من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۱۷ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است


اگه یه روز نتونم مرتبط با رشته ى تحصیلیم، شغلى رو پیدا کنم، دلم میخواد یه مغازه ى کتاب فروشى داشته باشم، ترجیحا هم کتابِ غیر درسى باشه.

اگه نشد، توى یه مهد کودک کار کنم!

اگه اینم نشد، توى یه شیرینى پزى!! از اینا که شیرینى خونگى میپزن! 

لطفا یکى از این ٣تا بشه دیگه! 😅

* به نظرم این "آینده" خیلى دور نیست!

۲ نظر ۲۸ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۷
محدثه //


١٠ روز گذشت، نمیگم به اندازه ى ١٠سال یا حتى ١٠ ماه، اما ١٠ روز به سختى گذشت.

سخته ببینى و نبینى! بکشنى و بایستى!

سخته اما من قول دادم، عهد بستم. پس بازم صبر میکنم.

"انَّ الله معَ الصّابِرین"

نمیدونم تهش چى میشه، از این عهد و پیمان راضى خواهم بود یا نه، به اون مقصود خواهم رسید یا نه، اما آدمى به امید زنده ست. حداقل دلم خوشِ که یه چیزى میشه! یا میشه یا نمیشه و تمام... •

----------------------------------------------------


* امتحانا تموم شد، همیشه میگم از اون دسته مواردیه که مهم "تموم شدنشه" نه خوب یا بد تموم شدنش. حالا منم و کلى کار و برنامه که تو فرجه ها داشتم بهشون فکر میکردم!!!


** هر کسى که مایل بود، چنتا فیلم و کتاب خوب بهم معرفى کنه، خوشحال میشم :)


۲ نظر ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۱۱
محدثه //


چند وقته قبل، یه فیلم دیدم که یکى از شخصیت هاى داستان،  قبل از فوتش از دوستاش میخواد که اون متنى رو که قراره توى مراسم خاک سپاریش راجبش بگن رو، تا وقتى زنده ست واسش بخونن. 

تقریبا توى همه ى این فیلما دیدم که وقتى کسى فوت میکنه، دوستاش توى مراسمش چند کلمه اى صحبت میکنن.

توى ایران همچین چیزى مرسوم نیست. من که به شخصه ندیدم، سوال هم کردم از رفیقم، گفت فقط واسه شخصیت هاى خاص از این کارا میکنن.

من که خاص نیستم اما خب از ٣تا از بچه ها خواستم تو مراسمم راجبم حرف بزنن. 

کلا همشون تعجب کردن و بعد از اینکه حسابى بهم فحش دادن، قبول کردن! :)))

اول به رفیقم گفتم، نمیدونم اون موقع حاضر هست این همه راه طى کنه و بیاد یا نه، اما دلم میخواد اون نفر اول باشه:)

بعد به فاطمه و کاناز گفتم.

خیلى دوست دارم بدونم چى میگن راجبم.... .

۳ نظر ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۱۶:۵۴
محدثه //


+ اگه فقط یه دونه از آرزوهات بتونه عملى بشه، دوست دارى چى باشه؟

• مممم، بِرَم... :): 

۵ نظر ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۶
محدثه //


آغاز ماه رمضان، آغاز امتحانا...

روز اولى واقعا سخت بود!

اونم دوتا امتحان!!

اونم توى هواى به شدت گرم اینجا.

ولى خب هیچ ماهى به اندازه ى ماه رمضان، صفا نداره ^_^

واقعا خیلى حسِ خوبى داره.

شروع امتحانا هم خوب بود خدارو شکر 😄

یکى از دلیلاى اینکه ماه رمضان رو خیلى دوست دارم، یرنامه ى "ماه عسلِ" واقعا اجراى احسان علیخانى رو دوست دارم... ☺️

یه چیز جالب هم امروز اتفاق افتاد؛ استاد تاریخ تحلیلى که امروز مراقب امتحانمون بود، حافظه ى وحشتناک خوبى داره! اصلا این آدم ترسناکه، هیچى یادش نمیره، هیچى!! به جز جلسه ى اول حضور و غیاب نکرد اما کاملا هممون رو یادشه، با جزئیات!!!

خلاصه امروز بعد که رفتم برگه م رو بدم:   • من     #استاد

•خسته نباشید

#مرسى. فلانى (من یعنى!) شما کجایى هستین؟

•با خنده، همینجایى استاد

#آبادان فامیل دارید؟

• بله!!!

#اصفهان چى؟

•بله!!!!!

#کى اصفهانه؟

•عمو 

#شغلش چیه؟

•!!!!! توى دادگسترى کار میکنن 😶

#اسم کوچیکش محمده، آره؟

• (یا خدا) بله استاد!!!!!

# وقتى ما یزد دانشجو بودیم، توى دانشگاه ما بود!!! حتى یه مدت هم توى خوابگاه پیشم بود!!!!

• چه جالب!!!! 

( چنتا چیز دیگه هم گفتیم 😁)

# سلام برسون

• چشم، حتما، بزرگیتون رو میرسونم ☺️

.....

آخه چجورى اینقد خوب یادش بود؟؟؟؟ حتى اینم یادش بود که عموى من یه موتور آبى داشت!!!!

به قول یکى از دوستان؛ ما خودمونم گاهى خودمونو یادمون میره... 😅

حالا شب زنگ میزنم به عمو جان میگم داستان رو.


ماهتون عسل 🌙

۱ نظر ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۱۹:۳۵
محدثه //

- هر روز که میاد، احساس میکنم به تهش دارم نزدیک تر میشم.

نزدیک تر... نزدیک تر.... نزدیک تر...

بووووم

+ عجب خریه ها!! هیچ وقت به یه پایان تلخ فکر نکن. این کار آدماى ضعیفه. فهمیدى؟؟؟؟؟

- پایان ماهیتش تلخه...

+ پس به پایان فکر نکن

- من فکر کنم یا نکنم، اتفاق میوفته. مگه نه؟

+ نه

- کاشکى همینجورى بشه که شما میگى.


• تلاش کرد، اما خب اون پایان رو میدید... . شاید ته دلش یکم امیدوار شد، شاید... یکم... 

نمیدونم!

۱ نظر ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۱
محدثه //


دخترا هم میتونن تکیه گاه باشن.

شونه هاشون تحمل وزن مردونگیه شما رو داره.

تحمل دیدنِ ناراحتىِ  شما، خیلى سخت تره، سنگین تره.

باور کن!


۱۷ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۲
محدثه //


حسِ خوب منتقل میشه

حس میشه

دلگرمى میشه

لبخند میشه

حالِ خوب میشه.

حتى از فاصله ى دور هم لمس میشه

خیلى دور.

حتى وسط بغض.

آرامش میشه.


۱۶ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۲
محدثه //

هر موقع آهنگ گوش میدم و میرسه به یکى از ترک هاى آلبومِ "پاروى بى قایق" محسن چاوشى، پَرت میشم توى خاطراتِ خوشِ قدیم...

دزیره

کلنجار و کمد

خواب

جز

تفنگ سَر پُر

و... 

خیابونایى که با یه هندزفرى و کلى حسِ خوب ازشون رد میشدم... :) 

۱۵ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۲۴
محدثه //


داشتم به این فکر میکردم اگه ٣٠ تا ٣٥ سالم باشه، کجام و چیکار میکنم...

قبلنا، فقط به ٢٠ سالگى فکر میکردم. همیشه تصورم این بود که خیلى سنِ خاص و جالبیه. همیشه تا ٢٠ سالگى رو برنامه داشتم، که درس بخونم، دانشگاه خوبى قبول بشم و از این شهر برم و کلى چیزاى دیگه. اما خب کاملا با تصورم فرق داشت، کاملااا...

حالا دارم ماه هاى آخر ٢٠ سالگى رو سپرى میکنم و به ٣٠ سالگیم فکر میکنم...

راستش اصلا ذهنیت قشنگى ندارم، اصلا!!

فکر میکنم توى یه خونه ى آپارتمانیه کوچیک، تنها زندگى میکنم. تنهاى تنها...

یه آدمه افسرده ى داغون که هر شب با قرص خواب باید بخوابه! و هر روز صبح، طبق عادت بچگیاش، بدون صبحانه میره سر کار!! یکى که هر روز یه مسیر رو میره و میاد، هیچ دوستى به جز دوستاى قدیمیش که کلیومتر ها ازش دور هستن رو نداره، اوضاع معدش داغون تر از قبل شده، لاک پشت ش هم مُرده! 

چرا اینجورى فکر میکنم رو نمیدونم ولى یه همچین تصویرى از ٣٠ سالگىِ خودم دارم! ( اگه قراره جدى جدى این شکلى باشه، دلم نمیخواد تجربه ش کنم!!) 


• چقد بده که سر جمع به تعداد انگشتاى یه دست هم دوست نداشته باشى و همونا هم هیچ وقت نباشن، اعتراف میکنم دلم میخواد باشن، بهشون نیاز دارم.

میگن آدما از یه سنى به بعد، دیگه دوست جدید پیدا نمیکنن، یعنى من به اون سن رسیدم؟! 

۱۳ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۵۵
محدثه //