من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است


بیشتر عمرم رو تنها بودم. از همون بچگى دوستاى زیادى نداشتم.

همینطور که الان ندارم. یعنى فهمیدم من دوست صمیمى ندارم! فکر میکردم صمیمى هستن اما خب من فقط این فکر رو میکردم...

الان دیگه خیلى خیلى کم بیرون میرم. خیلى خیلى کم دست به گوشیم. خودمم متوجه نمیشم روزام چجورى شب میشن و میگذرن...  البته خب کار خاصى هم نمیکنم.

به مرحله اى رسیدم که دیگه واسه اینجا نوشتن کلى فکر میکنم و مینویسم و پاک میکنم اما بازم اون چیزى که میخوام نیس.

راستش اصن این چیزى نیس که من از زندگیم میخواستم... 

فقط این وسط یه چیزى اذیتم میکنه. روح بودن آدما... اینکه معلوم نیست هستن یا نیستن...


* شهریار

۳ نظر ۳۰ تیر ۹۶ ، ۰۱:۲۱
محدثه //



اینقد ساکت بود که صداى تیک تاک ساعت مچیم رو میشنیدم.. حتى صداى خم شدم مویرگ هاى عصبى توى مغزم بر اثر همین تیک تاک که هرچى بیشتر میخواستم بى تفاوت باشم، بیشتر میشنیدم.

صداى رد شدنشون... یکى... دوتا... سه تا...

شنیدى میگن دیوارا میتونن صدا رو توى خودشون نگه دارن؟

حالا داشتم صداى اونم میشنیدم، صداهایى که توى دیوار ضبط شده بود و حالا داشت دوباره واسه من پخش میشد. من خودمم قبلا این صداها و حرفا رو شنیده بودم، یادمه....

زدم از خونه بیرون قبل از اینکه مجنون بشم.

یادمه داداشم همیشه میگفت: جنون توى یه لحظه اتفاق میوفته.. فقط یه لحظه.

۱ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۵
محدثه //

اولش فکر میکردم فراموش کردم... اون حسِ تنفر کمتر شده بود و مرور زمان از یادم رفت و فکر میکردم این فراموشى همیشگیه... رفتارم باهاشون خوب شده بود و انگار اتفاقى نیوفتاده.

ولى الان میفهمم اونقدى عمیق هست که هنوزم یه روز کامل بهش فکر کنم!

ولى یه تفاوت پیدا کرده..نفرت همراه با دلسوزى!!

۰ نظر ۲۶ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۳
محدثه //

امسال اولین سالیه که ترم تابستون نگرفتم.

گفتم خب چه کاریه، وقتى بازم به ترم ٨ کشیده میشه، الکى تابستونم رو هدر ندم!

اما خب الان راستش یکم میترسم!! یعنى دو دلم...

توى این دانشگاه داغونه ما، معلوم نیس درس ارائه بدن یا نه.

اما خب دیگه مهلت انتخاب واحد تموم شد و دیگه کارى نمیشه کرد. در نتیجه گفتن این حرفا فایده اى نداره دیگه.

حالا تابستون چیکار کنم؟ کتاب و فیلم که هست... پایه ثابته :d

برم کلاس زبان... باشگاه... درس بخونم...

بچه ها هم نمیان که بریم بیرون... :( البته خب شاید منم بودم، برنمیگشتم و از شیراز و تهران بیام اینجا.

دلم یکم ماجراجویى میخواد... مثلا پاشم برم قشم! یا یکى از شهر هاى شمالى... بعضى وقتا فکر میکنم سنم داره تموم میشه و خیلى کارا هست که دوست داشتم و انجام ندادم...

۱ نظر ۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۲:۲۹
محدثه //


مسافرت یه هفته اى، شد ١٠ روزه...

امروز رسیدم خونه و به شدت خسته م و گیج خواب.

خوب بود، خوش گذشت :)

خیلى بیشتر از یه جمله میتونم توصیفش کنم و راجبش بگم، اما خب دلم میخواد توى دلم نگه ش دارم.

۰ نظر ۱۶ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۹
محدثه //


بعضى چیزا تموم نمیشه..

کِش میاد تــــــــــــــــــــــــــــا میتونه!

۰ نظر ۱۴ تیر ۹۶ ، ۰۲:۲۰
محدثه //


شبا نباید تنها باشى.

تاریک که میشه، انگار تنهایى هم زورش بیشتر میشه.

روزا چون نور هست، تنهایى قایم میشه، زیر تخت، توى کمد، یا حتى لاى کتابا...

اما شب که میشه، میاد رو به روت میشینه. توى چشمات زُل میزنه،اصلنم خجالت نمیکشه...

سعى کن تو توى چشماش خیره نشى وگرنه غرقت میکنه.

۱ نظر ۰۷ تیر ۹۶ ، ۰۱:۳۲
محدثه //


هنوزم مطمئن نیستم به رفتن. 

اون ته دلم خوشحالم که میخوام دایى و پدربزرگم رو ببینم، اما همون ته دلم میدونم قراره خیلى معذب بشم.

شاید دارم میرم که به خودم بفهمونم که حتى یه لحظه هم نباید دلت مسافرت بخواد.

تنها قسمت لذتبخش مسافرت، بستن چمدون و جمع کردن وسایلاست. فقط ذوق همینو دارم.


پ.ن: بعضى اتفاقا جوریَن که دردِ قلبت رو حس میکنى.

۰ نظر ۰۲ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۱
محدثه //