من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۲۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است


چند وقته ذهنم درگیره اینه که چى میتونه یه هدیه ى مناسب باشه براى یه دوست.

یه چیز خاص.

تکرارى نباشه. جدید باشه، جالب باشه...

لباس و عطر و اینجور چیزا نباشه.

متنوع باشه.

و از اونجایى که دوستم پیشم نیست و احتمالا نمیبینمش؛ یا قابل پُست باشه یا بشه به صورت اینترنتى خریدارى کرد!

به نظرتون چیکار کنم؟ چى بگیرم؟ 🤔

۳ نظر ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۱۵
محدثه //

امروز بعد از مدت ها با تاکسى رفتم دانشگاه.

همیشه با ماشین میرفتم، این اواخر هم که هوا اینقد گرم بود، همش کولر میزدم و شیشه ها بالا بود و صداى موزیک تقریبا زیاد!

خلاصه دنیام از بیرون جدا بود.

اما امروز!

میخواستم این بغل دستیم که توى تاکسى نشسته بود رو بزنم!! چقد حرف میزدن 😶

طاقتم دیگه داشت تموم میشد. راحت نشسته بودن و انگار نه انگار یکى دیگه هم هست تو ماشین. رسما داشتم با در یکى میشدم!

تو دلم کلى غر زدم 😅

مخصوصا وقتى که فهمیدم کلاس توى دانشکده ى شیمى که اون آخره دانشگاه ست تشکیل میشه،!! انصافا خیلى ستم بود. استاد هم رفته بود سر کلاس و با سرعت رفتم که برسم.دیگه وقتى رسیدم دم کلاس، از گرما قرمز شده بودم 😅

خیلى خسته شدم، نیازه که ریکاورى بشم 😴😁

۱ نظر ۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۴۴
محدثه //


نمیدونم چرا!

نمیدونم چرا وقتى یه کارى حسابى بهم میریزتم، باز خودم رو تو اون موقعیت قرار میدم!!

یه جورایى هم دلم میخواد، هم نمیخواد.

هم میخواد بدونه، هم نمیخواد. هم میخواد ببینه، هم نمیخواد، هم میخواد... هم نمیخواد!

"خواستنش" بخاطر دوست داشتنه و "نخواستنش" بخاطر طاقت نداشتن...


[کاش میشد آدما بدون اینکه تو چیزى بگى، بخونن حرفت رو]

۳ نظر ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۰۳
محدثه //


آدمایى که باهاشون در ارتباط هستیم، به دو دسته تقسیم میشن:

دسته ى اول: خیلى مهم

دسته ى دوم: عادى

طبیعتا به دسته ى اول خیلى اهمیت میدیم و مراقبشون هستیم و اونا در اولویت قرار دارن و اگه یه موقعیت پیش بیاد، آدمه دسته ى اوله که ارجعیت داره و آدم دسته ى دوم اصن به چشم نمیاد. حتى دیده شده به خاطر دسته ى اول، با دسته ى دوم دعوا کرده و دق و دلى خود را بر سر دسته ى دوم بیچاره خالى کرده اند!!

اما حتى به این فکر نمیکنیم که ممکنه، ممکنه، در دسته بندى آدما اشتباه کرده باشیم و ایشون که این همه به خاطرش دعوا کردیم، اصن اشتباهى وارد دسته ى اول شده باشه!

این همه گفتم که بگم این بلا سرِ خودم اومده.

چیزى که باعث شد اینو اینجا بنویسم اینه که یادم نره آدماى زندگیم رو درست دسته بندى کنم. وقتى کسى با من همچین رفتارى کرده، من با شخص دیگه اینجورى نکنم. 

[هر وقت یادم میوفته، خیلى ناراحت میشم، بدجور دلم شکست و اون حرفا هنوز یادمه...]

دارم سعى میکنم فراموش کنم و به دل نگیرم، الانم واسه خاطر دلم نوشتم که سبک بشه 😊

۱ نظر ۲۸ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۳۸
محدثه //


دلم واسه دوستام تنگ شده!

واسه (رفیقم...)

٢سال میگذره اما هنوز نتونستم با بچه هاى دانشگاه کنار بیام.

هنوز دوستام، همون دوستاى قدیمى هستن.

چقد میخوام الان باشن.

(رفیقم...) باشه.


• خیلى کلافه ام، خیلى.


۲ نظر ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۰۳:۰۳
محدثه //

خیلى کم تحمل شدم.
بى قرار و کم تحمل
...
۲۶ فروردين ۹۵ ، ۲۰:۰۳
محدثه //

دارم کم رنگ میشم...
کم رنگ تر
محو...
۲۶ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۲۳
محدثه //


دل است دیگر؛

گاهى بى هیچ عذر و بهانه اى میگیرد!

یا شاید دلیلى دارد و ما نشنیده اش میگیریم!!


[هنوز منتظرم که بیدار بشم و بگن داشتى خواب میدیدى دیوونه...] 

۱ نظر ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۴۱
محدثه //


چرا اینقد زود هوا گرم شد؟! 😶

دوباره سر درداى ناشى از گرما شروع شد!

راجب ترم تابستون باید تجدید نظر کنم، خیلى گرم شده آقا، خیلى!! 😰

راست میگن که وقتى کار ادارى دارى، باید کفش آهنى بپوشى! حتى اگه قسمت ادارى دانشگاه باشه.

این همه پروژه درست کردم، حالا میگن این درس باید حذف بشه!! منم کفش آهنى رو پوشیدم و رفتم که نزارم حذف بشه! 

امیدوارم حذف نشه 😕

اما جالبه واسم، هر ترم من یه مشکلى با این دانشگاه و مسئولاش دارم! چه وضعشه؟!

خدا به خیر کنه.


[ خسته ام

و سایه ى هیچ درختى 

هم قد حجم خستگى ام نیست!

خسته ام

و تو هرگز نخواهى فهمید]


۰ نظر ۲۲ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۱۹
محدثه //


گاهى آدم دلش میخواد با یه نفر دو کلمه حرف بزنه،
- خب؟
اون وقت اگه اون نخواد دو کلمه حرف اینو بشنوه چى میشه؟
-خب میره سراغ یه نفر دیگه
اگه نشد؟
-اونقد میگرده تا پیدا کنه
راه هاى دیگه هم هستن
-مثلا؟
مثلا از خودش میپرسه؛ من چرا باید یه نفر رو احتیاج داشته باشم تا باهاش دو کلمه حرف بزنم؟ اصن خودم با خودم میتونم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرفاى خودمو راحتتر بفهمم.
اگه کسى به اینجا برسه نه میگرده نه انتظار میکشه. غیر از اینه؟
....
• نمیدونم چى مجبورم کرد امشب دوباره فیلم "شب هاى روشن" رو ببینم. ولى تونست آرومم کنه 😊(موقتا!)
دیالوگاى این فیلم واقعا بى نظیره! 
• دارم کلنجار میرم، بگم یا نگم... 
۰ نظر ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۵۱
محدثه //