هشتگ عید نیمده و داستاناش

هنوز عید نشده اما ما چند روزه مهمون داریم، دلم میخواست چنتا چیز بگم...

خب قطعا توى هر خانواده اى این چیزا وجودش حتمى نیست و ممکنه همه اینجورى نباشن، اما خب...

امروز که دقت کردم دیدم، وقت ما همش صرف غذا درست کردن، غذا خوردن و پذیرایى میشه!! یعنى هیچ تایمى نمیمونه که همه ى آدماى توى خونه بشینن دور هم و صحبت کنن، یا تلویزیون ببینن، یا...

یا بچه هاى جوون تر با هم برن بیرون، سینما، دور زدن، گشتن... درسته هم سن و سال خودم توى فامیل خیلى خیلى کم هست و همونا معمولا نمیان اما خب دیگه...

و امان از واى فاى و سَر همه که توى گوشیه :|

راستش رو بگم اینجورى اصن خوب نیست.

شاید واسه این چیزاست که من حوصله ى مهمون و مهمون دارى ندارم و ترجیح میدم نه جایى برم و نه کسى بیاد... تنهایى خیلى راحت تر با خودم کنار میام.

هنوز سال جدید نیمده اما من خیلى خسته م.

به قول استادمون: ایرانیا تعطیلات نمیرن که خستگیشون برطرف بشه، توى تعطیلات بدتر خسته میشن...

پ.ن: ببخشید اگه نزدیکه عید حرفاى خوب نزدم... ایشالله واسه همه سال خوبى باشه :)

۱ نظر

٩٠٣٢


دلخورى رو باید گفت تا حل بشه، وگرنه روى هم تلنبار میشه و بعدش دیگه سخت میشه واسش راه حلى پیدا کرد...

و اینم باید در نظر گرفت کسى که میخواد دلخورى برطرف بشه، دنبال بهونه نیست واسه رفتن، اگه دنبال بهونه بود که اینقد خودشو به در و دیوار نمیزد که... ول میکرد و میرفت. میخواد بمونه که دنبال راه حل میگرده...

:)

۳ نظر

٥٣١٠

از صبح تا حالا فقط در حال دراز کش بودم و تقریبا هیچ کارى نکردم.

(البته به جز اون دو صفحه درسى که به زور خوندم و وسط کار ولش کردم)

از کتابى که خوندم هم هیچى نفهمیدم.

کلى برنامه داشتم که بشینم درسام رو بخونم توى این تعطیلات اما هیچى پشت میز نگه م نمیداره. وقتى میشینم به خوندن، همش ذهنم میپره... خودم میدونم که اینجورى هیچ فایده اى نداره و اگه همون لحظه ازم بپرسن که راجب چى دارى میخونى، هنگ میکنم.

سخته اعتراف به این که حالم خوب نیست. سخته فراموش کردن وحشتى که دیشب لمس کردم و سخته بیان کردنش.

۱ نظر

٤٧١٠


خسته از رانندگى و راه رفتن بسیار

خوابیده روى تخت و خیره به دیوار

خسته از شلوغى سر شار از تهى شهر

در جستجوى سوال هاى پر تکرار


پ.ن: شعر شد؟!

پ.ن: چشمام از فرط خستگى باز نمیمونه اما کامل هم بسته نمیشه...

۱ نظر

اصن کى خواست عادى باشه؟ من! واسه زندگیم...


یادمه وقتایى که کوچیکتر بودم، وقتایى که مهمون میومد خونمون همیشه معذب بودم و فکر میکردم که باید صبر کنم اون شخص بره تا بعد من برگردم به روال عادى زندگیم...
چون توى شهرى زندگى میکنیم که هیچ فامیلى نداریم،طبیعتا هرکسى میومد، حداقل ٤،٥ روز رو میموند.
منم این ٤،٥ روز مثل یه روح سرگردون بودم. نه میتونستم درس بخونم، نه بازى کنم، نه اگه یه وقت دلم چیزى میخواست یا غذایى رو دوست نداشتم به زبون بیارم. انگار من مهمون بودم...
الان فکر کنم یک سالى میشه که اینجوریم... روح سرگردون.
نمیدونم کِى قراره عادت کنم و برگردم به روال عادى زندگیم. نمیدونم چرا هنوز منتظرم مهمون نیمده بره تا همه چى مثل قبل بشه... حقیقتا میدونم که نمیشه.
(شاید هم باید عادت کنم و همینى که هست بشه روال عادى زندگیم!)
۰ نظر

داستان این هفته: یک روز در دانشگاه


یعنى با سوژه ترین استاد امروز کلاس داشتم. قطعا این بشر در نوع خودش بى نظیره... اصن تا حالا استاد اینجورى ندیده بودم 😅

اولا که کلاس ساعت ٨ رو ٩ تشریف آوردن! بعد دیدیم که یه حجم بزرگى وارد کلاس شد که پشت اون استاد بود!!!! یعنى میخوام بگم که در حدى بود که ما هر لحظه منتظر بودیم اون دکمه ى وسطى پیراهن از یارانش جدا بشه و بیاد سمت ما... بیچاره اون که ردیف اول نشسته بود.. بیشتر نقش استاد یار رو ایفا میکرد، کتاب افتاد اون از روى زمین بلندش کرد، اون رفت ماژیک آورد، خودش تخته ى کلاس رو پاک کرد... یعنى بنده خدا همش در رفت و آمد بود و یه دقیقه با آرامش ننشست.

بعد نمیدونم این درس کلا اینقد مسخره و قاطى بود یا این استاد اینجورى درس میداد... البته اینم باید بگم که دوستى با این نامبرده سه تا درس داشت؛ ریاضیات گسسته، ساختمان داده، هوش مصنوعى، بچه هاى کامپیوتر در جریان تفاوت عمیق این دروس هستن... خلاصه اون شخص میگفت که جزوه ى این سه تا درس این استاد، یکى بود!! عمق فاجعه رو اون لحظه فهمیدم! اما چه کنم که چاره اى نداشتم و مجبورم این درس رو این ترم بگیرم، خدا آخر و عاقلت ما رو بخیر کنه انشالله 😁

۰ نظر

اینستاگرامِ بیچاره...

در یک حرکت خودجوش و ناگهانى، زدم اینستاگرام رو دى اکتیو کردم! دیشب یعنى.

خب قطعا حوصله م سر میره، خوب بود دیگه.

در عوضش میخوام یکم بیشتر به کارام برسم. البته با وجود کمتر از ٢٠٠تا فالوئینگ خیلى هم سرم شلوغ نبود اما خب گاهى وقتا که زورم به هیجا نمیرسه، میزنم اونو دى اکتیو میکنم. اینستاگرام بیچاره...

یه چیز دیگه ام هست... نمیدونم چرا شروع نمیکنم به خوندن براى ارشد.. انگار از شروعش میترسم و از یه طرفى هم نگرانیه اینو دارم که وقت کم بیارم. البته ارشد سال ٩٧ میتونم شرکت کنم اما از الان واسش استرس دارم.

۰ نظر

٨٤٢٦


آدما در مقابل کسى که دوسش دارن، از مورچه هم بى آزار تر میشن.

دیدین اینایى رو که همیشه سر ناسازگارى دارن و نمیشه بهشون گفت بالا چشمت ابروئه.. یا این آقایونى که سیبیلاشونو هر شب با روغن چرب میکنن... اینا همه یکى رو دارن که فقط کافیه یه اخم کنن تا دنیا رو بهم بریزن واسه باز کردنش...!

یعنى میخوام بگم همه یکى رو دارن که بزرگ ترین استثناء زندگیشونه. همون که حتى وقتى ناراحتشون میکنه، به جاى اینکه از دستش ناراحت بشن، از دست خودشون ناراحت میشن.

(حالا شاید همه نداشتن باشن..اما خب..)

بیاین با این آدما، آدمایى که دوسمون دارن، مهربون تر باشیم :)


۰ نظر

٨٥٤٣


نمیدونم چرا همش دمه عید یه حس خیلى مضخرف دارم!

چند ساله... هر سال هم بدتر از سال قبلش.

نمیدونم، درک نمیکنم چرا باید نوروز رو جشن بگیریم... یه سال جدید اومد، خب اوکى، بعدش؟!

ترجیح میدم بخوابم و حدود ٢سال دیگه یکى بیاد بیدارم کنه، بلکه از این دوران آشفته ى اعصاب خورد کن، رد شده باشم.

البته تضمینى هم نیست که بعدش خوب باشه..

اما خب میگن آدمى به امید زنده ست.. البته بعضى هم به آرزو!

۰ نظر

اگه تو باشى، جمعه ها چه رنگى میشه؟


داشتم فکر میکردم جمعه هاى با تو چه شکلیه؟

🤔

۱ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان