تنها عشق حقیقت دارد

گذشته باید به یاد آید و سپس فراموش شود.

بگذارید بگذرد.

جراحات کودکی و زندگی های گذشته را هم بگذارید بگدرند.

همچنین رفتارها، سوء برداشت ها، سیستم های اعتقادی که به شما تحمیل شده است، همه ی افکار قدیمی را بگذارید بگذرند.

در واقع همه ی افکار را به دست فراموشی بسپارید.

چطور میتوانید علی رغم این همه فکر، چیزها را تازه و واضح ببینید؟

اگر نیازمند یادگیری چیز تازه ای باشید، چه؟

چیز تازه با دورنمایی تازه؟

افکار، توهم جدایی و تفاوت را می آفرینند.

نفس این توهمات را تکرار میکند و این توهمات، ترس، اضطراب و اندوه فراوان می آفریند.

ترس، اضطراب و اندوه به نوبه ی خود خشم و خشونت می آفرینند.


# تنها عشق حقیقت دارد - دکتر برایان ال وایس

۱ نظر

دوستی کِی آخر آمد...

فکر نمیکردم اینقد اعتماد کردن به آدما واسم سخت شده باشه.
آدمایی که معتقدم همشون خوبن تا وقتی که عکسش ثابت بشه.
اما اینقد میترسم که ترجیح میدم بایستم و از دور نگاشون کنم، لبخند بزنم و برم...
واسه همینه تعداد دوستام به تعداد انگشتای یه دسته که با حسابه اونایی که رفتن میمونه یکی، اونم نه کامل!

+ وبم رو دوست دارم! شاید تلخ و بی مزه و الکی باشه اما واقعا دوسش دارم، وقتی یاد داستانایی که پشت هر کدوم از این پست ها هست میوفتم، خندم میگیره که چجوری با زبون خودم نوشتمشون.

+ ماهی یه نفر رو به سرپرستی قبول کردم تا خودش بیاد، اینقد که نگران اینم که نمیره، نگران جون خودم نیستم، اصلا فوبیای مرگ گرفتم!!
گفته: وای به حالت یه پولک ازش کم بشه!

+ هرچه هستی باش، اما کاش...
۱ نظر

یه روزِ کاملا معمولى

امروز ٤ بار رفتم کلاس و اومدم خونه!!!

دیگه حالم داشت بد میشد اینقد رانندگى کردم، به نظرم آدما و مغازه هاى اون مسیر هم منو شناختن، حتى اون وانتیه که داشت هندونه و دستنبو (دستنبوه ،دستمبو ،نمیدونم دقیقا!!) میفروخت.

واسه همین شب پیاده رفتم کلاس زبان، یکم شرجى بود اما واقعا بهش احتیاج داشتم و تمامِ تلاشم رو کردم که مسیر ١٠ دقیقه اى رو نیم ساعته برم! خیلى پیاده روى رو دوست دارم اما از وقتى گواهینامه گرفتم، همش با ماشین بودم، حالا که هوا داره خوب میشه بیشتر میرم سراغش 😅

پیاده، تتها، خلوت، موزیک... عالى!

کلاس عکاسى ثبت نام کردم، دقیقا نمیدونم چرا... خب علاقه دارم... اما...

تقریبا هر روز بیرون از خونه کلاس دارم؛ باشگاه، زبان، دانشگاه.

با همه ى این حرفا، بازم شب که میشه، همه چى مثل گذشته میشه

و حرفایى که حتى از نوشتنشون اینجا هم میترسم!!


+ شب بیدارى همچنان ادامه داره و فقط سردرد هم اضاف شده، یکى نیس بگه صبر منم اندازه داره ها😏

+شهرزاد قشنگه ☺️ میبینم همشو

۰ نظر

دانشگاه

چیزی که همیشه انتظارش رو میکشیدم و حالا هر وقت اول ترم میشه، و انتظار سر میرسه، پشیمونم میکنه، دانشگاه ست...!

نه اینکه مشکلم درس خوندن باشه، نه.

اینکه مجبورم به این دانشگاه برم که نه مسئولاش، نه استاداش، و نه حتی دانشجوهاش...

واقعا عصبی میشم وقتی سر کلاس میشینم!!

همیشه اول هر ترم که میشه، همین مشکل رو دارم و تا بهش عادت میکنم، ترم تموم میشه و باز ترم بعد...

هیچ وقت درک نکردم چرا !

اما به خودم لعنت میفرستم وقتی میبینم همچین چیزی رو پذیرفتم، شاید باید می ایستادم.

به قول زینب: تو اصلا سیاست نداری وگرنه الان اینجا نبودی...

نمیدونم، شاید درست بگه.


+ یعنی مییشه به اون چیزی که میخوام برسم؟!

+ اصلا عادلانه نیس که تو رو به خاطر اشتباه کسی دیگه تنبیه کنن، خیلی نامردیه، خیلی...

یا جوری راجبت فکر کنن که تو حتی ذره ای هم اون شکلی نیستی...

اگه "بقیه" بودن مهم نبود چجوری فکر میکنن اما از "بعضیا" توقع نداری!

+هوا خیلی خوب شده اما دوست دارم سرد بشه، سرررررررررد!!

۱ نظر

جسته و گریخته

 " انسان فقط وقتی انسان است که ...
خودش را معیار همه چیز نداند و باور کند که ...
ممکن است خیلی ها ... خیلی چیزها را بهتر از او بفهمند... "



+ بعضى چیزا رو خیلى خوب احساس میکنم.

حس غریبگى آدما رو از همه بیشتر.

+ بعضى حرفا مثله یه سطل آب یخ میمونه، بهت شوک میده. واقعا مغزت رو از کار میندازه...

واقعا مغزم داره داغون میشه!

+ اینکه ببینى یکى داره اشتباه میکنه و تو هیچ کارى نمیتونى کنى، دیوونه کننده ست...

الان مامان بابا ها رو خیلى خوب درک میکنم وقتى نگرانِ بچه هاشون میشن، نگران عزیزترین آدماى زندگیشون...


۱ نظر

وجود عدم ثبات در اوضاع

جاى مخصوص


وضعیت ثبات نداره

یه روز خوب، یه روز بد

اینجورى اصلا خوب نیس.

دلم نمیخواد چیزایى که زحمت کشیدم از بین بره.

+ امروز رفته بودم جاى همیشگى، خیلى وقت بود نرفته بودم.

+ شرایط خوب نیس، واقعا داره سخت و بد میگذره.

+( اون موقع هایى که باید، نیستن!!)

+ میترسم از خود واقعى آدما، میترسم اونجورى که فکر میکنم، نباشن، نمیتونم بپذیرمش!

۰ نظر

هپی

امروز کلا روز شلوغی بود.
بهترین قسمتش هم مهمونی عقد دوستم بود ^_^
واااایی عالی بود، همه چی عالی بود خیلی خوش گذشت، خیلی خندیدیم...
با اینکه با عجله و سریع رفتم اما به شدت خوب بود.
دوستم مثله فرشته ها شده بود، حتی خوشکل تر
وقتی کنار همسرش دیدمش، اینقد خوشحال شدم که حد نداشت، کنار کسی بود که عاشقانه دوستش داشت و مطمئن بودم که اونم انیس رو خیلی دوست داره.
نردیک بود دوباره گریه کنم!
واسشون کلی آرزوی خوب میکنم. امیدوارم همیشه رفیق هم باشن و هیچ وقت از عشقشون کم نشه.
در وصف امشب و خوشحالیم دیگه نمیدونم چی بگم :))
 
+ توی این مدت، هیچی به اندازه ی این مهمونی خوشحالم نکرد، ار ته دلم خوشحال بودم.
+ امروز اولین روز دانشگاهم بود!! بالاخره کلاسامون شروع شد، خداروشکر.
+ هنوز صدای موزیک توی سرم هست! اوووووف گوشام نابود شدن :))
۰ نظر

ناراحتى

به نظرم هرچقد هم که تلاش کنم که ناراحت نشم، نمیشه!

خب میدونم منطقى نیس و نباید ناراحت بشم،

اما میشم!!

دلیلى واسش ندارم

خب چرا... شاید انتظار ندارم. همچین چیزى بشه

اما خو نباید انتظار از کسى داشته باشم.

اصن ناراحت بشم، دسته خود آدم که نیس، حالا هرقدرم که عقلانى نباشه.

ولى حداقلش نمیزارم بفهمن که ناراحتم

اینجورى بهتره

^_^

۲ نظر

فراموش شده...

این متن خیلى خوب بود، به دلم نشست... 😊


من اگر مرد بودم،
دست زنی را می گرفتم...
پا به پایش فصل ها را قدم میزدم
و برایش از عشق و دلدادگی میگفتم
تا لااقل یک دختر در دنیا از هیچ چیز نترسد!
شما زنها را نمی شناسید!
زنها ترسواند
زنها از همه چیز می ترسند
از تنهایی
از دلتنگی
از دیروز
از فردا
از زشت شدن
از دیده نشدن
از جایگزین شدن
از تکراری شدن
از پیر شدن
از دوست داشته نشدن
و شما برای رفع این ترس ها،
نه نیازی به پول دارید
نه موقعیت
و نه قدرت...
نه زیبایی
و نه زبان بازی!!!!
کافیست فقط حریم بازوانتان راست بگوید!
کافیست دوست داشتن و ماندن را بلد باشید!
تقصیر شما بود که زنها آنقدر عوض شدند...
وقتی شما مردها شروع کردید به گرفتن احساس امنیت، زنها عوض شدند!
آنقدر که امنیت را در پول شما دیدند!
آنقدر که ترس از دوست داشته نشدن را،
با جراحی پلاستیک تاخت زدند و ترس از تنها نشدن را با بچه دار شدن... و و و...
عشق ورزیدن و عاشق کردن هنر مردانه ای ست...
وقتی زنها شروع می کنند به ناز خریدن و ناز کشیدن،
"تعادل دنیا به هم می خورد"

سیمین بهبهانی
۱ نظر

امروز خیلی جمعه بود.

آدم باید یه دوست داشته باشه که باهاش جمعه ها بره بیرون.

اصن جمعه تو خونه بودن، اونم تنهایی،معنی نمیده.

جمعه ها اگه زیر سقف باشی، به سختی سپری میشه...

فیلم دیدن و آهنگ گوش دادن و کتاب خوندن و الباقی کارا، در مراحل بعد خوبه، اولویت با بیرون رفتنه  ^_^

الان معلومه من امروز بیرون نرفتم یا بیشتر توضیح بدم؟!  ~_~


+ یه چیزی تو دلمه، میخوام راجبش حرف بزنم اما خیلی واسم سخته جمله بندیش!

میخوام بگم اما نمیتونم...

۳ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان