خالى از جرئت پرواز..


نمیدانند و قضاوتت میکنند، در همین حوالى..

از غم دلت بى خبرند و ایراد به لبخند خشکیده ى روى لبت میگیرند.

چشم میبندند بر کمر خم شده ات و سوارت میشوند.

ترس درون چشمانت را نمیبینند و سنگ دل میخواننت.

لرزش صدایت را نمیفهمند و دلت را میلرزانند.

هوایت را ندارند و هوایى ات میکنند، بى هوایت میکنند.

نمیدانند از چیست این گونه در خود تنیدن و حل شدن، و باز حل شدن و حل شدن.

حل میشوى با خودت در دردهایت، نابودى...

و اینجاست که لبخند رضایتشان را میبینى، کسانى که آشناى غریبه اند.

آخرین لحظه ها.. دنیا دور سرت میچرخد و میگردد، شاید دلش به حالت سوخته و میخواهد روى خوشش را نشانت دهد... 

دست به دستش میدهى و چشمانت را میبندى، به تلافى آن شب بیدارى ها غرق میشوى در خواب،

پایان اینجاست...

تو جهانِ دیگرى..



*شاید کسى شب ها راه مى افتد توى شهر، از پنجره سرک میکشد و خواب ها را از چشمانِ دلتنگ میدزدد...

#م.ب
۰ نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان