تموم شد

بعضى چیزا مهم نیست چطور تموم میشه

خوب یا بد

مهم اینه که تموم بشه

مثله امتحانا 😁😅

با اینکه به صورت کنسانتره بودن اما به نظرم خیلى طول کشید

آخییییش، تموم شدن 😌

از یونى که داشتم برمیگشتم خونه، آهنگ "قلاش" محسن چاووشى واسه خودم گذاشتم و لذذذذذت بردم 😇

عالیه این آهنگ، شااادِ شاااد 💃🏻


* خدایا این ترم رو ختم به خیر کن، خیلى واسم سخت گذشت، دمت گرم.

* قلاش: بیکاره، باده پرست،...

۱ نظر

اسمش دلِ...

دلِ دیگه

ساده تر از اونى که فکر کنى میشکنه.

همیشه میشینم باهاش صحبت میکنم، نصیحتش میکنم.

میگم به حرفِ آدما اعتماد نکن، دل خوش نکن، آدما فقط حرفایى یادشون میمونه که خودشون میخوان.

گاهى پیش میاد که خیلى خوشحالن یا خیلى ناراحتن، حرفى رو میزنن و بعد یادشون میره،

به همین راحتى

آخه تو چرا باور میکنى؟ 

بعد یکم عاقل میشه، سرشو میندازه پایین، یکم پاهاشو این ور اون ور میکنه و میگه باشه.

اما این باشه گفتنا فایده نداره که نداره، دوباره فردا؛ روز از نو...

آخر سر وقتى خوردِ خوردِ خورد شد، متوجه میشه من چى میگفتم.

دارم اون روز رو میبینم....


قفس


پرنده رو حتى اگه به زورم توى قفس نگه دارى

باز دلش با تو نیست.

دلش که با تو نباشه، انگار خودشم نیست.

شاید واست بخونه، اما غمگین میخونه.

بزار همونجا باشه که دلش هست.

درِ قفس رو باز بزار...

خدا رو چه دیدى، شاید برگشت.

۱ نظر

غریبه


تو را دور از چشمِ همه دوست دارم
میدانى؟ 
میترسم.
شب ها، وقتى همه خواب هستند،
وقتى در و پنجره را محکم کردم که مبادا باد صدایم را از این اتاق بیرون بَرَد.
وقتى مطمئن شدم کسى صدایم را نمیشنود،
وقتى فقط من هستم و من،
به تو فکر میکنم.
تو را از توى خیالم بیرون میاورم، رو به رویم مینشانمت و به تو میگویم که چقدر... .
اما فردا صبح، از لحظه اى که خورشید، جهانِ آدمیان خارج از این اتاق و کوچه و شهر را بیدار میکند، من میشوم همان هفت پُشت غریبه اى که بودم.
#م.ب

۰ نظر

سالها بَعد


سالها بعد
قطعا تو منو فراموش کردى
وقتى من دارم 
تک تک لحظه هاى بودنت رو قاب میکنم.
#م.ب

be thou


من از تو فقط "بودنت" را میخواستم...

تو باش

من آسمان را نگه میدارم که به زمین نرسد

...


امروز تموم میشه؟!


همیشه سعى کردم وابسته نباشم به خانوادم و بتونم دور از اونا گلیم خودمو از آب بکشم بیرون.

بنا به شرایط، تونستم.

اما امروز؛

امروز واقعا واسم سخت گذشت.

هیچ وقت به اندازه ى امروز دلم واسه مامانم تنگ نشده بود، توى این سه هفته که نیست،  هیچ روزى به اندازه ى امروز بهش نیاز نداشتم. تاحالا تو بغلش گریه نکردم، اما اگه امروز بود قطعا همینکارو میکردم.

وقتى عصر بابا رفت، دیگه واقعا احساس کردم تنهام.

حتى انگار اونا هم دلشون واسم تنگ شده بود، چون هم مامان زنگ زد هم بابا علاوه بر اینکه پیام داده بود که رسیده تهران.

چقد سعى کردم بغضم نترکه و جلوشون گریه نکنم.

همون بى احساسِ لجبازِ همیشگى 😶

چقد دلم واسه خودمون تنگ شده، خانوادم...


* خدایا مامانم نیست، دیگه گریه نکنم...

* فردا؛ اولین امتحان!

* اینکه دوباره سرِ ناسازگارى داره، اصلا نشونه ى خوبى نیست... یکى نیست بگه من حوصله ى دکتر رفتن به خاطر تو رو ندارم 😒

۱ نظر

اشتباه

تو بدترین شرایط، بدترین اتفاقِ ممکن میوفته

بدتر از این واقعا وجود نداشت، 

بدترش اینکه کارى نمیتونى کنى و فقط شرمنده میشى...

هیچ وقت اینقد خجالت نکشیدم، هیچ وقت اینقد دعوا نکردم با خودم

هیچ وقت تاحالا اینجورى نشده بود

آخه اینقد بد؟؟؟ چرا آخههه؟ چرا امرووووز؟

یعنى.... 😶

خودم میدونم چه اشتباهى وحشتناکى کردم، اما خدا رحم کنه قراره چجورى تنبیه بشم...

تاوانِ بعضى از گناها خیلى سنگینه، فقط امیدوارم حسِ تنفر نباشه.

خدایا غلط کردم، خودت درستش کن وگرنه من نابود میشم.

رفیق شرمندتم 😔



*براى کسى که شاید اتفاقى بخواند:

من اگه جاى شما بودم، خوشحال میشدم، چون دیدین بین این همه، شما رو خواست، فقط خودِ شما...

۰ نظر

بمان

و من "نبودنت" را میبینم...

وقتى تاریکى دست میکشد بر لحظه لحظه ى زندگى

بمان 

اى روشنایى خورشید


#م.ب

این روز ها...


این روزها من یک چند نفری هستم.  یک نفرم که کار میکند و حرص می خورد و غر می زند. یک نفرم خسته است کلاً. یک نفرم مسئول رفع و رجوع نفر های دیگر است و معمولاً می خندد و حواسشان را پرت می کند .یک نفرم روزمرگی می کند. یک نفرم فقط فکر می کند. یک نفرم که اصولاً هیچی نمی گوید. یک نفرم هم داغ است و حالیش نیست....

۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان