آخرین جمعه ى سال ٩٤ را چگونه گذراندید؟


برخلاف قرارم که میخواستم خونه باشم و یه مدت بیرون نرم، به اصرار فاطمه رفتم دنبالش و رفتیم یه دورى زدیم.

البته خوب شد که رفتیم، چون تو راه خونه متوجه شدیم که برق کل شهر رفته و ببشتر دور زدیم تا از این بى برقى نجات پیدا کنیم. مخصوصا که من تنها بودم و اصلن دلم نمیخواست برگردم و توى تاریکى بشینم.

هرچقد میگذره بیشتر به پاکى و سادگى فاطمه پى میبرم، کودک درونش خیلى فعال تر از خودشه و با کوچکترین چیزا شاد میشه، خیلى خوبه این بشر. با یه بستنى سر حال اومد 😁

یه بازى جالب هم کردیم، یه آدم، رهگذر انتخاب میکردم و میگفتم یه داستان از زندگیش بگو! وقتى نوبت من میشد، میگفت: اااا، مُدى، تو نویسنده ى خوبى میشیا 😂 .

بگذریم...

امسال اولین سالیه که عید تنهام. خیلى تنهاتر از اون چیزى که فکرشو میکردم.

فقط دلم میخواد پروژه م زودتر تموم بشه، خوب تموم بشه.

نوشته هاى اسفند ماه، از بقیه ى ماها خیلى بیشتر شده. روزى چنتا پست میزاشتم.

با این حال کلى حرف ناگفته دارم، هم به آدما، هم واسه اینجا.


• هیچ وقت نفهمیدم چرا با یه چیز کوچیک ذوق میکنم و با یه چیز کوچکتر دلم میگیره!

• به خاطر چیزى بغض کردم که هنوز دارمش، از ترس نداشتنش بود!

• آهنگ "بغض یعنى" یاس و آمین، حرفه دله!

۳ نظر

پاشو


سرما خوردگى از اساس که ریشه کن نشه، میندازتت.

مثله بچگیات میرفتى بیرون، بازى میکردى، خیس عرق برمیگشتى خونه و زیر کولر میخوابیدى! تازه بعد از اینکه یه لیوان آبِ یخ خوردى.

اول تب، بعد لرز، بعد هذیون، بعد بیمارستان، بعد آمپول، بعد...

باید از اساس درمان بشه.

وقتى یهو میوفتى، یعنى داشتى خودتو گول میزدى. داشتى خودتى گول میزدى که گول میزدى!!!!

الان که دیگه سرما رو خوردى. 

پاشو از اساس خودتو درمان کن. بعد از این یادت باشه پیشگیرى کنى. 

دستتو بزار رو زانوى خودت و پاشو.

گاهى هیشکى نیست، به خاطر خودت یه کارى کن.


•خدایا تو هم کمکم میکنى؟

•مرسى که هستى رفیق ❤️

۱ نظر

اى دوست


دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

گر از قفس گریزم کجا روم ، کجا من ؟

کجا روم که راهی به گلشنی ندارم

که دیده برگشودم به کنج تنگنا من

نه بسته‌ام به کس دل ، نه بسته کس به من دل

چو تخته‌پاره بر موج ، رها ، رها ، رها من

ز من هر آنکه او دور ، چو دل به سینه نزدیک

به من هر آن که نزدیک ، ازو جدا ، جدا من !

نه چشم دل به سویی ، نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی به یاد آشنا من

ز بودنم چه افزود ؟ نبودنم چه کاهد ؟

که گویدم به پاسخ که زنده‌ام چرا من ؟

ستاره‌ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ، هوای گریه با من

" سیمین بهبهانی "

 

۱ نظر

باقى مونده هاى ٩٤


کاش الان اول اسفند بود.
کاش یه ماه وقت بود تا سال نو.
دلم نمیخواد با این حال و روز وارد سال جدید بشم، کلى برنامه داشتم، کلى هدف... .
ولى الان چى؟
شروع نشده داغون شدم.
زمان میخوام.
همه ى بغض هاى ٩٤ آوار شد رو سرم آخر سالى.
تلافیه چیو دارى در میارى آخه؟

On time


از بچگى هیچ وقت روز ٤شنبه سورى از خونه بیرون نمیرفتم.

یه قانون نا نوشته تو خونه ى ما بود.

حتى سرش بحث هم نمیشد تو این چند سال اخیر، بى فایده بود.

الان دیگه عادى شده، دیگه حتى واسم مهم نیست برم یا نرم.

علاقه اى هم نشون نمیدم.

حتى گاهى تو دلم غر میزنم که چرا اینقد سر و صدا میکنن ملت!!!!

وقتش گذشته.

دیگه الان واسه این چیزا دیره.

دیگه لذتى نداره.

هر چیزى به وقتش خوبه.

الان میخوایش، الان بدستش بیار.

بعدا بدست آوردنش هیچ لذتى نداره.

[ الان اینو میدونم، کلى چیز میخوام که اگه الان بدستشون نیارم دیگه بدرد نمیخورن، اما بقیه اینو نمیدونن...]

۱ نظر

خواب بود واقعا؟!


خواب بود واقعا؟ 

یادمه قبلا هم دیدم، مطمئنم دیدم.

خیلى تلاش کردم بیدار شم، چون میدونستم خوابه، چون قبلا دیده بودمش.

اما وقتى بچه بودم، بچه تر بودم!

[ چرا من تو بچگى همچین خوابى رو دیدم؟]

وحشتناکه، فاجعه ست.

چقد گریه کردم تو خواب، چقد دلم واسه خودم سوخت. فکر کن بدونى توى اون کوچه چاهه اما بقیه به زور بخوان بفرستنت توى اون کوچه!!! 

خوابى که دیدم بى ربط با دیشب نیست، کاملا میدونم.

حالمو خراب کرد.


خدایا شکرت که فقط خواب بود.

۰ نظر

ترس


یخ زدم، 

هر دفعه بهم یاداورى میشه یخ میزنم.

چقد سخته توضیح دادن آشوبى که توى دلته، ترسى که توى جونته.

من چشمام ترسیده!

دیده و ترسیده

از همه چى.

نگرانم... 

از چیزى که میخواست اتفاق بیوفته، میدونم چى میشد، من دیدم، دیدم.

نمیشه همه چیزو گفت، توضیح داد.

نگفته بخون، از چشمام، از لبخند یخ زده ى رو صورتم بخون.


•مرسى که باریدى آسمون، دلم داشت میترکید از بغضى که از صبح داشتى...


خدا دوستم داره!


بعضى از آدما قشنگ میبینن، قشنگ فکر میکنن.
دنیاشون قشنگه
وقتى باهاشون حرف میزنى، وقتى باهاشون میرى بیرون، دنیا رو یه جور دیگه میبینى.
حالا اگه بار هزارم باشه که اون مسیر رو میرى، اون حرف رو میشنوى، جلوى اون مغازه وایمیسى.  ولى واست فرق داره، انگار دنیا عوض شده.
کوچه همون کوچه ست، خیابون همون خیابونه، درختا همون درختاست. 
شاید این تویى که عوض شدى. عوض شدن همیشه بد نیست، خوبه اتفاقا.
این "توئه"ى جدید هستى کنار اون آدما.
حتى خودت هم حس خوبى دارى نسبت به این "توئه"ى جدید.
این آدما وجودشون لازمه، فرشته ن روى زمین، کنار ما، بعضى از آدما ممکنه خودشون ندونن اما بودنشون حکمِ هواست، ضروریه! دنیا بدون اونا خیلى زشت میشه.
اگه خودت جزء اون آدمایى که خدا عاشقته.
اما اگه مثل من با یکیشون دوستى، بدون خدا خیلى دوست داره.

۱ نظر

از درد بیشتر بود


صبح خیلى حالم بد شد، خیلى خیلى خیلى...

فقط اینش واسم عجیب بود که چرا گریه میکردم!

میدونم از درد نبود،

از ...

از خیلى چیزاى دیگه بود به جز درد.

طاقتم واسه درد خیلى زیاده.

از درد بیشتر بود...

۰ نظر

طعم شیرین خیال


از من به شما نصیحت؛

هیچ وقت یه فیلم رو تنها نبینین!! 

باور کنین راست میگم. 

مخصوصا فیلماى قشنگ رو...

من امشب یه فیلم قشنگ رو تنها دیدم، اینقد با خودم راجبش حرف زدم که دیگه دارم دیوونه میشم!

موقع دیدن فیلم همش دوست داشتم بگم: "اااا دیدى چى شد؟؟؟" یا "ببین رفتن کویر، جایى که من آرزومه برم" یا "واااایى عجب حرفى زد(با خنده!)"

کلى حرف تو دلم بالا و پایین میرفت.

باز چقد دلم خواست برم کویر!

واقعا نمیدونم چرا اینقد دوست دارم برم اونجا، اما ته دلم ضعف رفت واسش!!! یه ذوق بچگانه!

٩٤ که تموم شد اما میخوام سال ٩٥ برم، برم... .

"طعم شیرین خیال" اسم فیلمه بود.

۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان