قرار بود، اما نشد.


قرار بود امتحانام امروز تمام بشه، اما نشد!

به دلیل فوت جان سوز "الف-ه" دوتا از امتحانام کنسل شد و افتاد واسه 5,6 بهمن :|

خب در یک کلمه، افتضاحه! طولانى شدنش خسته کننده میشه، اونم دوتا امتحان سخت که دلم میخواست تموم بشه و راحت بشم. بگذریم فعلا چاره اى نیست... هرچى باشه باز از انتقال تعطیلات تابستون به زمستون مدارس و رفتن به مدرسه اونم توى تابستون بهتره... خدارو شکر که از ما گذشت این چیزا.

چنتا پ.ن بى ربط...:

پ.ن١: همه خرده میگیرن به کسایى که میرن، هیشکى نمیگه چرا رفتن....

پ.ن٢: بچه هاى بزرگتر، خیلى توى نوع رفتار پدر و مادر با بچه هاى بعدى اثر دارن، هم اثر خوب...هم اثر بد...

پ.ن٣: دلم واسه باشکاه تنگ شده، وقتایى که تو خودم بودم و پریچهر میزد روى شونم و میگفت: چه خبر محدثه؟

پ.ن٤: حواسمون به قولایى که میدیم باشه، بد قول بشیم، دیگه سخت میتونن بهمون اعتماد کنن.

پ.ن٥: تولدت مبارک فرهاد! صدات بابِ اینه که روى پل بهش گوش بدم....

۰ نظر

٣٤٦٧


 من براى او که خواست اما نتوانست، دعا میکنم...

#سید_على_صالحى

:(:

۰ نظر

٥٢٩٣


اونجا هست که چراغارو خاموش میکنى، درو چک میکنى، میرى توى اتاقت و در رو میبندى، بعد روى تخت دراز میکشى، سکوت محض...
صداى هیچى نمیاد حتى نفس کشیدن خودت..
من اونجام.
۰ نظر

#باهم_بودن


با وقتى که واسه اطرافیانمون میزاریم بهشون نشون میدیم که چقد واسمون مهم هستن...

وگرنه حرف رو که همه میزنن.

[بیشتر وقت واسه خانواده مون بزاریم]

۰ نظر

استرس...؟!


خب باید بگم واسه من واقعا غیر طبیعیه! منى که همیشه ى خدا اینقد کوول و ریلکسم، این حجمِ استرس داره از پا دَرَم میاره..

شبا چند بار تا صبح از خواب بیدار میشم، واسه همین نمیتونم کامل و آروم بخوابم.

امروز به حد اضطرار بالا رفته، در حدى که تو خونه همش میگم حالم بَده!! دیگه صدایى ازم درومده...

توى این پنج ترمى که گذروندم، هیچ وقت اینجورى نبودم.

قرار بود بِرم تا ٢٩دى ولى اگه نمیومدم و اینا رو نمینوشتم، نمیدونم چى میشدم..

😓

۰ نظر

حالِ مارا خود بخوان... از صورت و احوالِ من


فورجه ها تموم شد.

یکشنبه اولین امتحانِ و امروز، روز استراحت. یه نفسِ عمیق که باید نگه ش دارم تا پایانِ امتحانا...

بیشتر وقتم رو دراز کشیده بودم و پا روى پام انداخته بودم و فکر میکردم...

فکر و فکر و فکر...

البته کتابم رو هم تموم کردم و خیالم راحت شد.

ولى فکر... 

این ترم واسم خوب نبوده، خدا رحم کنه. دلم میخواد زودتر بشه ٢٩ دى و من یه نفس راحت بکشم.

برنامه هاى جدى زیادى دارم. باید عملیشون کنم.

بریم تا ٢٩دى....

۰ نظر

ته تغارى!


یه دوستى دارم که میگه: بدترین ظلمى که به یه نفر میشه اینه که ته تغارى خونه باشه...

شاید واسه همه این جمله ى بالا صدق نکنه بخاطر دلایلى که معلومه.. اما بعضیا خوب چشیدنش...

۰ نظر

تو بخون...


میدونى؛

همیشه نباید کسى واست بگه تا تو بشنوى.. گاهى باید بخونى، حرفاى نگفته رو..

اصن بعضى حرفا قشنگیشون به اینه که نگفته بشنوى.. بخونى.. حس کنى.

[تعمیم داده شود به هر نوع مخاطبى، عم از خاص و معمولى و غیر خاص...]

۰ نظر

ناتینگ


گاهى وقتا هم دلت هیچى نمیخواد... هیچى

۰ نظر

عنوان هم ندارد :|


از همون صبح، توى باشگاه، فهمیدم که امروز، روز خوبى نیس!

یعنى از اون روزاست که قراره هِى نشه، کلافه اى و بى قرار...

و خب کمى هم بى اعصاب!

از فرجه ها بدم میاد، بدم میاد چند هفته قبل از شروع امتحانا این همه وقت دارى و امتحانا که شروع میشن، همه پشتِ سرِ هم :| شاید واسه بعضیا خوب باشه اما واسه من نیست،نمیشه اون همه مطلب رو تو یه نصف روز دوره کرد خب :|

اینقد خسته میشم که بیشتر از هر وقت دلم مسافرت میخواد.. برم یکم دور شم از این شلوغىِ درون تهى.

برم که بیشتر از این غر نزنم :)

۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان