ذوق یک لحظه وصال تو به آن مى ارزد...


شاید یکى از بدترین حس ها، خواب موندن باشه.. مثلا یه روز صبح بیدار میشى،چنتا پلک میزنى تا بفهمى امروز چند شنبه ست و تو با صداى آلارم گوشى بیدار نشدى! بعد یکم فکر میکنى باید برى دانشگاه یا باشگاه.. اوه اوه، اونجاست که میفهمى امروز شنبه ست و تو ٨ صبح باید میرفتى سر کلاس هوش! 

حالم گرفته شد اول صبحى دیگه.. بدم میاد خواب بمونم.

* دیشب رفتیم فروشنده دیدیم.. خوب بود اما بقیه فیلماى اصغر فرهادى رو بیشتر دوست داشتم..

* دوست چیزه عجیبیه، وقتى هست دیگه هیچى به جز بودنش اهمیت نداره.. 

* نوچ، خواب موندم حالا باید کلى کار انجام بدم... 

* که کسى تا به قیامت نگران بنشیند(ادامه شعر عنوان- حسن بیک)

۱ نظر

٢٧ آبان/ رفاقت/ سورپرایز

امروز ٢١ ساله شدم..

تنها با خواهر.

در عوض کلى دوستام یادم بودن و یکیشون که سنگ تموم گذاشت و سورپرایزم کرد..

مثلا در رو باز کنى و ببینى با یه کیک خوشکل داره بهت لبخند میزنه...

قطعا چهره م تموم اون ذوق و شوقم رو نشون نداد، ولى به حدى خوشحال شدم که تک تک سلولام داشتن میخندیدن!

بعضى موقع ها عجیب حس میکنى تو اوج تنهایى، تنها نیستى..

واقعا اگه دوستام نبودن خیلى غصه میخوردم، خدارو شکر میکنم بابتشون.. 

راستش دلم میخواد امسال، اون چنتا اتفاق خوبى که خیلى وقته منتظرش هستم، بیوفتم... (شاید این تنها آرزوم باشه)

۱ نظر

٢٠ آبان


- دلم میخواد واسه دیدنت سر بچرخونم نه اینکه چشمام رو ببندم...!

[تولدت مبارک..]

۱ نظر

مُزْمِنْ


خب هرجور هم حساب کنى میشه ضد حال!

که نه برى سینما.. نه دوستت بیاد.. نه از خستگى بتونى درس بخونى...

این روزا خیلى خسته میشم. شبا بیهوش میشم،اونم منى که به نام خانوادگیم پایبند بودم!

یه خستگىِ مزمن.

الانم نشستم روى مبل، پامو دراز کردم روى میز و کسى نیست بگه: برداااار..

دستم رو میبرم سمت بیوان چاى و میزارم گرماش آرومم کنه.

میگذره.. مطمئنم میگذره و اون چه که باید، اتفاق میوفته...

۰ نظر

Don't give up


راست میگن که بزرگترین مانع رو ذهن خود آدم میسازه..

وقتى بهش ایمان نداشته باشى، بهش نمیرسى، چون همش توى ذهنت دارى میگى که نمیشه.

شاید اولین قدم غلبه بر موانع توى ذهن باشه.

اینکه من میتونم. میخوام پس میتونم.. باید بهش برسم پس واسش زحمت میکشم..

به هر جون کندنى که شده!

میخوام پس میتونم...

۱ نظر

:(:

سکوت گویاتر از هر حرفیه..

بزار فقط خودت بدونى چى شده...

۰ نظر

١/آبان


بالاخره آبان اومد... ❤️

امسال واسم یه غم خاصى داره، یعنى هم خوشحالم و هم ناراحت.. ولى همین که اومد،خوبه.

روز اول آبان و روز اول هفته، همچین زیاد جالب نبود. بعد از مدتها با تاکسى رفتم و اینقد که بدم میومد، خودمو مجبور کردم بخشى از مسیر رو پیاده برم و برگردم. البته آفتاب هم واسم کم نذاشت.. 😶

ولى کلاس رو خیلى دوست دارم، شنبه ساعت ٨ صبح فقط به عشق استاد و درس هوش بیدار میشم. اصن داریم استاد به این خوبى و متشخصى؟ اینقد اهل ادب و علم؟ اگه میتونستم همه ى درسا رو باهاش برمیداشتم! 😁

بقیه استادا هم خوبن.. بد نیستن یعنى.. ولى ایشون بى نظیره...

بگذریم.

ظهر که برگشتم خونه، اول پستچى اومد و بعدش تلفن زنگ خورد.. خلاصه نزاشتن راحت بخوابیم. اما یه چیز جالب، دیگه پستچى ها دفتر نمیارن با خودشون که امضا کنیم، آقاهه اسمم رو نوشت توى گوشیش و گفت امضا کن! چقد پیشرفته شده 😂

تلفن هم که نگم چقد مزاحم بود! ولى خوبیش به این بود که حرفى رو که چندین سال توى دلم بود رو بهش زدم و گفتم چقد آدم متظاهر و حسود و دوبهم زن و فضولى تشریف داره.. واسه اولین بار رک حرفم رو زدم، راضیَم از خودم 😊

اصن یکى از دلایلى که تلفن خونه رو همیشه از پریز میکشم، همینه!

*به آدما همیشه باید فرصت داد؛ واسه اثبات خودشون، عقیده شون، علاقه شون و.. چون قطعا ما هم به این فرصتا نیاز داریم. اما اینکه چند بار و چند سال این فرصت رو به یه آدم بدیم، بستگى به خودمون و خودشون داره.. ماهى رو هر وقت از آب بگیرى تازه ست، اما نه این ماهى... 😊

خلاصه اینکه آبان جان خوش اومدى،خوش بمون واسمون... 🍁❤️

۲ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان