جنون



اینقد ساکت بود که صداى تیک تاک ساعت مچیم رو میشنیدم.. حتى صداى خم شدم مویرگ هاى عصبى توى مغزم بر اثر همین تیک تاک که هرچى بیشتر میخواستم بى تفاوت باشم، بیشتر میشنیدم.

صداى رد شدنشون... یکى... دوتا... سه تا...

شنیدى میگن دیوارا میتونن صدا رو توى خودشون نگه دارن؟

حالا داشتم صداى اونم میشنیدم، صداهایى که توى دیوار ضبط شده بود و حالا داشت دوباره واسه من پخش میشد. من خودمم قبلا این صداها و حرفا رو شنیده بودم، یادمه....

زدم از خونه بیرون قبل از اینکه مجنون بشم.

یادمه داداشم همیشه میگفت: جنون توى یه لحظه اتفاق میوفته.. فقط یه لحظه.

۱ نظر
مهندس .میم
۲۹ تیر ۲۱:۵۱
جنون محصول اتفاقات ناخوشایندیست ک مدت زیادی حبس شده.

پاسخ :

اوهوم...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان