پاییزم آرزوست!


چرا مهر تموم نمیشه؟ چرا اینقد کِش میاد..؟

چرا از ٣٠روز بیشتر داره طول میکشه؟

مهر،زیاد مهربون نبود..

*صبحا پاییز میادش، اما ظهرا میره، ظهر میشه تابستون.. شب هم بهار میاد!

چرا پاییز نمیاد بمونه..؟

۱ نظر

ذخیره و انتشار

چندمین باره که اومدم بنویسم اما پشیمون شدم؟ دقیق نمیدونم..

خیلى توى ذهنم دسته بندى کردم و چند دفعه مرور کردم که چى بگم، اما اینقد توى ذهنم گفتمشون که دیگه چیزى نمیمونه اینجا بنویسم یا به کسى بگم. خود به خود میره پیش بقیه حرفایى که هیچ وقت زده نشد و گُم میشه.

از اوناست که گفتنشون یه درده و نگفتنشون هزار تا... یا شایدم برعکس.

تعجب میکنم از کسایى که ما همه چیز رو واسشون توضیح میدیم و دقیقا ما رو توى همون وضعیت که نباید، قرار میدن!

بعد همش با خودت میگى الان بهتر شد یا بدتر؟ قطعا جوابت "نمیدونم" هستش.

اولویت بندى خیلى مهمه، همیشه میگم آدم باید حواسش به اولویتاى زندگیش باشه.. نمیدونم، بقیه مردم هم اینجورى فکر میکنن؟ اگه آره که واى!!

اگه کسى رو دوست دارى، الان دوسِش بدار. شاید بعدا نباشه یا نباشى یا یکى دیگه باشه!

بیشترین چیزى که این روزا بهش پناه میبرم، "خوابِ" . تقریبا جواب میده و وقتى از خواب بیدار میشم دیگه از قبل چیزى یادم نیست و بیشتر حواسم که کابوسى که دیدم پرت میشه. مثلا هنوز دارم فکر میکنم چرا کسى باید بخواد منو بکشه؟! تقریبا موجود بى آزارى هستم! بعد که بیشتر دقت کردم دیدم بار اول نیست که همچین خوابى میبینم. یعنى اینقد دیدمش که میدونم خواب و چون میدونم، سختیش بیشتره... . توى خواب یه آقایى میخواست من رو بکشه چون من بچه ش رو کشته بودم! منى که از دعوا فرارى ام واسه همین همیشه سکوت میکنم، خیلى سعى کردم توضیح بدم اما بهم فرصت نمیداد. بعد که بیدار شدم؛ همش فکر میکردم نکنه واقعا من یه کارى کردم و بعد فراموشى گرفتم اما اثرش تو ضمیر ناخودآگاهم مونده واسه همین از این خوابا میبینم؟! حتى به این نتیجه رسیدم که چه فیلم نامه ى خوبى میشه از توش درآورد!

خیلى کم مسافرت میرم اما ترافیک توى خونه، از مسافرت رفتن بیشتر کلافه م میکنه.

....

از اونجا که قراره این دفعه، "ذخیره و انتشار" بشه، تا این قسمت بسنده میکنیم.

۱ نظر

همى بینم رضایت در غمِ ماست...


توى پاییز حتى عصر پنج شنبه هم مثل عصر جمعه ست..

توى خونه موندن، اونم تنهایى، اشتباهه محضِ...

اما خب اگه بخوایم یکمى خوشبینانه نگاه کنیم و چنتا دلخوشى کوچیک واسه خودمون ایجاد کنیم، میشه اینکه...

١. دیروز چنتا کتابى که دنبالش بودم رو کاملا اتفاقى توى کتابفروشى دیدم و با اینکه خیلى شلوغ بود و نتونستم اون کتابایى که میخواستم رو پیدا کنم، در عوض کتاب ضد، آقاى فاضل نظرى و کتاب شب هاى روشن، نوشته ى داستایفسکى و کتاب دیر آمدى رى را، آقاى سید على صالحى رو تونستم پیدا کنم.. کتابایى که از بس دنبالشون گشته بودم دیگه یادم رفته بود!

کلى بهم مزه یاد دیدن اتفاقیه اونا...

٢. ظاهرا حالا حالاها قرار نیست بریم دانشگاه سرِ درس و کتاب، توى اوقات فراغت میشینم فیلم میبینم، تقریبا روزى یکى... فیلماى خیلى خوبى بودن، مثل: فایت کلاب، رستگارى در شاوشانک، بانوى زیباى من، دیوار نوشت هاى آمریکایى، اینسپشن، سون و... .

٣. امروز بزرگداشت مولوى هست و وب من یکساله شد! یادمه اولین پستم توى این وب یه شعر از مولوى بود.. عنوان هم از مولاناست..

همین فکر کنم! تموم شد... :)

۰ نظر

پاییزِ امسالـ... 🍁


من

پاییز

هواى سرد

بوت و کلاه و شالگردن

اون کافه

عصر

تو


[تمام]

پادشاهِ فصل ها آمد...



🍁

- جمشید اگه پاییز این قدى که تو میگى خوبه

چرا ما هر سال، روز اول پاییز دلمون خالى میشه؟

همه به این زردى و نارنجى نگا میکنن حالشون جا میاد،

چرا ما بلد نیستیم؟! 

چرا همه رفته بودناشون و مى ذارن برا پاییز؟!

چرا پاییز هیشکى برنمیگرده.....؟

---------------------------

#رادیو_چهرازى 📻 

#پاییز_جان 🍂❤️

۲ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان