من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۶ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

داداشم رفته تهران، چند وقتى میشه.. از اتاق اشتراکى خودم و خواهرم اومدم اتاق داداشم.

حالا دیگه بیشتر وقتم رو اینجا میگذرونم. 

از وسایلم؛ میزم رو آوردم با دفتر کتابام و لپ تاپ م. یکمم از وسایل شخصیم.

از صبح تا شب میشینم پشت میز، دو کلمه درس میخونم و دو دقیقه به رو به روم خیره میشم.

آخر ترمه، درس زیادى نمونده. فقط یکى بیاد گزارش کاراموزیم رو بنویسه 😓 هر کارى میکنم اصلا حوصله ش رو ندارم. باید تا دوشنبه تحویل بدم.. 

یه جور حس بلاتکلیفى دارم، معلق بودن... به اضافه ى بى حوصلگىِ فراوان.


پ.ن: چقد از واى فاى خونه دورم 😅 مودم جفتم بود، نمیدونستم...

پ.ن: رفتیم راى هم دادیم :)

۲ نظر ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۳۱
محدثه //


یه لحظه ست..

اون موقعى که تصمیم میگیرى نجنگى، بشینى و نگاه کنى.

میدونى دائمى نیست، میدونى دلت نمیاد، میدونى که نمیتونى.

اما تجربه ش کردى، که همون لحظه کار تموم شده، دائمى شده، اینم میدونى.

واسه همینه که میترسى... از همون یه لحظه ى کوچیک میترسى.

۱ نظر ۲۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۲۰
محدثه //


هرجور حساب میکنم، الان باید بیهوش باشم از خستگى! خواب نه ها... بیهوش.

این هفته خیلى سرم شلوغه... درس، کار، پروژه.

با اینکه ٦ترم گذشته ولى باید اعتراف کنم که هنوز هم از ارائه دادن وحشت دارم!

میشه مثلا معجزه بشه و ارائه یه جورى پیچونده بشه؟ 👀

چجورى باید به مغزم بگم که فردا قبل از ٧باید بیدار بشى و تا ٥ عصر قرار نیست بیاى خونه، پس بخواب لطفا...


پ.ن: هرزنامه م داره منفجر میشه، چه وضعشه عاخه؟ لطفا رسیدگى بشه...

با تشکر!

۱ نظر ۱۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۲۴
محدثه //


چرا نفهمیدیم رشته فقط ریاضى و تجربى نیست.. فقط مهندسى و پزشکى نیست.

چرا نفهمیدیم زندگى فقط درس خوندن نیست.

چرا یکى بمون نگفت و چشممون رو باز نکرد. چرا نذاشتن حرف بزنیم.

چرا یکى قبول نکرد که اگه من ٢روز دیگه مُردم، کى جواب اون آرزوهایى که به دلم موند رو میده؟ همونا که همش وعده ى فردا رو بهم میدادن؟

خستم.

۳ نظر ۱۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۳۷
محدثه //


تو نمیدونى، چون قبل از این منو ندیده بودى. اما خودم که میدونم... میدونم این حرفام، رفتارام، تناقض داره با خودم. با اون چیزى که من از خودم میشناختم...

بیشتر از اینکه با کسى مشکلى داشته باشم، با خودم دارم. این چیزى که اگه الان برم رو به روى آینه بایستم، میبینم، من نیستم... یه سرى اتفاق و حرف و داستانه.

بعضى چیزا خیلى بدتر از اون چیزیه که بشه به زیون آوردش.. حداقلش از توانِ من خارجه.

اینکه توى مغزم همیشه اینا هست، هر روز دارم به چشم میبینم، نتیجه ش شده این.

۴ نظر ۰۸ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۹:۱۵
محدثه //


آدم خیال پردازى(؟) هستم تا حدودى... یعنى فکر زیاد میکنم، قاطیشون خیال هم هست دیگه، به مقدار زیاد!

این خیال پردازى در دو صورت به شدت تقویت میشه.. وقتى کتاب میخونم... وقتى فیلم میبینم.

رلستش اون موقع ست که احساس میکنم زنده م :)

۴ نظر ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۳۱
محدثه //