٢٦٠٣


دو نوع تنهایى داریم: تنهایى در کنار و تنهایى در قلب!

در نوع اول شما شخصى را در کنارتان، یا دور و برتان مشاهده نمیکنید، مثل وقتى که در اتاق تنها هستید. در نوع دوم شما از درون احساس تنهایى میکنید، هرچند اگر کسى در اتاق کنار شما باشد.

براى بعضى افراد اولى سخت تر است و براى دسته ى دیگر دومى.

مثلا خواهرم اولى را دوست ندارد، همیشه میگوید وقى تنهاست غذا نمیخورد. برعکس من.. من اولى را دوست دارم و تابِ دومى را ندارم.. مخصوصا شب ها... همان موقعى که همه ى خانه به خواب میرود الا تو. میبینى براى یکى این شب از ٢نیمه شب آغاز میشود و براى دیگرى از ١٠ ... همان موقعى که در تاریکى اتاق نشسته اى و خودت و اتفاقات همون روز و تمام عمرت را از اول بازگو میکنى. مخصوصا مکالمات را... از آن عابرى که ازش آدرس پرسیدى تا رئیس ستاد حراست محل کاراموزى... تا حرف هاى نزده ات را.

در آخر هم وسطش خسته میشوى و میآیى چند خطى درهم و برهم مینویسى و باز هم آنچه را که باید، نمیگویى و میروى...

۳ نظر

نیازمندى ها...


میشه هر کسى که این پُست رو میبینه، یه بیت شعر که از نظرش قشنگ و مناسب براى تحویل دادن به استاد هست رو بنویسه؟ 

(استاد بهمون پروژه ى آزاد داده، من میخوام یه بیت شعر رو معرق کنم، ولى هنوز یه بیتى که به دلم بشینه و مناسب باشه رو پیدا نکردم..)


+ممنونم :)


۳ نظر

#حس_خوب

امروز صبح، من یه آزمون داشتم.

حس خوب این بود که مراقب آزمون خیلی خوش اخلاق بود و چون آزمون عملی بود طبیعتا یکم استرس وجود داشت. اما با هر جواب درست میتونستی تحسین رو توی چشماش بخونی...


بعد از آزمون رفتم دانشگاه، کلاس داشتم..حس خوب آزمایشگاه سیستم عامل.

میتونم بگم یکی از بهترین اساتید دانشگاه ست... شاید از نظر مدرک تحصیلی کسایی باشن که از ایشون بالاتر هستن، اما بهترین بودن فقط به این چیزا نیست، حتی به نمره دادن هم نیست چون هنوز امتحانی برگزار نشده و نمره ای ندادن.. اما به دانشجو احترام میزارن، با تحقیر و توهین سعی نمیکنن ما رو مجبور به درس خوندن کنن... مثل بقیه که میگن: شما اصن درس نمیخونین دانشگاه میاید چیکار...دانشجو هم دانشجوهای قدیم... ما سه تا کتاب میخوندیم شما همین 4صفحه جزوه رو هم نمیخونین.. و غیره...

سخت گیریای خاص خودشون رو دارن؛ باید سر کلاس حاضر باشی و توی بحث شرکت کنی.. برنامه ها رو با دقت بنویسی... حرف نزنی و حواست به درس باشه...

اینو قبول دارم که همه ی دانشجو ها درس نمیخونن و بهونه تراشی میکنن و خیلی چیزای دیگه اما اینکه تر و خشک رو با هم نمیسوزونه خیلی خوبه!! اینکه میدونه چه کسی به درس بها میده و طبیعتا اون هم به شخص!

من استاد بد خیلی داشتم و دارم.. اما این واقعا خوبه... در حدی که همین امروز گزارش کار رو براش تایپ کردم ^_^


حس خوب بعدی حراست محل کاراموزی بود!!

بعد از مشقت های فراوان تونستم یه جای رو برای کاراموزی پیدا کنم. امروز نامه رو از دانشگاه گرفتم و رفتم...

بعد از کلاس بود، طرفای ساعت1.. به حراست توضیح دادم که چرا اومدم و اونم گفت که نیستن تا2... خلاصه رفتم و ساعت2:30 برگشتم.. (معلومه چرا نیم ساعت دیرتر دیگه :D) زنگ زد که هماهنگ کنه و من برم پیش مسئول مربوطه... جلسه داشتن! نیم ساعت نشستم و خبری نشد. فکر کنم دلش واسم سوخت، گفت بیا این شماره ی خانوم فلانی که باید بری پیشش، زنگ بزن، هر وقت بودش بیا که اینجوری معطل نشی...


راستش نمیدونم! شاید من خیلی این چیزا رو واسه ی خودم بولد کردم اما واقعا امروز از این عکس العمل ها حس خوب گرفتم :)



۰ نظر

خواب، خواب نمیاره


خواب بد موقع؛ نتیجه ش میشه اینکه الان بیدارم.( ٢روز بود که خوابم تنظیم شده بود)

سرم به طور وحشتناکى درد میکرد وگرنه من آدمى نیستم که بد موقع بخوابم.

بیشتر مواقع طرفدار خواب نیستم و بیدارى رو ترجیح میدم، اما امشب کلافه م و واقعا دلم میخواد بخوابم.

به قول صابر ابر: کاش میشد خواب سفارش بدیم و بگیم خواب چى ببینیم، بعد که پستچى واسمون میاره و میخوایم حساب کنیم، میگه حساب شده! کى حساب کرده؟ خدا...


۲ نظر

زل زده به سقف اتاق


خیلى وقت پیش یه نفر براى یکى از پُست هاى وبم کامنت گذاشته بود: " سعى کن کارى کنى که بعد شب ها، زل زده به سقف نخواى تا صبح به زندگیت فکر کنى..."

امشب اتفاقى دوباره این کامنت رو دیدم... 

نمیدونم دقیقا چند مدته که شبا دارم به سقف اتاقم زل میزنم و تا نزدیکاى صبح بیدارم و به زندگیم فکر میکنم... .

سعى کردم... اما نمیدونى... 

( آخه چرا نمیتونم حرفمو بزنم؟ یا حتى بنویسم؟)

۳ نظر

(بدون عنوان)







(اینقد نوشتم و پاک کردم که خسته شدم)

۱ نظر

گاهى سکوت فریاد میباره


چیزى که خیلى این روزا ذهنم رو مشغول کرده، آیندمه!

قبلا هم راجبش فکر میکردم و برنامه داشتم. طبق همون هدف هم قدمام رو برداشتم.

تنها چیزى که فرق کرده اینه که نباید کوچکترین اشتباهى کنم. اینو فهمیدم که اگه هر اتفاقى افتاد خودم تنهایى باید از پسش بر بیام و کسى نیست کمکم کنه. بدون هیچ گونه پشتیبانى و نیروى کمکى.

قبلا هم این چیزا رو میدونستم... اما... یه چیزایى فرق کرده.

توى این یه ساله، جورى زندگیم ورق خورده که به طور وحشتناکى توى شُک هستم. در حدى که اگه فردا صبح بیدار بشم و بگن بدترین اتفاق دنیا واسه من افتاده، تعجب نمیکنم و میگم: ااا، زودتر از اینا منتظرش بودم!

خب راستش دلم یه اتفاق خوب میخواد، یه چیزى که دل گرمم کنه، که بشه نیرو توى زانوهام و از روى زمین بلندم کنه...

۲ نظر

آرزو ها


شب آرزوها کِى بود؟

دیشب یا پریشب؟

حالا که گذشت اما وقتى بهش فکر کردم دیدم من که آرزویى نداشتم چه برسه به آرزوها..

پس خیلى هم فرقى نمیکنه کِى بوده.

۳ نظر

٤٦٣٨


یه حرفایى هست که نمیشه به کسى گفت.

یا جایى نوشت.

مثل یه کتاب که مجوز نداره.

مثل یه پست که هیچ وقت انتشار داده نمیشه.

حرفایى که همیشه ى همیشه توى گلوت میمونه.

نه که نخواى بگى... بعضى حرفا مثل تیر آخر میمونه، میترسى از سرنوشتش.

۳ نظر

لاست لئو


لاک پشتم گم شد :(

۲ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان