من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۱۸ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است


دل تنها و غریبم منو و این حال عجیبم

حال بارون زده از چشمای ابری

دلِ دلْ دلْ دلِ تنگم منو و این حال قشنگم

حال ابری شده از درد و بی صبری

 

انگار دل منه که داره میشکنه

صبور و بی صدا هر لحظه با منه

گویا از این همه حس که تو عالمه

سهم من و دلم احوال تلخمه

 

وقتی هیشکی نیست که حتی از نگاش آروم بشی

دل تنهات رام نمیشه این تویی که رامشی

وای از این حال که دلت رو پای اعدام میکشی

بال پرواز دلت با پتک عقلت میشکنه

 

دل بی دل بی صدا تو مقتلش جون میکنه

روزی چند بار قتل حسم کار هر روز منه

این یه حس تازه نیست این حال هر روز منه

دل تنها و غریبم منو و این حال عجیبم

 

حال بارون زده از چشمای ابری

دلِ دلْ دلْ دلِ تنگم منو و این حال قشنگم

حال ابری شده از درد و بی صبری

انگار دل منه که داره میشکنه


صبور و بی صدا هر لحظه با منه

گویا از این همه حس که تو عالمه

سهم من و دلم احوال تلخمه



#تیتراژ پایانى انقلاب زیبا

خواننده: محمدرضا علیمردانى

۰ نظر ۳۰ آذر ۹۴ ، ۰۳:۳۱
محدثه //

امروز واقعا عجیییب بود.

اصن مگه داریم اینقد بد شانسى؟!؟ 😳

از صبح شروع شد که جبرانى داشتیم واسه عکاسى و استاد نیمد، بعدش که واسه شهریه ام مشکل پیش اومد، بعدش هم تا تو صف عابر بانک نوبت من شد، دستگاه خراب شد!🙄

اومدم چیزى بگیرم، باز کارت خوان مغازه مشکل داشت، مغازه هاى اطراف پول نقد نداشتن، کلى معطل شدم!!

از اون طرف هم وسط ترم تصمیم گرفتن چارت درسى ورودیاى ٩٣ رو تغییر بدن!!😒

واااااى

دیگه واقعا تههههه بد شانسى بود، اشکم داشت در میومد.😢

اما عصر که داشتم برمیگشتم خونه، ( هوا خوب بود، پیاده برگشتم، آهنگم گوش میدادم،عالى بود!)🚶🏻

دیدم نهه، اونقدا هم بدشانس نیستم.

مثلا شیرکاکائو که داشتم میخوردم سالم بود و چیزیم نشد 😁

تصادف نکردم

رسیدم خونه، همه چى اوکى بود.

آهنگایى که دوست داشتم داشت پخش میشد

مهم تر از همه وقتى ماشینا از پیشم رد شدن، خیسه آب نشدم!!😂

چیزاى ساده بودن، اما بهم ثابت شد که اونقدا هم بدشانس نیستم و از نظر خودم اوووووجِ خوش شانسیَم 😅


پ.ن: تا قبل از شیرکاکائو و پیاده روى خیلى ناراحت بودم، اما تا وقتى که رسیدم خونه، خوب شدم  ^_^

و این است معجزه ى هوا و موزیک و البته شیرکاکائو 😉

پ.ن: اگه قرار باشه کلاس عکاسى اینقد بى نظم باشه، دیگه نمیرم 😑 بار اولشون که نیس 😒

پ.ن: مگه میشه به آسمون نگاه کرد و عاشق نشد؟ 




۰ نظر ۲۸ آذر ۹۴ ، ۱۹:۲۲
محدثه //

بعضى چیزا اینقد سریع اتفاق میوفته که انگار فقط تو یه پلک زدى!
اصلن تو فرصت عکس العمل نشون دادن، ندارى.
انقد گیج و منگ میشى که نمیدونى باید چیکار کنى.
خدا رحم کنه!

پ.ن: اثر انگشتمون، هرگز از زندگى اونایى که دوسشون داریم، پاک نمیشه.
( جمله ایه که دارم به چشم میبینم، حتى حوزه استحفاظیش گسترده تر هم شده!!!!) 
۱ نظر ۲۸ آذر ۹۴ ، ۰۱:۰۴
محدثه //

دقیقا چه جمله اى بود یادم نمیاد،

حتى نمیدونم کى این جمله رو گفته.

تقریبا اینجورى بود:

یا باید دیوانه وار زنى رو دوست داشته باشى، یا نباید اصلا دوسش داشته باشى.

زن ها دوست داشتن نصفه و نیمه نمیفهمند.

خلاصه ى مطلب، حرفش درسته!

۲۷ آذر ۹۴ ، ۰۱:۴۵
محدثه //

من اصلا به تو فکر نمیکنم؛
صبح که از خواب بیدار میشم، تو لیوانِ تو چاى میخورم.
وقتى دارم لباس میپوشم که برم بیرون، دست بند هاى تو رو با لباسم سِت میکنم.
انگشترى رو دستم میکنم که تو بهم دادى.
من اصلا به تو فکر نمیکنم؛
قبل از بیرون رفتن، از عطر تو میزنم.
وقتى میرم خرید، موقع حساب کردن، پول رو از کیف پولى که تو بهم دادى در میارم.
من اصلا به تو فکر نمیکنم؛
موقع ناهار، یادم نیست که تو عاشق قورمه سبزى بودى.
و موقع شام، عاشق سالاد الویه.
حتى یادم نیست که سالاد رو بدون سُس میخوردى و پیتزا رو با دو نوع سُس!!!
من اصلا به تو فکر نمیکنم؛
یادم نیست تو دقیقا قبل از خواب ١تا لیوان آب میخوردى و همیشه یه بطرى کنار تختت هست به اضافه ى شکلات!
یادم نیست که بعضى موقع ها خواب خرگوشى میرفتى!
من اصلا به تو فکر نمیکنم؛
من روزى چند بار به تو فکر نمیکنم...
من اصلا به تو فکر...
ن میکنم!

#م.ب





چاى
۲ نظر ۲۶ آذر ۹۴ ، ۱۸:۵۳
محدثه //


با هر دوشنبه اشک میریزم

کى گفته دیوونگى حد داره

...

# مهدى ایوبى

۲۴ آذر ۹۴ ، ۰۰:۴۱
محدثه //


نمی دانم چرا به این اندازه وحشتناک باید غمگین باشم ..
شاید به خاطر این است که در درونم این را حس می کنم؛ 
مرا.... .

۲۳ آذر ۹۴ ، ۲۲:۳۲
محدثه //

امروز اتاقم رو تمیز کردم

تمیییییز به تمام معنااا

هیچ چیز اضافى رو باقى نزاشتم.

الان داره نفس میکشه، چقد خلوت شده.

چه چیزایى رو پیدا کردم، وسایلاى قدیمى، نوستالژى

هر گوشه رو که نگاه میکردم، یه خاطره بود، یه هدیه، یه اتفاق، یه...

تو چهار گوشه ى اتاقم بود.

خیلى خودم رو کنترل کردم بغض نکنم، به روم نیارم.

مامان میگفت: اینو میخواى؟ 

- نه

زینب میگفت: اینو چى؟

- نه

گفت: پس واسه من، خیلى خوشکله، یادگارى میبرمش!!

- نه

این دفعه مامان گفت: تو که نمیخوایش، زینب دوسش داره، بزار ببره.

- نه

گفت: ...

- نه

چقد سخت بود توضیح دادن، گذشتن، خندیدن، به یاد آوردن و سکوت کردن 😊

جایى که همیشه ازش وحشت دارم، کِشوى میزمه، حتى جرئت باز کردنش رو هم ندارم!

یه روزى میرم سراغش، یه روز که تنهام، یه روز که ترسِ دیدنِ خیس شدن چشمام رو نداشته باشم 😊


پ.ن: هزار بار هم که از این شانه به آن شانه بغلتى، این شب، صبح نمیشود، وقتى دلتنگ باشى.... (سید على صالحى)

۲۲ آذر ۹۴ ، ۰۰:۴۵
محدثه //
      
     شب رفت و من هنوز بیدارم...

 
۱۹ آذر ۹۴ ، ۰۴:۰۳
محدثه //

امشب فقط میخوام بنویسم، از هر جایى، از هر چیزى...

و این دفعه " سِند" هم میزنم!!!

(ممکنه خیلى طولانى بشه)


📍 چرا هرچیزى فقط اولش خوبه( مواردى هم هست که اولش خوب نیس و آخرش خوب میشه! ما با اون دسته کار داریم که اولش خوبه اما بعدش بَدِه میشه!!)

بعدش عادى میشه

یعنى بهش عادت میکنى

به خوب بودنش عادت میکنى

درنتیجه دیگه نمیبینیش!

یعنى به چشمت نمیاد

یا شایدم کم کم از چشمت بیوفته!

نمیدونم، واقعا نمیدونم چى میشه که اولش خوبه اما بعدش بَدِه میشه!


📍خیلى مراقب حرفایى که میزنیم باشیم، خیلى خیلى خیلى

آدما به بعضى حرفا دل میبندن، دلشون خوش میشه، بعد دیگه هیچ وقت اون حرفه یادشون نمیره!!

بعد دیگه خیلى گناه دارن اگه ما یادمون بره...


📍احساس میکنم کم کم دارم به معناى واقعى بعضى کلمه ها میرسم.

مثله؛ "دوست" ، "رفیق"، "ارزش داشتن"، "احترام گذاشتن"، "معرفت"، "اهمیت داشتن"، "دوست داشتن"....


📍 بعضى موقع ها نمیدونم از دست بقیه آدما ناراحتم یا از دست خودم که به بقیه اجازه ى ناراحت کردنم رو دادم!!!


📍 چرا همیشه کسایى که ما دوسشون داریم، دوسمون ندارن و کسایى که دوسشون نداریم، دوسمون دارن؟! 😶


📍واسه یه کارایى احساس میکنم وقتم داره تموم میشه، فکر میکنم اگه انجامش ندم دیگه فرصتش پیش نمیاد و براى همیشه از دستش میدم!


📍 دنیاى درونت را نمیبیند و ذره اى عین خیالش نیست، که در زیر این پوست و استخوان و قالب ظاهرى، چه امیدها، رویاها و غم ها، نهفته است. به همین سادگى و پوچى و بى رحمى است. (خالد حسینى)


📍  تو وب قبلیم هم نوشته بودم، اینجا هم میگم؛ خوبیه وبلاگ اینه که تو حرفتو میزنى، کسى که دوست داشته باشه، حوصله داشته باشه، میخونه و نظرش رو میگه، کسى هم که حوصله نداشته باشه میره، واسه همین کسى زورى تحملت نمیکنه، اینجورى با خیالِ راحت، تا قیامِ قیامت میتونى حرف بزنى، مثلِ الانِ من 😊


۳ نظر ۱۷ آذر ۹۴ ، ۰۱:۵۷
محدثه //