من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان



اینقد ساکت بود که صداى تیک تاک ساعت مچیم رو میشنیدم.. حتى صداى خم شدم مویرگ هاى عصبى توى مغزم بر اثر همین تیک تاک که هرچى بیشتر میخواستم بى تفاوت باشم، بیشتر میشنیدم.

صداى رد شدنشون... یکى... دوتا... سه تا...

شنیدى میگن دیوارا میتونن صدا رو توى خودشون نگه دارن؟

حالا داشتم صداى اونم میشنیدم، صداهایى که توى دیوار ضبط شده بود و حالا داشت دوباره واسه من پخش میشد. من خودمم قبلا این صداها و حرفا رو شنیده بودم، یادمه....

زدم از خونه بیرون قبل از اینکه مجنون بشم.

یادمه داداشم همیشه میگفت: جنون توى یه لحظه اتفاق میوفته.. فقط یه لحظه.

۱ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۵
محدثه //

اولش فکر میکردم فراموش کردم... اون حسِ تنفر کمتر شده بود و مرور زمان از یادم رفت و فکر میکردم این فراموشى همیشگیه... رفتارم باهاشون خوب شده بود و انگار اتفاقى نیوفتاده.

ولى الان میفهمم اونقدى عمیق هست که هنوزم یه روز کامل بهش فکر کنم!

ولى یه تفاوت پیدا کرده..نفرت همراه با دلسوزى!!

۰ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۳
محدثه //

امسال اولین سالیه که ترم تابستون نگرفتم.

گفتم خب چه کاریه، وقتى بازم به ترم ٨ کشیده میشه، الکى تابستونم رو هدر ندم!

اما خب الان راستش یکم میترسم!! یعنى دو دلم...

توى این دانشگاه داغونه ما، معلوم نیس درس ارائه بدن یا نه.

اما خب دیگه مهلت انتخاب واحد تموم شد و دیگه کارى نمیشه کرد. در نتیجه گفتن این حرفا فایده اى نداره دیگه.

حالا تابستون چیکار کنم؟ کتاب و فیلم که هست... پایه ثابته :d

برم کلاس زبان... باشگاه... درس بخونم...

بچه ها هم نمیان که بریم بیرون... :( البته خب شاید منم بودم، برنمیگشتم و از شیراز و تهران بیام اینجا.

دلم یکم ماجراجویى میخواد... مثلا پاشم برم قشم! یا یکى از شهر هاى شمالى... بعضى وقتا فکر میکنم سنم داره تموم میشه و خیلى کارا هست که دوست داشتم و انجام ندادم...

۰ نظر ۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۲:۲۹
محدثه //


مسافرت یه هفته اى، شد ١٠ روزه...

امروز رسیدم خونه و به شدت خسته م و گیج خواب.

خوب بود، خوش گذشت :)

خیلى بیشتر از یه جمله میتونم توصیفش کنم و راجبش بگم، اما خب دلم میخواد توى دلم نگه ش دارم.

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۹
محدثه //


بعضى چیزا تموم نمیشه..

کِش میاد تــــــــــــــــــــــــــــا میتونه!

۰ نظر ۱۴ تیر ۹۶ ، ۰۲:۲۰
محدثه //


شبا نباید تنها باشى.

تاریک که میشه، انگار تنهایى هم زورش بیشتر میشه.

روزا چون نور هست، تنهایى قایم میشه، زیر تخت، توى کمد، یا حتى لاى کتابا...

اما شب که میشه، میاد رو به روت میشینه. توى چشمات زُل میزنه،اصلنم خجالت نمیکشه...

سعى کن تو توى چشماش خیره نشى وگرنه غرقت میکنه.

۱ نظر ۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۱:۳۲
محدثه //


هنوزم مطمئن نیستم به رفتن. 

اون ته دلم خوشحالم که میخوام دایى و پدربزرگم رو ببینم، اما همون ته دلم میدونم قراره خیلى معذب بشم.

شاید دارم میرم که به خودم بفهمونم که حتى یه لحظه هم نباید دلت مسافرت بخواد.

تنها قسمت لذتبخش مسافرت، بستن چمدون و جمع کردن وسایلاست. فقط ذوق همینو دارم.


پ.ن: بعضى اتفاقا جوریَن که دردِ قلبت رو حس میکنى.

۰ نظر ۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۱
محدثه //


زندگیامون عشق کم داره...

(میدونم بعضیا کمش ندارن)

منظورم رو درست گفتم؟!

۱ نظر ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۹
محدثه //


زندگى درد داره

۳ نظر ۲۲ خرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۰
محدثه //


وقتى گفتم، "سکوت علامت رضاست،نه؟"

باید داد میزدى میگفتى "نه"

کاشکى سکوت نمیکردى، کاشکى...


۱۹ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۱
محدثه //


اول:

فردا نتایج ارشد اعلام میشه و من دارم به یک سال دیگه ی خودم در چنین روزی فکر میکنم که قطعا مثل الان راحت و آسوده ننشستم پشت سیستم و وبم رو آپ کنم. زمان کنکور کارشناسی، منم اعتقاد داشتم که کنکور همه چیز نیست و نباید زندگی رو واسش مختل کرد... ولی الان میگم که واسه آدمایی با شرایط و موقعیت من همه چیزه! همه چیزه چون جاده ای که قراره باقی مسیر رو طی کنم، واسم مشخص میکنه.

چقد دیشب فکر کردم به اون موقع ها، به 18، 19 سالگیم و فکر و خیالایی که داشتم واسه زندگیم.. و در آخرش: چی فکر میکردیم و چی شد!

حقیقتا دلم نمیخواد یه سال دیگه باز این جمله رو بگم و به همین خاطر بیشتر میترسم.


دوم:

هنوز امتحانام شروع نشده که بخواد تموم بشه اما زمزمه های مسافرت های تابستانه ی خانواده ی ما به گوش میرسه. و جواب من نسبت به هر مقصد، "نه" می باشد. البته توی دلم چون میدونم بحث کردن فایده ای نداره.

اون ته دلم دوست دارم جایی برما اما خب میدونم فقط یه حس زود گذره -_-


سوم:

متنفرم از خوابایی که میدونم خوابم اما نمیتونم از خواب بیدار بشم. دیشب چند ساعتی توی یکی از همین خوابا گیر افتاده بودم. الحق که خواب افتضاحی بود.


چهارم:

دوستم چند روزی برگشته بود خونشون واسه فرجه ها، بیرون هم رفتیم با هم و کلی حرف زدیم.. احساس میکنم من در مقابل اون یه موجود سنگ دلم!! چون خیلی کم دلتنگ میشم... خیلی کم. (وقتی همه همونن ولی تو عوض شدی)


۰ نظر ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۵
محدثه //


وقتایى که حرف واسه گفتن دارم و نمیگم، جواب دارم و نمیدم، ناراحتم و غر نمیزنم. میشینم یه گوشه و اینقد با خودم کلنجار میرم تا دلخوریا برطرف بشه. وقتایى که تا صبح بیدارم و از درد بعضى اتفاقا میپیچم به خودم و دم نمیزنم.

اون وقتاست که حس میکنم بزرگ شدم :)

وگرنه هنوزم کوچیکم...

۳ نظر ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۳
محدثه //

داداشم رفته تهران، چند وقتى میشه.. از اتاق اشتراکى خودم و خواهرم اومدم اتاق داداشم.

حالا دیگه بیشتر وقتم رو اینجا میگذرونم. 

از وسایلم؛ میزم رو آوردم با دفتر کتابام و لپ تاپ م. یکمم از وسایل شخصیم.

از صبح تا شب میشینم پشت میز، دو کلمه درس میخونم و دو دقیقه به رو به روم خیره میشم.

آخر ترمه، درس زیادى نمونده. فقط یکى بیاد گزارش کاراموزیم رو بنویسه 😓 هر کارى میکنم اصلا حوصله ش رو ندارم. باید تا دوشنبه تحویل بدم.. 

یه جور حس بلاتکلیفى دارم، معلق بودن... به اضافه ى بى حوصلگىِ فراوان.


پ.ن: چقد از واى فاى خونه دورم 😅 مودم جفتم بود، نمیدونستم...

پ.ن: رفتیم راى هم دادیم :)

۲ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۳۱
محدثه //

از امشبم نمیدونم چى بگم.. چى تعریف کنم...

خوشحالیم غیر قابل وصف بود. دیدن معلم دیفرانسیل بعد از ٢،٣ سال..

اتفاقى نبود، باهاش هماهنگ کرده بودیم که بریم بیرون و ببینیمش.

من و دوستم، مژگان.. واقعا چقد خوبه که اینقد پایه ست..

به حدى حال خوب بهم داد، به حدى خوشحال بودم و از ته دل لبخند میزدم... اصن بى نظیر بود.

یکى از بهترین شبا بود.

عکسامون همه سلفى بود و نور کافه بد، اما خیلى دوسشون دارم.

مرسى که اینقد مهربون و با معرفتى.. مرسى که حالِ خوبِ دبیرستان رو واسم آوردى... مرسى که رفیقى..

۰ نظر ۲۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۱۷
محدثه //


یه لحظه ست..

اون موقعى که تصمیم میگیرى نجنگى، بشینى و نگاه کنى.

میدونى دائمى نیست، میدونى دلت نمیاد، میدونى که نمیتونى.

اما تجربه ش کردى، که همون لحظه کار تموم شده، دائمى شده، اینم میدونى.

واسه همینه که میترسى... از همون یه لحظه ى کوچیک میترسى.

۱ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۰
محدثه //

باورم نمیشه این هفته تموم شد!

کار دارم، درس دارم، اما همین که این ارائه تموم شد، یعنى من آزاد شدم.

خوب بود، استاد هم راضى بود..

اما تا حالا ندیده بودم یه استاد، از کم کارىِ دانشجوهاش اینقد غصه بخوره، یعنى به وضوح دیدم که چهره ش عوض شد، کلاس رو زودتر تموم کرد و گفت بریم... عصبانى نشد، فقط غصه خورد... 😕

من خودم دانشجو ام. استاد بد زیاد داشتم، هیشکى یه استاد بد رو دوست نداره، درسشو دوست نداره، کلاسش رو دوست نداره... اما این استاد ما واقعا خوبه... یعنى من تنها نمیگم، همه موافقن که خوبه. هوامونو داره، امتحاناش آسونه با اینکه خیلى خوب درس میده، جو کلاسش خسته کننده نیست، از نظر علمى خیلى باسواده و... .

نمیدونم، من که دلم نمیاد همچین استادى رو ناراحت کنم.

ما دانشجو ها همیشه از اساتید گِله داریم، اما شاید رفتار خود ما(کلا دانشجوها) خوب نبوده که اساتید هم اینجورى شدن...(همیشه اینجورى نیست، اما این امکان هست) اصلا دلم نمیخواد این استاد فکر کنه به درسش بى اهمیت هستیم و روشش رو عوض کنه و دیگه اینجورى نباشه... 😔

دلم میخواست بگم که اگه شما هم استادى مثل استاد ما دارید، درسش رو بخونید، قدرش رو بدونید. نزارید غصه بخوره...

۳ نظر ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۴۲
محدثه //


هرجور حساب میکنم، الان باید بیهوش باشم از خستگى! خواب نه ها... بیهوش.

این هفته خیلى سرم شلوغه... درس، کار، پروژه.

با اینکه ٦ترم گذشته ولى باید اعتراف کنم که هنوز هم از ارائه دادن وحشت دارم!

میشه مثلا معجزه بشه و ارائه یه جورى پیچونده بشه؟ 👀

چجورى باید به مغزم بگم که فردا قبل از ٧باید بیدار بشى و تا ٥ عصر قرار نیست بیاى خونه، پس بخواب لطفا...


پ.ن: هرزنامه م داره منفجر میشه، چه وضعشه عاخه؟ لطفا رسیدگى بشه...

با تشکر!

۱ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۲۴
محدثه //


چرا نفهمیدیم رشته فقط ریاضى و تجربى نیست.. فقط مهندسى و پزشکى نیست.

چرا نفهمیدیم زندگى فقط درس خوندن نیست.

چرا یکى بمون نگفت و چشممون رو باز نکرد. چرا نذاشتن حرف بزنیم.

چرا یکى قبول نکرد که اگه من ٢روز دیگه مُردم، کى جواب اون آرزوهایى که به دلم موند رو میده؟ همونا که همش وعده ى فردا رو بهم میدادن؟

خستم.

۳ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۷
محدثه //


تو نمیدونى، چون قبل از این منو ندیده بودى. اما خودم که میدونم... میدونم این حرفام، رفتارام، تناقض داره با خودم. با اون چیزى که من از خودم میشناختم...

بیشتر از اینکه با کسى مشکلى داشته باشم، با خودم دارم. این چیزى که اگه الان برم رو به روى آینه بایستم، میبینم، من نیستم... یه سرى اتفاق و حرف و داستانه.

بعضى چیزا خیلى بدتر از اون چیزیه که بشه به زیون آوردش.. حداقلش از توانِ من خارجه.

اینکه توى مغزم همیشه اینا هست، هر روز دارم به چشم میبینم، نتیجه ش شده این.

۴ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۱۵
محدثه //


آدم خیال پردازى(؟) هستم تا حدودى... یعنى فکر زیاد میکنم، قاطیشون خیال هم هست دیگه، به مقدار زیاد!

این خیال پردازى در دو صورت به شدت تقویت میشه.. وقتى کتاب میخونم... وقتى فیلم میبینم.

رلستش اون موقع ست که احساس میکنم زنده م :)

۴ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۱
محدثه //