من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان


همون موقع باید میفهمیدم، همون موقع که ١٣،١٤ سالم بود و اولین اتفاقاى وحشتناک افتاد.. البته الان که میبینم ظاهرا از قبل شروع شده بود اما من کم سن تر بودم یا متوجه نمیشدم یا خاطرم نمونده.

از همون موقع باید میفهمیدم که زندگیم تباه شده، گرچه اون زمان نمیدونستم زندگى یعنى چى، قبل از اینکه زندگى کنم، قبل از اینکه بفهمم اصلا این زندگى که میگن چى هست، قبل از داشتن آرزوهاى قشنگ قشنگ، زندگیم تباه شد. ولى چون بچه بودم و چیزى سرم نمیشد، باز رویا چیدم، باز آرزو کردم، باز این قوه ى تخیل لعنتى واسم اون دنیاى قشنگ رو نشون داد.. دنیایى که چیزى ازش نچشیده بودم و فقط از دور دیده بودم. 

من هنوز اون آرزوها و رویاها رو دارم، من هنوز به اونا نرسیدم، نخواستم باور کنم که زندگیم اینجوریه و قراره همینجور بمونه...

همه میگن که هرکسى خودش براى خودش تصمیم میگیره و آینده و سرنوشتش رو میسازه، ولى من میگم نه! زمانى این حرف درسته که ما تحت تاثیر تصمیمات سایر آدماى اطرافمون نباشیم.

من تصمیم گرفتم، جنگیدم، خودم.. تنها... ولى نشد. الانم باز دارم میجنگم و باز میدونم که..

خسته م... قد تموم اون سالایى که زندگى نکردم خسته م، قد تموم اون آرزوهایى که این همه سال توى دلم نگه داشتم و به دوش کشیدم خسته م، قد تموم این اتفاقایى که من باعثش نبودم اما زندگیم رو نابود کرد... خسته م از قوى بودن و جنگیدن و تحمل کردن و...

من واسه یه زندگى تباه شده میجنگیدم.


* سمفونى مردگان _ عباس معروفى

۹۶/۰۸/۰۵
محدثه //

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">