من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۱۶ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است


* تقریبا یه هفته ست یه روز آروم نداشتم و همش در رفت و آمد و رسیدگى به کارا بودم، احساس نابودى دارم!


* هیچى به اندازه ى شروع کلاس زبان خوشحالم نکرد!! چقد اون مادر و دختر توى کلاس واسم جالب بودن، بیشتر از مادر و فرزندى بود، صمیمیت بود و دلگرمى :)


* دانشجویانِ مهمانِ عزیز، زشته با والدینتون میاین دانشگاه. فرقى نداره که؛ دانشگاه، دانشگاه ست دیگه! :| 


* تا حالا شده یکى با شما مثل خودتون رفتار کنه؟ واسه من تاحالا پیش نیمده بود! یعنى نه به این شدت!! اصلا باورم نمیشد، شاید خدا میخواست بهم نشون بده که به همون اندازه که بدى بى جواب نمیمونه، خوبى هم جواب داره. 

حالِ اون لحظه م قابل توصیف نبود :)


* ٤٠ روز تموم شد. خب خوب بود واقعا. تمرین کردم و یاد گرفتم و انجام دادم و خواهم داد! ولى هنوز مشخص نیست به اون مقصود اصلى رسیدم یا نه.... .


* هر ارتباطى، ٢سَر داره. یه سمتش که قطع بشه، دیگه از کار میوفته. از اونایى که یواشکى میان سیم سمت شما رو قطع میکنن و باز میرن سر جاى خودشون میشینن، بَدَم میاد :) 

۳ نظر ۲۹ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۷
محدثه //


دوست دارى داد بِکِشى

دستُ پاتُ بستنُ

دوست دارى چیزى بگى

نتونى چیزى بگى

اینجورى خیلى بَده

غصه داره زندگى

...

#علیرضا آذر

۱ نظر ۲۶ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۳
محدثه //


توضیحات پیش نیاز:

من توی یه شهر بندری زندگی میکنم. البته نه شمال، دقیقا مخالفش یعنی جنوب. اما ساحل اینجا بیشتر کاربرد تجاری-صنعتی داره و عملا شما نمیتونی به جز جایی که به "دریاچه" معروفه، کنار آب قدم بزنی.

به علت کم بودن مکان های تفریحی (تقریبا هیچی!) بیشتر با بچه ها میریم اینجا.

کم پیش میاد تنها برم و همیشه منتظر میمونم دوستام بیان و با هم بریم.






- فاطمه ببین چقد قشنگ شد اینجوری عکس گرفتم.

+ وااای، آره، چه خوبه. انگار شمالِ!

- آره، انگار شمالِ... .




۶ نظر ۲۲ تیر ۹۵ ، ۲۳:۵۸
محدثه //


یه حسِ بدى دارم. احساس میکنم چیزایى که تو ذهنم ساختم رو ازم گرفتن!

فقط خودم میدونستم هرکدوم از اونا، استعاره از چیه. اما حالا بدم میاد.

پست اول، دوم همین وبلاگم راجب درخت بود، همیشه از درخت بیشتر از بقیه ى گل و گیاه ها خوشم میومد. میگفتم توى حیاط خونه درخت بکارین بجاى گل. دلم میخواست یه درخت واسه خودم داشته باشم.

آسمون اینجا بیشتر مواقع آفتابیه، آفتاب شدیدى هم داره. واسه همین من عاشق ابر بودم، همیشه منتظر بودم زمستون بیاد که یه عالمه ابر قشنگ تو آسمون ظاهر بشه. کلى عکس میگرفتم ازشون.

اما حالا؛ نه دلم ابر میخواد نه درخت... .

اینا دیگه واسه من نیستم. اول واسه من بودن اما الان دیگه نه!

حالا منم و یه خورشید که هم روز هستش و هم شب. 

هست اما واسه من نیست.

۱ نظر ۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۳:۱۹
محدثه //


تعجب میکنم از خودم.

که اینقد زود فراموش میکنم!

میگن فراموش کردن بهتر از بخشیدنه. به نظرم راست میگن؛ ببخشی اما مدام به یادش بیاری که خوب نیست :)


* تولد بهترین دوستم بود امروز. داشتن دوست خوب، توى این روزگار، واقعا نعمته ^_^

* یادم نرفته که شد ٣دهه! فقط یه دهه دیگه مونده تا پایان! 


۳ نظر ۱۹ تیر ۹۵ ، ۰۰:۲۶
محدثه //


اگه یه روز مادربزرگ شدم؛ حتما کلى داستان خوب و هیجان انگیز واسه نوه هام تعریف میکنم!

همیشه خوراکى هاى خوشمزه واسشون نگه میدارم و هر وقت هرکدومشون که اومدن، بهشون میدم و در گوششون میگم: اینو مخصوص تو گذاشته بودم بچه!! 

یه عالمه عکس بهشون نشون میدم و خاطره از پدر و مادرشون واسشون میگم، از زمان بچگیشون.

حتما قصه ى آشنایى خودم و پدربزرگ مرحومشون رو هم واسشون میگم!!! 😅

از زمان بچگیاى خودمم میگم، اینجورى هم شروع میکنم که: اون موقع که ما بچه بودیم، از این چیزا نبود که!! ما جرئت نداشتیم پامونو جلو بزرگترمون دراز کنیم.... .😁

حتما حتما یه مودم تو خونم میزارم! و سعى میکنم از جدیدترین گوشى و لپ تاپ هم استفاده کنم! 😂نباید کم بیارم 😎

از غذاهاى جدید اون موقع هم واسشون درست میکنم، شاید دیگه بچه هاى اون موقع، لازانیا و ماکارانى و پیتزا دوست نداشته باشن.

احتمال زیاد هم یا کفش آل استار میپوشم یا آدیداس 😆

خونه ى مادربزرگ همیشه خوش میگذره! راست میگن که نوه مغز بادومه. مادربزرگ و پدربزرگ واقعا نوه هاشون رو دوست دارن. شاید واسه همینه که هیچ وقت از حرفا و تذکرهایى که میدن ناراحت نمشیم 😇


* اینم از اثرات شب بیدارى خونه ى مادربزرگ اینا 😅 مادربزرگ جالبى میشم،نه؟ 😂

۳ نظر ۱۷ تیر ۹۵ ، ۰۴:۱۱
محدثه //


دلم میخواست یه دُختر سرخپوست بودم!

از اونایی که صبح بیدار می شدم و با دوتا انگشت دوتا خط میکشیدم زیر چشمام..

موهامو میریختم دورم...

بعد تاج پَر ام رو میذاشتم روی سَرم و سَوار اسب میرَفتم بیرون!

اون وقتایی کِه دِلَم از زَمینُ زمان میگرفت،هووووووو هووو کشان میرفتم تو جنگل!!

تیر رو میذاشتم تو تیرکمون و تا جایی کِه میخواسَتم میکشیدم و بعد،

رَهاش میکردم توی آسمون...

شایَدم اونقدر پا برهنه رو سنگ های کنار رودخونه راه می رفتم تا آروم بشم..

شاید آتیش روشن میکردم و همه قبیله دور هم مینشستیم!

شاید اون قدر توی کوه داد میزدم تا صدام بگیره..

ولی الان!

من یک دختر قرن بیستم و یکمی ام که فقط هندزفریش رو داره و یه اتاق سه اندر چهار!!!

هوم.....

کاش سرخپوست بودم!

# نویسنده: ناشناس

۳ نظر ۱۶ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۰
محدثه //


باید اعتراف کنم که بى صبرانه منتظر شروع کلاسا هستم!! بله، واقعا منتظرم، به شدت حوصله سر بَر هست این روزا... کتاب، فیلم، آشپزى(!)، بیرون رفتن با دوستان و کلى چیز دیگه، اما نمیدونم چرا این ٢٤ ساعت تموم نمیشه! طولانى تر به نظر میرسه... .

از همون موقع هاست که آدم تو دلش میگه:عمر و جوونیم داره هدر میره!!!!

  کتاب "بیشعورى" رو میخونم، به پیشنهاد یکى از دوستان، از وقتى این کتاب رو گرفتم و شروع به خوندن کردم، فقط به خودم فکر میکنم که آیا این شکلى هستم یا نه! فکر کنم همه ى انسان ها حداقل یه بار باید بخونن.

  چشمام و گردنم به شدت درد میکنن، از بس که فیلم میبینم این روزا... رفیقم تعجب کرده که چجورى اینقد زود دارم همه ى فصل ها رو نگاه میکنم، در جریان نیست که شب تا صبح بیدارم! 

البته اعتقاد دارم این روند بى رویه فیلم دیدن ربطى به گلو دردم نداره و بهم ثابت شد که گلو درد هم خر است. 

  آشپزى! بیشترین هنرى که بهش علاقه دارم و وقت صرفش میکنم. یه مدته به قول بچه ها نونوا شدم، همش نون میپزم 😅 تجربه ى خوبیه، بعد از امتحان کردن چند رسپی، فهمیدم باید چیکار کنم. 

  ٢،٣ روز پیش با یکى از دوستام رفتم بیرون، فهمیدم هرچى به مراسم عروسیش نزدیکتر میشیم، بیشتر خوشحال و دلتنگ میشم! 😊


۱ نظر ۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۹:۲۳
محدثه //


- چجورى یه آدم دیابتى رو قانع میکنى که شیرینى واسش ضرر داره؟

+نمیدونم، میگم واسش خوب نیست دیگه!

- خب اون میدونه واسش خوب نیست، میگه اگه دو روز دیگه مُردم، حسرتش به دلم میمونه!

+خب شاید با نشون دادت تفاوت مرگ راحت با مرگ یه آدم دیابتى.

- اگه گفت: اشکال نداره، میخوام تجربه ش کنم...؟

+ با تاسف میگم: ادامه بده.

- ...

(ادامه میده)

۱ نظر ۱۴ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۱
محدثه //


گاهى یه لحظه به اندازه اى خوشحال میشى که نمیدونى چیکار کنى از خوشحالى!

مثله همون موقع هایى که کلى دلت غصه دار میشه و نمیدونى اون حجم ناراحتى رو چجورى نشون بدى!

واسه همینه میگن این دنیا؛ خوبى داره، بدى داره. شب داره، روز داره.

همیشه یه جور نمیمونه.

این اواخر یاد گرفتم قدر خوشیامو بدونم و توى اون لحظه به حدى شاد باشم که انگار خوشبخت ترین دختر روى زمینم.

ناراحتى و غصه که همیشه هست، حتى میدونم امکانش هست که ١ساعت دیگه اتفاقى بیوفته و غصه بخورم و اینجا هم بنویسمش!!  پیش میاد دیگه، واسه همه ممکنه. 

اما خب میخوام خوشیام واسم پُر رنگ تر باشه (حتى فقط ظاهرى)، اینجورى آدماى اطرافم هم شاد میشن.

شاید هیشکى باورش نشه که من، از کوچکترین چیزا هم قند تو دلم آب میشه و کلى ذوق میکنم 😋

حتى مثلا خریدن یه هدیه براى یه دوست... یا برنامه چیدن واسه تولد رفیق از ٣ماه جلوتر... 😅🙈

تا حدى که اون شب تا صبح خوابم نمیبره از هیجانش!! 


۴ نظر ۱۰ تیر ۹۵ ، ۰۵:۰۵
محدثه //