من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان


یادمه بچگیامم همینجورى بودم... زود گریه م میگرفت!

الانم بعد از ٢٢سال بازم زود گریه م میگیره... واسه همین از بحث فرار میکنم، چون نمیخوام کسى ببینه و مسخره م کنه.... شاید واسه همینه که تا بغض میکنم بهم میگن: تو هنوزم بچه اى.

باشه، قبول! من هنوزم بچه م :)

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۰۹
محدثه //


از اون شبا بود که یادم اومد چقد با اونى که میخوام (میخواستم) فاصله دارم.

۰ نظر ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۹
محدثه //


بعضى از اقوام رو از دنیاى واقعى هم باید بلاک کرد، مجازى که جاى خود داره!

بخدا...

یعنى چى که خودش میاد استورى و عکس ما رو چک میکنه، اما ما رو ریمو کرده؟! حالا جدا از اینکه با یه اسم الکى اکانت ساخته که شناخته نشه و اتفاقى خودش رو لو داد.

واقعا نباید اینو بلاک کرد؟! واقعا این آدم قصدش چیزى جز فضولیه؟ 🤔

هیچ وقت جدى نگرفتم، همیشه واسه مود خودم نوشتم و عکس گذاشتم، واسه همین پیجم پابلیک بود... ولى وقتى میبینم همچین آدمایى پیدا میشه واقعا شاکى میشم... چى عایدمون میشه از سرک کشیدن تو زندگى بقیه؟

خب الان دلم گرفته، الان شادم، اصن الان با دوست پسرم بیرونم، بدو برو به همه بگو که یه وقت جا نمونى از قافله ى دهن لق ها...

یا ببخشید پسر خاله یا پسر عمه ى عزیزى که متاهلى و میاى کامنت و دایرکت میدى، نمیگى خانومت ببینه چه داستانى میشه؟! کسى نمیگه شما نیت سوء دارى ولى خب خوبه مراعات کردن، اونم توى این زمونه ى... بیخیال!

نمیتونم این چیزا رو مستقیم به خودشون بگم، میام اینجا بلکه توى دلم نمونه :)

خلاصه اینکه ما اینستاگرام رو با وجود همه ى خوبى هایى که داشت؛ آقاى ق، افراسیابى، خانواده ى دوست داشتنى نازلى، تارا، ژالز و نیماش، آقاى معروف، کانورس لاور، صبا با ص و کلى پیج خوب دیگه، رو ترک کردیم و براى بار سوم (فکر کنم!) دى اکتیو کردیم. ( البته البته، قبلش زدم اونا رو بلاک کردم.. بعله! ) 

آره دیگه، اینجوریاس.

میدونم بازم برمیگردم سمتش چون من دوستاى خوبى داشتم، اما على اى حال تا مدتى بزاریم فضولى یه عده بى نتیجه بمونه :)


* عنوان از رادیو چهرازى، با اندکى تحریف!

۱ نظر ۱۴ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۵۴
محدثه //


واقعا عادلانه نیست...

آقا اتاق در داره، منم دارم درس میخونم... چرا اینقد میرید و میاید؟! -_- خب آدم کلافه میشه، حواسش پرت میشه، عصبی میشه...

انگار نه انگار که همین نیم ساعت پیش به خودم گفتم: انصاف نیس بخاطر تو توی خونه بمونن... ته دلم راضی نبودم اما دیگه مخالفتی نکردم.

خب عزیز من بزار آدم همون تو حالت مهربونی بمونه دیگه.. چرا یه کاری میکنین که خشمگین بشه؟!

قسمت ناعادلانه ش اینجاست که حالا که ریختی بهم و اونا هم نمیزارن درس بخونی، میری لپ تاپ رو روشن میکنی که فصل اول فرندز رو تموم کنی... اما... اما میبینی زیرنویسش هماهنگ نیست، هرچی هم دانلود میکنی هماهنگ نمیشه!!! چنتا نفس عمیق میکشی و قسمتای آخر رو همینجوری سر میکنی... (ازین که زیرنویس هماهنگ نباشه متنفرم، ترجیح میدم کلا وجود نداشته باشه :D )

حالا فصل دوم و سی دی بعدی.... اما این کلا کار نمیکنه -_-

کااااااام آآآآآآن !!!

این شد که ترجیح دادم بیام اینجا یکم از شرایط نامطلوب گله کنم، بلکه دلم خالی شه.. :)


تازه همین الان یه خبر مسخره هم راجب یونی شنیدم که داغونم کرد...

مرسی کارما... مرسی کائنات... مرسی همه چیزای خوبی که بهتون فکر میکردم!

۱ نظر ۱۱ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۱۱
محدثه //


تو همون فکر قشنگى هستى که تو اوج خواب و خستگى میخوام بهش فکر کنم!

۱ نظر ۰۵ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۰۳
محدثه //


انتظار آدم رو پیر میکنه

صورتش رو نه، دلش رو

۱ نظر ۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۳:۵۷
محدثه //


حس میکنم مغزم یه جورایى داره از داخل منفجر میشه.

به ازاى هر یه فکرى که میکنم که به هدفام میرسم، باید ٣تا فکر منفى رو که همچین بى راه هم نمیگه از ذهنم بیرون کنم!!

تمام انرژیم داره صرف این میشه؛ امید دادن به خودم.

که بابا غصه نخور، تو فکر چیزى نباش، فقط تمرکز کن و درست رو بخون. چاره اى نیس، واسه تو این تنها راهه... این سختى رو تحمل کن، بخدا بعدش راحت میشى، به همه ى اون چیزایى که میخواى میرسى. که آقا جان تو همه تلاشت رو بکن، ببین، همه ها.. اگه بقیه مانع شدن، اون وقت یه فکر دیگه میکنیم.

روزى چندبار اینا رو به خودم میگم؟ نمیدونم...

۱ نظر ۲۸ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۷
محدثه //


یه چیزى هست که من نمیدونم چیه!

نمیگم همه چى خوبه و همه چى سر جاشه و اورى ثینگ ایز گود.. اما دلیل این بى قرارى و آشفتگیم رو نمیدونم.

این عصبى و کم طاقت بودن...

دلیلى واسشون ندارم، اما هستن.

۳ نظر ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۷
محدثه //


کاش اینقد پول و قدرت داشتم که میتونستم آرزوى کسایى که دوسشون دارم رو برآورده کنم.

۲ نظر ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۶
محدثه //


دلم میخواد برم دریاچه... همین الان

بالا بیارم همه ى این همه فکر و خیال رو


۱ نظر ۰۳ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۱
محدثه //


بیشتر عمرم رو تنها بودم. از همون بچگى دوستاى زیادى نداشتم.

همینطور که الان ندارم. یعنى فهمیدم من دوست صمیمى ندارم! فکر میکردم صمیمى هستن اما خب من فقط این فکر رو میکردم...

الان دیگه خیلى خیلى کم بیرون میرم. خیلى خیلى کم دست به گوشیم. خودمم متوجه نمیشم روزام چجورى شب میشن و میگذرن...  البته خب کار خاصى هم نمیکنم.

به مرحله اى رسیدم که دیگه واسه اینجا نوشتن کلى فکر میکنم و مینویسم و پاک میکنم اما بازم اون چیزى که میخوام نیس.

راستش اصن این چیزى نیس که من از زندگیم میخواستم... 

فقط این وسط یه چیزى اذیتم میکنه. روح بودن آدما... اینکه معلوم نیست هستن یا نیستن...


* شهریار

۳ نظر ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۱
محدثه //



اینقد ساکت بود که صداى تیک تاک ساعت مچیم رو میشنیدم.. حتى صداى خم شدم مویرگ هاى عصبى توى مغزم بر اثر همین تیک تاک که هرچى بیشتر میخواستم بى تفاوت باشم، بیشتر میشنیدم.

صداى رد شدنشون... یکى... دوتا... سه تا...

شنیدى میگن دیوارا میتونن صدا رو توى خودشون نگه دارن؟

حالا داشتم صداى اونم میشنیدم، صداهایى که توى دیوار ضبط شده بود و حالا داشت دوباره واسه من پخش میشد. من خودمم قبلا این صداها و حرفا رو شنیده بودم، یادمه....

زدم از خونه بیرون قبل از اینکه مجنون بشم.

یادمه داداشم همیشه میگفت: جنون توى یه لحظه اتفاق میوفته.. فقط یه لحظه.

۱ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۵
محدثه //

اولش فکر میکردم فراموش کردم... اون حسِ تنفر کمتر شده بود و مرور زمان از یادم رفت و فکر میکردم این فراموشى همیشگیه... رفتارم باهاشون خوب شده بود و انگار اتفاقى نیوفتاده.

ولى الان میفهمم اونقدى عمیق هست که هنوزم یه روز کامل بهش فکر کنم!

ولى یه تفاوت پیدا کرده..نفرت همراه با دلسوزى!!

۰ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۳
محدثه //

امسال اولین سالیه که ترم تابستون نگرفتم.

گفتم خب چه کاریه، وقتى بازم به ترم ٨ کشیده میشه، الکى تابستونم رو هدر ندم!

اما خب الان راستش یکم میترسم!! یعنى دو دلم...

توى این دانشگاه داغونه ما، معلوم نیس درس ارائه بدن یا نه.

اما خب دیگه مهلت انتخاب واحد تموم شد و دیگه کارى نمیشه کرد. در نتیجه گفتن این حرفا فایده اى نداره دیگه.

حالا تابستون چیکار کنم؟ کتاب و فیلم که هست... پایه ثابته :d

برم کلاس زبان... باشگاه... درس بخونم...

بچه ها هم نمیان که بریم بیرون... :( البته خب شاید منم بودم، برنمیگشتم و از شیراز و تهران بیام اینجا.

دلم یکم ماجراجویى میخواد... مثلا پاشم برم قشم! یا یکى از شهر هاى شمالى... بعضى وقتا فکر میکنم سنم داره تموم میشه و خیلى کارا هست که دوست داشتم و انجام ندادم...

۱ نظر ۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۲:۲۹
محدثه //


مسافرت یه هفته اى، شد ١٠ روزه...

امروز رسیدم خونه و به شدت خسته م و گیج خواب.

خوب بود، خوش گذشت :)

خیلى بیشتر از یه جمله میتونم توصیفش کنم و راجبش بگم، اما خب دلم میخواد توى دلم نگه ش دارم.

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۹
محدثه //


بعضى چیزا تموم نمیشه..

کِش میاد تــــــــــــــــــــــــــــا میتونه!

۰ نظر ۱۴ تیر ۹۶ ، ۰۲:۲۰
محدثه //


شبا نباید تنها باشى.

تاریک که میشه، انگار تنهایى هم زورش بیشتر میشه.

روزا چون نور هست، تنهایى قایم میشه، زیر تخت، توى کمد، یا حتى لاى کتابا...

اما شب که میشه، میاد رو به روت میشینه. توى چشمات زُل میزنه،اصلنم خجالت نمیکشه...

سعى کن تو توى چشماش خیره نشى وگرنه غرقت میکنه.

۱ نظر ۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۱:۳۲
محدثه //


هنوزم مطمئن نیستم به رفتن. 

اون ته دلم خوشحالم که میخوام دایى و پدربزرگم رو ببینم، اما همون ته دلم میدونم قراره خیلى معذب بشم.

شاید دارم میرم که به خودم بفهمونم که حتى یه لحظه هم نباید دلت مسافرت بخواد.

تنها قسمت لذتبخش مسافرت، بستن چمدون و جمع کردن وسایلاست. فقط ذوق همینو دارم.


پ.ن: بعضى اتفاقا جوریَن که دردِ قلبت رو حس میکنى.

۰ نظر ۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۱
محدثه //


زندگیامون عشق کم داره...

(میدونم بعضیا کمش ندارن)

منظورم رو درست گفتم؟!

۱ نظر ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۹
محدثه //


زندگى درد داره

۳ نظر ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۰
محدثه //