یه چیز خوب بگو


شنیدن صداش آرزوم بود... محال بود سیر بشم ازش.. خودش حواسش نبود اما همیشه بیشتر حرفاش رو باید دوبار واسم میگفت، چون من نمیشنیدم! یعنى میشنیدم اما اینقد غرق تُن صداش بودم، متوجه نمیشدم چى میگه..

گاهى شبا واسم شعر میخوند، بُعد مسافت زیاد بود، واسم میفرستاد...هر کدوم رو چند بار گوش میدادم. شعراش یادم نیست اما حالت صداش، چرا..کاملا...

خیلى کم زنگ میزدم، به جز وقتایى که دلتنگى دیگه اجازه نمیداد. میدونستم صداش رو که بشنوم، دیگه نمیتونم قطع کنم.. اگرم به اجبار قطع میکردم، بعدش توى دلم تیر میکشید. 

الانم تیر میکشه...


۰ نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان