میگذره، میدونم...


حس میکنم مغزم یه جورایى داره از داخل منفجر میشه.

به ازاى هر یه فکرى که میکنم که به هدفام میرسم، باید ٣تا فکر منفى رو که همچین بى راه هم نمیگه از ذهنم بیرون کنم!!

تمام انرژیم داره صرف این میشه؛ امید دادن به خودم.

که بابا غصه نخور، تو فکر چیزى نباش، فقط تمرکز کن و درست رو بخون. چاره اى نیس، واسه تو این تنها راهه... این سختى رو تحمل کن، بخدا بعدش راحت میشى، به همه ى اون چیزایى که میخواى میرسى. که آقا جان تو همه تلاشت رو بکن، ببین، همه ها.. اگه بقیه مانع شدن، اون وقت یه فکر دیگه میکنیم.

روزى چندبار اینا رو به خودم میگم؟ نمیدونم...

۱ نظر

٦٩٢٨


یه چیزى هست که من نمیدونم چیه!

نمیگم همه چى خوبه و همه چى سر جاشه و اورى ثینگ ایز گود.. اما دلیل این بى قرارى و آشفتگیم رو نمیدونم.

این عصبى و کم طاقت بودن...

دلیلى واسشون ندارم، اما هستن.

۳ نظر

آرزو


کاش اینقد پول و قدرت داشتم که میتونستم آرزوى کسایى که دوسشون دارم رو برآورده کنم.

۲ نظر

تهوع


دلم میخواد برم دریاچه... همین الان

بالا بیارم همه ى این همه فکر و خیال رو


۱ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان