تابستون پارسال) و اون برخورد خوب و مهمون نوازیشون رو ندیده بودم، اینقد زجر نمیکشیدم از دیدن مردم اون شهر و استان توى این حال و روز... 

خدایا این چه زلزله اى بود که ما، توى جنوب شرقى استان خوزستان هم حسش کردیم! این همه فاصله... اینقد شدت زیاد بوده...

وقتى اسم کرمانشاه رو میشنوم هیچى به جز خوبى و مهربونى مردمش یادم نمیاد.. گاهى اینقد مهربون بودن و وقتى متوجه میشدن مسافر هستیم میومدن مسیر رو دقیق نشون میدادن و کلى اصرار میکردن بریم منزلشون که ما تجعب میکردیم! باورمون نمیشد... مگه میشه به کسى که نمیشناسنش اینقدر محبت و کمک کنن؟ 

واقعا وقتى بهشون فکر میکنم قلبم به درد میاد... 


امروز بالاخره از دوستم تونستم خبر بگیرم.. یه دوست مجازى به نسبت قدیمى که کرمانشاه زندگى میکنن، خیلى نگرانشون بودم.. تنها راه ارتباطیم باهاش اینستاگرام بود. اونم مثل من دى اکتیو کرده بود و خدا رو شکر که برگشت و حالش خوب بود...


خیلى تحمل کردم که چیزى ننویسم در این مورد اما نشد...

۰ نظر ۲۴ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۳
محدثه //


همون موقع باید میفهمیدم، همون موقع که ١٣،١٤ سالم بود و اولین اتفاقاى وحشتناک افتاد.. البته الان که میبینم ظاهرا از قبل شروع شده بود اما من کم سن تر بودم یا متوجه نمیشدم یا خاطرم نمونده.

از همون موقع باید میفهمیدم که زندگیم تباه شده، گرچه اون زمان نمیدونستم زندگى یعنى چى، قبل از اینکه زندگى کنم، قبل از اینکه بفهمم اصلا این زندگى که میگن چى هست، قبل از داشتن آرزوهاى قشنگ قشنگ، زندگیم تباه شد. ولى چون بچه بودم و چیزى سرم نمیشد، باز رویا چیدم، باز آرزو کردم، باز این قوه ى تخیل لعنتى واسم اون دنیاى قشنگ رو نشون داد.. دنیایى که چیزى ازش نچشیده بودم و فقط از دور دیده بودم. 

من هنوز اون آرزوها و رویاها رو دارم، من هنوز به اونا نرسیدم، نخواستم باور کنم که زندگیم اینجوریه و قراره همینجور بمونه...

همه میگن که هرکسى خودش براى خودش تصمیم میگیره و آینده و سرنوشتش رو میسازه، ولى من میگم نه! زمانى این حرف درسته که ما تحت تاثیر تصمیمات سایر آدماى اطرافمون نباشیم.

من تصمیم گرفتم، جنگیدم، خودم.. تنها... ولى نشد. الانم باز دارم میجنگم و باز میدونم که..

خسته م... قد تموم اون سالایى که زندگى نکردم خسته م، قد تموم اون آرزوهایى که این همه سال توى دلم نگه داشتم و به دوش کشیدم خسته م، قد تموم این اتفاقایى که من باعثش نبودم اما زندگیم رو نابود کرد... خسته م از قوى بودن و جنگیدن و تحمل کردن و...

من واسه یه زندگى تباه شده میجنگیدم.


* سمفونى مردگان _ عباس معروفى

۰ نظر ۰۵ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۱
محدثه //


میدونى کجاش قشنگه؟ اونجاش که به خودت ثابت میشه اینکه دوسش دارى، از سر نیاز و بخاطر فرار از تنهایى نیست. وقتى با خودت خلوت میکنى و میگى من تنهایى از پسش بر اومدم، یبار تونستم، پس بعد از اینم میتونم، پس ترسى ندارم.

 اینکه وابستگیم بخاطر گذاشتن مسئولیت روى دوشش نیست ، بخاطر وجود خودشه، خودِ خودش...

کارى به حرف کسى ندارم، هیچ کس نمیتونه اون چیزى که توى دل آدمیزاد هست رو بفهمه، راحت میشه بقیه رو فریب داد، اما خودت رو که نمیتونى...

در آخر؛ هیچ حسى به اندازه ى این لذت بخش نیست: دوست داشتن کسى فقط و فقط بخاطر خودش.. 

 فقط کافیه طعم اون آرامش و اطمینان رو بچشید.

۰ نظر ۲۱ مهر ۹۶ ، ۰۰:۱۵
محدثه //


همینجور که منتظرم کوکو سبزى آماده بشه و دارم تو فکرم ظرفا و مخلفات ناهار رو آماده میکنم؛ به این فکر میکنم که چقد واسه یکى مثل من عجیبه... پسر عمه اى که ١٣ سال از داداشم کوچیکتره و الان ٢روزه اومده خونمون و ٢٤ ساعته باهم هستن. عجیب تر واسم داداشمه که چطور میتونه با کسى که ١٣ سال از خودش کوچیکتره رفیق بشه! خب پسر عمه م رو در این قضیه درک میکنم، منم با بزرگتر از خودم کنار میام، اما کوچیکتر... به سختى!

داشتم توى ذهنم مرور میکردم که من با کدوم از خاله ها و عمه ها و غیره؛ با خودشون یا بچه هاشون اینقد صمیمى و راحت هستم که بخوام برم خونشون و تنهایى بمونم... خب میتونم بگم تقریبا هیچکدوم! تقریبا چون با چند نفرى صمیمى هستم ولى... حتى از بچگى هم یاد ندارم خونه ى فامیل مونده باشم... نمیدونم خوبه یا بد، اما فکر کنم خوب میشد اگه با کسى جور بودم و مثلا تابستون تموم شدمون رو باهم میگذروندیم...


پ.ن: نگید دارم دیر بهشون ناهار میدم، خودشون دیر بیدار شدن :d 

۲ نظر ۰۸ مهر ۹۶ ، ۱۴:۰۴
محدثه //


روز اول پاییز، یعنى ١مهر با یکى از بچه ها براى صحبت با معاون آموزشى رفتیم دانشگاه. وقتى توى دفترش منتظرش بودیم و فقط صداى کولر گازى میومد، به دوستم گفتم انگار نه انگار که اولین روز پاییزه...

از اومدن پاییز خوشحالم، اونم نه یکم... خییییلییییى.

ولى تا وقتى که برگا نارنجى نشه، آسمون ابرى نشه، اول صبح یهو باد نیاد و لرزت نگیره، از اون بارون ریزا نزنه، تا وقتى که صداى کولر گازى بیاد توى کلاسا، پاییز نیمده... 

من که بهش میگم پاییز تقویمى!

۰ نظر ۰۴ مهر ۹۶ ، ۰۹:۵۳
محدثه //


فکر کنم به جایى رسیدم که میتونم بگم: اینقد که از آشنا خوردم، از غریبه نخوردم.

۱ نظر ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۰۵
محدثه //


یادمه بچگیامم همینجورى بودم... زود گریه م میگرفت!

الانم بعد از ٢٢سال بازم زود گریه م میگیره... واسه همین از بحث فرار میکنم، چون نمیخوام کسى ببینه و مسخره م کنه.... شاید واسه همینه که تا بغض میکنم بهم میگن: تو هنوزم بچه اى.

باشه، قبول! من هنوزم بچه م :)

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۰۹
محدثه //


از اون شبا بود که یادم اومد چقد با اونى که میخوام (میخواستم) فاصله دارم.

۰ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۹
محدثه //


بعضى از اقوام رو از دنیاى واقعى هم باید بلاک کرد، مجازى که جاى خود داره!

بخدا...

یعنى چى که خودش میاد استورى و عکس ما رو چک میکنه، اما ما رو ریمو کرده؟! حالا جدا از اینکه با یه اسم الکى اکانت ساخته که شناخته نشه و اتفاقى خودش رو لو داد.

واقعا نباید اینو بلاک کرد؟! واقعا این آدم قصدش چیزى جز فضولیه؟ 🤔

هیچ وقت جدى نگرفتم، همیشه واسه مود خودم نوشتم و عکس گذاشتم، واسه همین پیجم پابلیک بود... ولى وقتى میبینم همچین آدمایى پیدا میشه واقعا شاکى میشم... چى عایدمون میشه از سرک کشیدن تو زندگى بقیه؟

خب الان دلم گرفته، الان شادم، اصن الان با دوست پسرم بیرونم، بدو برو به همه بگو که یه وقت جا نمونى از قافله ى دهن لق ها...

یا ببخشید پسر خاله یا پسر عمه ى عزیزى که متاهلى و میاى کامنت و دایرکت میدى، نمیگى خانومت ببینه چه داستانى میشه؟! کسى نمیگه شما نیت سوء دارى ولى خب خوبه مراعات کردن، اونم توى این زمونه ى... بیخیال!

نمیتونم این چیزا رو مستقیم به خودشون بگم، میام اینجا بلکه توى دلم نمونه :)

خلاصه اینکه ما اینستاگرام رو با وجود همه ى خوبى هایى که داشت؛ آقاى ق، افراسیابى، خانواده ى دوست داشتنى نازلى، تارا، ژالز و نیماش، آقاى معروف، کانورس لاور، صبا با ص و کلى پیج خوب دیگه، رو ترک کردیم و براى بار سوم (فکر کنم!) دى اکتیو کردیم. ( البته البته، قبلش زدم اونا رو بلاک کردم.. بعله! ) 

آره دیگه، اینجوریاس.

میدونم بازم برمیگردم سمتش چون من دوستاى خوبى داشتم، اما على اى حال تا مدتى بزاریم فضولى یه عده بى نتیجه بمونه :)


* عنوان از رادیو چهرازى، با اندکى تحریف!

۱ نظر ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۴
محدثه //


واقعا عادلانه نیست...

آقا اتاق در داره، منم دارم درس میخونم... چرا اینقد میرید و میاید؟! -_- خب آدم کلافه میشه، حواسش پرت میشه، عصبی میشه...

انگار نه انگار که همین نیم ساعت پیش به خودم گفتم: انصاف نیس بخاطر تو توی خونه بمونن... ته دلم راضی نبودم اما دیگه مخالفتی نکردم.

خب عزیز من بزار آدم همون تو حالت مهربونی بمونه دیگه.. چرا یه کاری میکنین که خشمگین بشه؟!

قسمت ناعادلانه ش اینجاست که حالا که ریختی بهم و اونا هم نمیزارن درس بخونی، میری لپ تاپ رو روشن میکنی که فصل اول فرندز رو تموم کنی... اما... اما میبینی زیرنویسش هماهنگ نیست، هرچی هم دانلود میکنی هماهنگ نمیشه!!! چنتا نفس عمیق میکشی و قسمتای آخر رو همینجوری سر میکنی... (ازین که زیرنویس هماهنگ نباشه متنفرم، ترجیح میدم کلا وجود نداشته باشه :D )

حالا فصل دوم و سی دی بعدی.... اما این کلا کار نمیکنه -_-

کااااااام آآآآآآن !!!

این شد که ترجیح دادم بیام اینجا یکم از شرایط نامطلوب گله کنم، بلکه دلم خالی شه.. :)


تازه همین الان یه خبر مسخره هم راجب یونی شنیدم که داغونم کرد...

مرسی کارما... مرسی کائنات... مرسی همه چیزای خوبی که بهتون فکر میکردم!

۱ نظر ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۱
محدثه //


تو همون فکر قشنگى هستى که تو اوج خواب و خستگى میخوام بهش فکر کنم!

۱ نظر ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۳
محدثه //


انتظار آدم رو پیر میکنه

صورتش رو نه، دلش رو

۱ نظر ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۷
محدثه //


حس میکنم مغزم یه جورایى داره از داخل منفجر میشه.

به ازاى هر یه فکرى که میکنم که به هدفام میرسم، باید ٣تا فکر منفى رو که همچین بى راه هم نمیگه از ذهنم بیرون کنم!!

تمام انرژیم داره صرف این میشه؛ امید دادن به خودم.

که بابا غصه نخور، تو فکر چیزى نباش، فقط تمرکز کن و درست رو بخون. چاره اى نیس، واسه تو این تنها راهه... این سختى رو تحمل کن، بخدا بعدش راحت میشى، به همه ى اون چیزایى که میخواى میرسى. که آقا جان تو همه تلاشت رو بکن، ببین، همه ها.. اگه بقیه مانع شدن، اون وقت یه فکر دیگه میکنیم.

روزى چندبار اینا رو به خودم میگم؟ نمیدونم...

۱ نظر ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۷
محدثه //


یه چیزى هست که من نمیدونم چیه!

نمیگم همه چى خوبه و همه چى سر جاشه و اورى ثینگ ایز گود.. اما دلیل این بى قرارى و آشفتگیم رو نمیدونم.

این عصبى و کم طاقت بودن...

دلیلى واسشون ندارم، اما هستن.

۳ نظر ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۷
محدثه //


کاش اینقد پول و قدرت داشتم که میتونستم آرزوى کسایى که دوسشون دارم رو برآورده کنم.

۲ نظر ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۶
محدثه //


دلم میخواد برم دریاچه... همین الان

بالا بیارم همه ى این همه فکر و خیال رو


۱ نظر ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۱
محدثه //


بیشتر عمرم رو تنها بودم. از همون بچگى دوستاى زیادى نداشتم.

همینطور که الان ندارم. یعنى فهمیدم من دوست صمیمى ندارم! فکر میکردم صمیمى هستن اما خب من فقط این فکر رو میکردم...

الان دیگه خیلى خیلى کم بیرون میرم. خیلى خیلى کم دست به گوشیم. خودمم متوجه نمیشم روزام چجورى شب میشن و میگذرن...  البته خب کار خاصى هم نمیکنم.

به مرحله اى رسیدم که دیگه واسه اینجا نوشتن کلى فکر میکنم و مینویسم و پاک میکنم اما بازم اون چیزى که میخوام نیس.

راستش اصن این چیزى نیس که من از زندگیم میخواستم... 

فقط این وسط یه چیزى اذیتم میکنه. روح بودن آدما... اینکه معلوم نیست هستن یا نیستن...


* شهریار

۳ نظر ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۱
محدثه //



اینقد ساکت بود که صداى تیک تاک ساعت مچیم رو میشنیدم.. حتى صداى خم شدم مویرگ هاى عصبى توى مغزم بر اثر همین تیک تاک که هرچى بیشتر میخواستم بى تفاوت باشم، بیشتر میشنیدم.

صداى رد شدنشون... یکى... دوتا... سه تا...

شنیدى میگن دیوارا میتونن صدا رو توى خودشون نگه دارن؟

حالا داشتم صداى اونم میشنیدم، صداهایى که توى دیوار ضبط شده بود و حالا داشت دوباره واسه من پخش میشد. من خودمم قبلا این صداها و حرفا رو شنیده بودم، یادمه....

زدم از خونه بیرون قبل از اینکه مجنون بشم.

یادمه داداشم همیشه میگفت: جنون توى یه لحظه اتفاق میوفته.. فقط یه لحظه.

۱ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۵
محدثه //

اولش فکر میکردم فراموش کردم... اون حسِ تنفر کمتر شده بود و مرور زمان از یادم رفت و فکر میکردم این فراموشى همیشگیه... رفتارم باهاشون خوب شده بود و انگار اتفاقى نیوفتاده.

ولى الان میفهمم اونقدى عمیق هست که هنوزم یه روز کامل بهش فکر کنم!

ولى یه تفاوت پیدا کرده..نفرت همراه با دلسوزى!!

۰ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۳
محدثه //

امسال اولین سالیه که ترم تابستون نگرفتم.

گفتم خب چه کاریه، وقتى بازم به ترم ٨ کشیده میشه، الکى تابستونم رو هدر ندم!

اما خب الان راستش یکم میترسم!! یعنى دو دلم...

توى این دانشگاه داغونه ما، معلوم نیس درس ارائه بدن یا نه.

اما خب دیگه مهلت انتخاب واحد تموم شد و دیگه کارى نمیشه کرد. در نتیجه گفتن این حرفا فایده اى نداره دیگه.

حالا تابستون چیکار کنم؟ کتاب و فیلم که هست... پایه ثابته :d

برم کلاس زبان... باشگاه... درس بخونم...

بچه ها هم نمیان که بریم بیرون... :( البته خب شاید منم بودم، برنمیگشتم و از شیراز و تهران بیام اینجا.

دلم یکم ماجراجویى میخواد... مثلا پاشم برم قشم! یا یکى از شهر هاى شمالى... بعضى وقتا فکر میکنم سنم داره تموم میشه و خیلى کارا هست که دوست داشتم و انجام ندادم...

۱ نظر ۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۲:۲۹
محدثه //