امروز خیلى جمعه بود!


جمعه، جمعه ست.

حتى اگه سر کلاس مدار منطقى سپرى بشه.

حتى اگه خاله هات اومده باشن.

حتى اگه روزى باشه که میتونى تا دیر وقت بخوابى.

حتى اگه دما نسبت به دیروز ٧ درجه کمتر شده باشه!!

حتى اگه پا روى پا انداخته باشى و موزیک گوش بدى.

هرچى که باشه، دلت میگیره. 

شاید خودشم نمیخواد اینجورى باشه.

شاید بقیه روزاى هفته باهاش حرف نمیزنن، واسه همین ناراحته و اینقد دلگیره.

شاید تنهاست.

جمعه، هر کاریش که بکنى جمعه ست...

جمعه ى دلگیر باید تو خونه سپرى بشه، چون قراره تا شبش دلگیر باشه.

جمعه ى لعنتىِ بیچاره!!


[در حقیقت 

آدم‌ها 

هیچ کس را ندارند!

این را آدم 

روزهای جمعه 

از جای‌خالی 

آنهایی که باید باشند و 

نیستند

می‌فهمد ...

#نیکى_فیروزکوهى]

۳ نظر

ما حلقه هاى یه زنجیریم...


بعضى چیزا درست نمیشه که نمیشه که نمیشه!

و متاسفانه همون چیزا که درست هم نمیشن، پایه و اساس هستن.

نمیشه ازشون فرار کرد.

گاهى تلاش میکنى براى ساختن یه زندگى، اما هنوز بهش نرسیدى که میبینى خراب شده...

دیگه جونى میمونه واست که از اول شروع کنى؟

انگیزه هم مهمه دیگه خب!

وقتى بدونى از نو شروع کنى، باز به آخر نرسیده، خراب میشه، واقعا از اول شروع میکنى؟

کلى حرف تو مغزمه، کلى سوال...

واقعا نمیدونم، نمیدونم...  

۱ نظر

لبخنده گنده


با همه ى بدى هایى که هست، هست و دارم حسشون میکنم.

گاهى دلم میخواد روى تختم دراز بکشم

هنزفرى توى گوشم باشه و اون چنتا آهنگى که مخصوص این موقع هاست رو گوش بدم...

زیر کولر

به چیزاى خوب فکر کنم و به خاطرشون خدا رو شکر...

و یه لبخنده گنده رو صورتم ظاهر بشه!

اینجورى 😄

حتى اگه ساعت ٢:٣٠ رو نشون بده!!

۱ نظر

دیوونه

divoone


دوست دارم نگات کنم
تا که بی حال بشم
تو ازم دل ببری منم اغفال بشم
دوست دارم برای تو با همه فرق کنم
خودمو توی چشات یه تنه غرق کنم
با تو باشم غم چیه
با تو مرگم آسونه
آخه دیوونه میشم وقتی میگی دیوونه

دیوونه دیوونه  دیوونه دیوونه
حال میده ناز کنی تا نوازشت کنم
بیخودی قهر کنی غرق خواهشت کنم
دل بدم به خنده هات سپر بلات بشم
الهی تصدقت الهی فدات بشم
مگه میتونم تورو با کسی عوض کنم
لعنتی صدام بزن هی بگو تا حظ کنم
دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه

تو حصار بغلت زندگی به کاممه
همه چیت مال منه سندش به ناممه
وقتی میخندی برام خونه آفتابی میشه
گلدونا گل میکنن آسمون آبی میشه
گلای نسترنو بذار پشت پنجره
زل بزن توی چشام تا دلم ضعف بره

دیوونه دیوونه دیوونه دیوونه

#محسن چاووشی


* چرا اینقد خوبه؟... تکرار پشتِ تکرار...


۲ نظر

نیمه شب نوشت


هرچقدرم روزت رو خوب بسازى و تلاش کنى مثبت فکر کنى، اگه نتونى از پَسِ شب بر بیاى، کار خاصى نکردى.
کلافگىِ شب، آدم رو از پا میندازه.
کلا عجیبه...
فرقش با روز چیه که اینقد حالِ آدم رو عوض میکنه؟ دلتنگ میکنه، رنجور میکنه...
شلوغى امروز، توى دانشگاه، بهم ساخته! هوس مسافرت و مهمونى به دلم افتاده.
خیلى وقته دیگه مثل قبلنا نیستیم.
خیلى وقته کسى حال و حوصله نداره.
خیلى وقته همون مسیر تکرارى رو میرم و میام. 

اوضاع ثابت نیست، متغیره، یه روز ابره و یه روز آفتاب، بقیه روزا هم گرد و خاک!

* یه موضوع جدید به موضوعات با عنوانِ "شب نوشت" یا بهتره بگم "نیمه شب نوشت" :)

۲ نظر

نکنه دارم میمیرم؟!


امروز همه چى عجیب بود!!

رفتار آدما، اتفاقا، انگار از قبل نوشته شده بود که هر کس باید چیکار کنه.

نوشته شده بود که هر کس امروز باید یه کار "عجیب" کنه!

حتى من!!

به نظرم هیچى معمولى نبود. همه مثلِ همیشه ى خودشون نبودن.

حتى استادا !

راستش آدما امروز "مهربون" شده بودن، حتى مراقب امتحانیمون!

یکم روز شلوغى داشتم؛ صبح، کلاس، توى کارگاه و اون سیستم هاى داغون که یا موسش کار نمیکرد یا کیبوردش و یا کلا...!! و تلاش براى نصب برنامه مورد نظر.

یه موضوع هم داشتم واسه کنفرانس که وقت نشد و رفت واسه شنبه ى آینده.

بلافاصله هم امتحان میان ترم مدار منطقى و جست و جو براى پیدا کردن محل امتحان! (این دیگه واقعا بد بود، اصلا یادم میوفته گرمم میشه از بس تو آفتاب اینور و اونور شدیم 😶)

اما امتحانش آسون بود، خیلى آسون بود!!

الان که بیشتر فکر میکنم، جدا همه مهربون شده بودن! 

همه...

به جز یه نفر که هنوز نمیفهمم چرا رفتارش اینجوریه 🤔 چون بداخلاق بود،فکر کنم امتحانشم خراب کرد 😁

ولى یکم ترسناکم بود، انگار میخواستم بمیرم که بقیه اینقد یهویى مهربون شده بودن! 😂

۰ نظر

شکایت دارم، از خودم...


از مهربون و دل نازک بودن خودم به شدت شاکى هستم 😶

هرکسى، هر بلایى سرم بیاره، باز من دلم به رحم میاد!

آخه چرا؟؟ 

یعنى اگه یه روز یکى بیاد همه ى زندگیم رو به آتیش بکشه، میگم: دستت درد نکنه، شرمنده باعث زحمت شدم! 😑

دلم واسه کسایى میتپه و نگران میشه که اصلا من رو یادشون نیست. 

هضم اینکه واسه مهم هاى زندگیت مهم نیستى، ساده نیست!

دلم میسوزه.

اعتماد


حرفام تو گلوم تلنبار شده، نه درست و حسابى میتونم به زبون بیارم و نه بنویسم.

ولى امشب میخواستم بگم، بگم از چیزایى که توى ذهنم داره میگذره و راحت بشم.

خب اعتراف میکنم دلم دوتا گوش میخواست واسه شنیدن، که وقتى حرف میزنم، یه چیزى بگه تا ذهنم آروم بشه.

نه، اصلا هیچى نگه، فقط گوش کنه... نشنوه، گوش کنه!! یه جفت گوش که بهشون اعتماد داشتم.

آخه حرف در مورد بى اعتمادى نسبت به آدما بود. اون گوش ها هم زخمى بودن از اعتماد به آدما، اینو از بهم ریختگى ش و رفتنش فهمیدم.

راستش خجالت کشیدم که بگم چقد میخوام بمونه و یکمى به حرفام گوش کنه.


۱ نظر

واقعیت


چندروزه با خودم درگیرم. با احساساتم و عقلم. 
با چیزایى که دارم میبینم و تناقض داشته با رویاهام.
با اخلاقم که به شدت بد شده.
با خودم که هیجوره آروم نمیگیرم.
با صداهایى که فقط میشنوم، اما باورشون نمیکنم.
با این جوِ آروم که میدونم فقط ظاهرش آرومه.
گاهى فکر میکنم آدمایى که اطرافم هستن، واقعى نیستن!
با اعصابى که ضعیف تر از قبلش شده و اثراتش قوى تر.
به خاطر چنتا کار، باید جایى میرفتم، چقد غریب بود واسم، چقدر ترسناک. هر خیابون، هر ساختمون، هر برگه ى کاغذ، بهم میفهموندن که خواب نیستم و همه ى اینا واقعیه.

[ همش به خودم قول میدم که ننویسم، گاهى بارها مینویسم و پاک میکنم. در کل خیلى خوب هم نمینویسم و منظورم رو نمیرسونم!!! اما فعلا تنها راهیه که بلدم :) ]

۰ نظر

افتاد!


وقتى یه چیزى بخواد اتفاق بیوفته، میوفته

حالا تو هِى فرار کن، در برو.

مثله امروزِ من، چنتاش با هم میوفته!! نزدیک بود بزنم زیر گریه -_-

واقعا ترسیدم! هنوزم میترسم!! 

گاهى دوست دارم فقط بشینم تو اتاقم و اصلا پامو از خونه که هیچ، از اتاقمم بیرون نزارم. 

هیچ وقت فکر نمیکردم تو سن ٢٠،٢١ سالگى، درد معده رو تجربه کنم، اونم به این شدت. همیشه فکر میکردم یه بیماریه که فقط آدم بزرگا میگیرن! 

۶ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان