کتک

دراز کشیده بودم، قصد نداشتم که بخوابم، اونم این موقع!

از وقتى سه شنبه رفتم یونى و گفتن که کلاسا از هفته ى بعد شروع میشه، حالم گرفته شد. آخه چرا اینقد دیر؟!

نمیدونم چجورى یه هفته ى دیگه رو سپرى کنم.

تاحالا که به کتاب خوندن و فیلم دیدن و فکر کردن گذشته.

امروزم بعد از کتاب خوندن، دراز کشیدم.

نفهمیدم کِى چشمام گرم شد و خوابم بُرد. به نظرم به ١٠ مین هم نرسید که با کتک از خواب بیدار شدم یا بهتره بگم پریدم!!!! 

دقیقا مثل خوابى که صبح دیدم.

یکى تو خواب داشت کتکم میزد!! آخه چرااا؟؟؟ 😶

من که اصلا سابقه ى زد و خورد و کتک کارى ندارم که...!!

نه فیلمه خشن دیدم نه کتاب اونجورى خوندم!!

نمیدونم اما واقعا واسم عجیب بود!


• فکر فکر فکر... زیادش آدمو پیر میکنه.

• دارم نامه مینویسم، البته توى نوت گوشیم. یه مجموعه حرف نگفته. واسه یه دوست :)

۰ نظر

دلتنگم...

من هنوز قوی نیستم!

آره، اعتراف میکنم.

نمیتونم نسبت به آدمایی که دوسشون دارم بی تفاوت باشم.

حتی اگه اونا دوسم نداشته باشن!

دلم واسه بعضی از اون آدما تنگ شده.

خیلیم زیاد تنگ شده.


- چرا اینقد بد شدم آخه؟!

۰ نظر

بد موقع

بدترین بغض میدونى چیه؟

بغضى که وسط غذا خوردن، سَرِ سفره، جلو بقیه میاد سراغت!

نه میتونى باقى غذات رو بخورى

نه میتونى پاشى و برى چون مامان فکر میکنه غذا رو دوست نداشتى.

لعنت که بد موقع میاى

لعنت

۰ نظر

در حالِ انفجار

دو روزه سَرَم به شدت درد میکنه

گیج میره، توهم هم میزنه!!

حالش خوب نیست!

حالِ منم خوب نیست.


هنوز جمعه نشده!


هرچقد خواستم خوشحالش کنم، موفق نبودم، اما در مورد ناراحت کردنش، عالیم عالى!
حالم بده، از خودم شاکیم.
دوست داشتم خودم ظاهر میشدم جلوى خودم و حسابى مُشت میزدم بهش!!
یعنى واقعا من اینقد بَدَم و نمیدونستم؟

• همش فکر میکردم امروز جمعه ست، اینقد که بد بود. از دیشب فکر میکردم!

• از یه جمله خیلى ناراحت شدم، من اینجورى نیستم بخدا 😔

دوستاى قدیمى


من میخندم

چون دوستامو دارم ❤️

* در کنار کسایى که تو رو از بچگى میشناسن، میتونى خودت باشى، بى دغدغه، بدون نگرانى از تعبیرها...

خدایا شکرت که تونستم ببینمشون، کلى خاطره بازى کردیم.

من و فاطمه و هستى که پشتِ دوربینه ☺️

۰ نظر

یکم آرامش

من نمیدونم

واقعا نمیدونم چرا، چى شده.

نمیخوامم بدونم.

من فقط خستم، تمام راه رو دویدم، فرار کردم.

من خیلى خستم

دلم یه خوابِ عمیق میخواد.

بخوابم و چند سالِ دیگه بیدار بشم.

بیدار بشم و ببینم همه چى تموم شده.

عجیب نیست که توى یه سراشیبى افتادم و همینجور دارم میرم پایین. آخه تا کجا؟

دیگه بیرون رفتن هم حالمو خوب نمیکنه که هیچ، بدترم میشم.

دلم یه اتاق خالى میخواد با یه دَرِ بسته.

یکم آرامش


• خیلى تلخ شدم!

۰ نظر

دلْ شکسته

وقتى یکى دلتون رو میشکنه

تلافیش رو سَرِ یکى دیگه در نیارین!!

۱ نظر

او دیوانه بود!


از این که یکی دیگر را با او می دید دیوانه شده بود.طوری که در آنُرمال ترین حالت ممکن نُرمال ترین بود.دیوانه شده بود.که دیگه حتی نمی توانست با خیالش راحت بخوابد با خیالش راحت زندگی کند. خواب هایش کابوس شده بودند.

لحظه هایش را یا با آهنگ هایی که او دوست داشت می گذراند یا با خاطراتش. حسودیش می شد که آینده اش را طور دیگر می دید، او و دیگری.حسودیش می شد وقتی به لحظات باهم بودنشان فکر می کرد.حسودیش می شد وقتی اینکه آرزوهایش در یک لحظه مال دیگری شده بود.

او دیوانه بود.

او حسودترین دختر جهان بود.


#ناشناس

حرفاى جا مونده:


1. به قولِ یکى از دوستان:
کاش یکى پیدا میشد آخرش رو بهمون میگفت!

2. هر اتفاقى چند مرحله داره؛
قبل از فاجعه، در حینِ فاجعه، بعد از فاجعه، اَفتِر سام یِر و...
اما به نظرم بدترینش، منتظر بودن واسه هر کدوم از ایناست.
اینکه منتظر باشى که ببینى چى میشه، مضخرفه...


3. گاهى فکر میکنم، من همون آدمْ اشتباهیَم.
همون که اشتباهى اومده بود توى یه شهرى و اصرار داشت مردم اون شهر بشناسنش و تعجب میکرد از اینکه چرا ازش دورى میکنن! ( بعید میدونم همچین داستانى نوشته شده باشه!! فیلمش که محاله! اما به هر حال من همون آدم اشتباهیَم!!!)



4. واقعا به چیزاى عجیب و غریبى فکر میکنم، یعنى کلا زیاد فکر میکنم و واسه خودم تحلیل میکنم!
گاهى تعجب میکنم چطور چند ساعته اینقدر درگیره این مسئله م و اینقد سخت و پیچیدش میکنم.


5. امروز فهمیدم مثل قبل نیستم!
ناراحت شدم، یکمم غصه خودم ( فقط یه کم!!) اما بداخلاقى نکردم.
فقط اینقد با خودم راجبش حرف زدم که سرم تیر میکشید اما خب بازم جاى امیدواریه!



پ.ن: چقد حرف زدم!!
۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان