با استرس به خیر گذشت


خواب موندم!!

براى اولین بار در طول تحصیلم خواب موندم واسه امتحان! من واسه کلاسام هم خواب نمیموندم چه برسه به امتحان.

ساعت ٨:٣٠ امتحان بود و من ٩بیدار شدم!! تنها دلیلى که دلم نمیخواست از امتحان جا بمونم، این بود که دیگه مجبور نباشم یه ترم دیگه این درس و این استاد رو ببینم. 

بابا رو بیدار کردم، البته با این میزان سر و صدایى که تولید کردم همه بیدار شدن... بهش گفتم ساعت ٨:٣٠ امتحانم بوده، الان ٩ شده، رام میدن؟ فکر کردن به اینکه مجبور بشم یه بار دیگه این استاد رو ببینم دیونه م میکرد. بهش نگفتم اما زودتر از من اماده شد که برسونتم... از حالم معلوم بود نمیتونم رانندگى کنم.

صحبت کردم و گذاشتن برم سر جلسه، چون هنوز کسى از بچه ها از سر امتحان بلند نشده بود. البته نباید از بچه ها تشکر کنم، باید از اون استادِ خنگ تشکر کنم که سوالا رو اشتباه طرح کرده بود!!!

ما ٢ساعت سر جلسه نشستیم تا استاد از خواب بیدار شد و تشریف آورد دانشگاه و دوباره سوال طرح کرد.

به خیر گذشت واقعا... به حالم که فکر میکنم، به اینکه نزدیک بود جلو مدیر گروه و معاون دانشکده بزنم زیر گریه، هم بغضم میگیره و هم خنده..

بماند که داستان داشتیم با مراقب جلسه که الکى گیر میداد و دیوونمون کرد، بماند که این استاد کلا داغانه و نمره دادنش داغان تر، بماند که نه سیوشرت پوشیده بودم و نه کمریند! و خیلى چیزهاى دیگه هم بماند.. فقط خدارو شکر.

۱ نظر

خبر خوب


امروز بعد از مدتها از ته دلم خوشحال شدم.

به ٢دلیل..

قبول شدن دوستم توى آزمونى که به شدت واسش زحمت کشیده بود و از جون و دل مایه گذاشته بود که خب نتیجه ش رو هم دید و من از شنیدن خبرش به حدى خوشحال شدم که تا ٢ساعت نیشم باز بود! :d

بعد اینکه رفتم سلین رو دیدم... بچه ى دوستم که چند روز پیش دنیا اومده بود. فکر کن، بچه کوچولو دوس داشته باشى، بچه ى بهترین دوستتم باشه، انقدم خوشگل باشه... دلم واسش رفت. 

و من عشق رو توى چشماى دوستم دیدم...

 همیشه از ناراحتیام نوشتم اینجا، از غصه هام.. نامردیه از این خوشحالیم ننویسم. بلکه شروعى باشه براى دوباره شاد بودن و تلاش کردن براى تداومش... 

:)

۰ نظر

از روزام بگم یکم..


امتحانام شروع شده، یکیش رو هم دادم. توى فرجه ها همشون رو یه دور خوندم و خیالم راحته. منتظرم زودتر ٢ بهمن بشه و تموم بشن. البته بیشتر منتظر سفرى هستم که قراره بعد از تموم شدن امتحانام برم.

خلاصه اینکه درس میخونم، فرندز میبینم (فصل ٦ رو تموم کردم) ، هر روز یکى از درساى memrise رو میخونم، به کاراى خودم و خونه میرسم، ١ساعت قبل از خواب کتاب میخونم. روزا و شبام اینجورى میگذره...روى یه خط مشخص. نظمش رو دوست دارم. فقط باید عادت کنم مثل قبل صبحا زودتر از خواب بیدار بشم.

آروم تر شدم.

به ارشدم فکر میکنم.

به خیلى چیزاى دیگه هم فکر میکنم.

بیشتر از هر چیزى این روزا،  ذوق بچه ى دوستم رو دارم که تازه چند روزه به دنیا اومده و من خاله شدم...

فعلا تا همینجا دست نگه میدارم ببینم بقیه ش چطور پیش میره 

:)

۱ نظر

آنچه که بودم!


نمیدونم چند ساعته دارم مطالب قدیمى وبم و کامنتا رو میخونم.. 

دلم تنگ شده واسه اون موقع ها.. محدثه ى اون موقع رو میخوام. اونى که واسش جنگیدم و از نو ساختمش.

تفکرم، حال و هوام، آرزوهام، دویدنام، دوستام...

خودِ اون موقعم رو دوست داشتم. الان..

۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان