٦٤١٨


ساعت ١١:٣٠ زنگ زد بهم و یه ربع صحبت کردیم. بهش گفتم بیدارى این موقع؟ گفت آآآره.. گفتم آخه معمولا زود میخوابیدى.. صداى ماشین میومد، گفتم پشت فرمونى؟

گفت آره، آبادان بودم و دارم میرم خونه، تولد مامان بزرگ بود.

کلى صحبت کردیم، حتى از وقتى که اومده بودن تهران بیشتر!

آخرش پرسیدم چقد دیگه میرسى خونه؟ گفت رسیدم..

زنگ زده بود که پشت فرمون خوابش نبره..

#بابا

۰ نظر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان