٤٨٦٣


وقتایى که به خودم امید فردا رو میدم، میگم نکنه فردا نباشم...؟

نمیگم نباید امیدوار بود و واسه آینده برنامه نداشت.. اما میدونى، بعضى چیزا رو باید همین الان انجام داد، اینکه بزاریشون واسه بعدا، فایده نداره دیگه.

میدونى چى میگم؟

:(:

۱ نظر

١٦٩٥


خب نمیشه دیگه! نمیشه که همش آدم بخواد به آینده امیدوار باشه...

وقتى به هر درى زدم و نشد، وقتى خوردم تو در و باز پاشدم و بازم خوردم تو در، وقتى هر فکر و ایده اى که دارم تو کمتر از ٢٤ ساعت به فنا میره... چیکار کنم؟

میشینم یه گوشه و میگم...

هیچى، هیچى نمیگم.

۱ نظر

یه چیز خوب بگو


شنیدن صداش آرزوم بود... محال بود سیر بشم ازش.. خودش حواسش نبود اما همیشه بیشتر حرفاش رو باید دوبار واسم میگفت، چون من نمیشنیدم! یعنى میشنیدم اما اینقد غرق تُن صداش بودم، متوجه نمیشدم چى میگه..

گاهى شبا واسم شعر میخوند، بُعد مسافت زیاد بود، واسم میفرستاد...هر کدوم رو چند بار گوش میدادم. شعراش یادم نیست اما حالت صداش، چرا..کاملا...

خیلى کم زنگ میزدم، به جز وقتایى که دلتنگى دیگه اجازه نمیداد. میدونستم صداش رو که بشنوم، دیگه نمیتونم قطع کنم.. اگرم به اجبار قطع میکردم، بعدش توى دلم تیر میکشید. 

الانم تیر میکشه...


۰ نظر

با هیچ کَسَم میل سخن نیست... جز او!


هر شب جاى تو، دلتنگى رو بغل میگیرم و میخوابم... دست میکشه روى موهام.. تو چشمام نگاه میکنه و واسم شعر میخونه... ساعت ١٢ که میشه، عینکش رو از روى چشماش بر میدارم، کتاب رو از دستش میگیرم و میزارم روى میز، چراغ رو خاموش میکنم و توى تاریکى بهش خیره میشم... به اون دوتا تیله ى خوش رنگ که توى تاریکى میدرخشه...

.

.

.

هر روز صبح، دوتا فنجون چاى میریزم... واسه خودم و خودش.. صبحانه رو دوتایى میخوریم، بدون تو...

بعد میزارمش توى دلم، لباسامو میپوشم و میرم.. 

تو نیستى اما دلتنگیت همیشه و هرجا با منه...

------------------------------------------

خستگی را

آغوشِ تو در می‌کند


وقتی نیستی

عجالتاً چای می‌خوریم

چه کنیم؟!

#علیرضا_روشن


۱ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان