بالاخره آخرش خوب میشه :)

فکر میکنم آدما تا وقتی آرزو دارن، زنده باشن، بعضیا میگن تا وقتی امید هست... واسه ی من آرزو خیلی پر رنگ تر از امیده. اگه هر روز تا شب رو دووم میارم، فقط به خاطر اینه که دلم نمیخواد تا وقتی به آرزوهام نرسیدم، بمیرم. دلم میخواد به خودم ثابت بشه که بالاخره آخرش خوب میشه... "آخرش به اون چیزایی که میخوای، رسیدی". دلم نمیخواد این رویا توی ذهنم خراب بشه.

۱ نظر

29 روز گذشته، چطور گذشت؟

از وقتی مرورگر گوشیم سایت رو باز نمیکنه، خیلی کم میام وبم و طبیعتا کمتر هم مینویسم. یه جورایی انقد ننوشتم که دارم عادت میکنم.

از 21 دی تا به امروز اینگونه گذشت:

امتحانام تموم شد و پروژه م با اون داستاناش هم تموم شد. انتخاب واحد کردم و این ترمه آخریه که توی این دانشگاه هستم. خب ته دلم خوشحالم.

بعد از تموم شدن امتحانا رفتم تهران. سفری که مدت ها منتظرش بودم و از اون چیزی که فکر می کردم خیلی بیشتر بهم خوش گذشت. سفری که هیچ وقت یادم نمیره و تک تک لحظه هاش با دقیق ترین جزئیات توی خاطرم مونده. راستش دوست ندارم خیلی ازش بنویسم و واسه کسی تعریف کنم. بیشتر دلم میخواد توی دل خودم بمونه. توی این سفر 2 بار از پیش دانشگاه تهران رد شدیم و خدا میدونه چقد توی دلم خواستمش. میدونم میدونم خیلی بیشتر از این حرفا باید واسش تلاش کنم و فقط به خواستنش نیست. ولی یه سری حقایق هست که وجود داره. من چند وقتیه که واسه ارشدم دیگه درس نمیخونم، نه که نخوام، نمیتونم. انقد مشکلات دارم که هر وقت میشینم پای دفتر کتاب، همشون به ذهنم حمله میکنن. میبینی ساعت ها گذشته و من یک صفحه هم نخوندم. اون وقته که میشینم بابت آینده ی خودم هم حرص میخورم که با این وضعیت به هیچ کدوم از آرزوهام نمیرسم. بعدم عصبی میشم و پامیشم میرم! این نحوه ی درس خوندن من شده.

فعلا روزام داره این شکلی می گذره. فک کنم نمینوشتمشون بهترم بود... پاکشون کنم؟ نه بزار فعلا باشه..

۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان