راز چند حرفىِ ما


میدونى کجاش قشنگه؟ اونجاش که به خودت ثابت میشه اینکه دوسش دارى، از سر نیاز و بخاطر فرار از تنهایى نیست. وقتى با خودت خلوت میکنى و میگى من تنهایى از پسش بر اومدم، یبار تونستم، پس بعد از اینم میتونم، پس ترسى ندارم.

 اینکه وابستگیم بخاطر گذاشتن مسئولیت روى دوشش نیست ، بخاطر وجود خودشه، خودِ خودش...

کارى به حرف کسى ندارم، هیچ کس نمیتونه اون چیزى که توى دل آدمیزاد هست رو بفهمه، راحت میشه بقیه رو فریب داد، اما خودت رو که نمیتونى...

در آخر؛ هیچ حسى به اندازه ى این لذت بخش نیست: دوست داشتن کسى فقط و فقط بخاطر خودش.. 

 فقط کافیه طعم اون آرامش و اطمینان رو بچشید.

۰ نظر

کوکو سبزى و افکار مابین آن!


همینجور که منتظرم کوکو سبزى آماده بشه و دارم تو فکرم ظرفا و مخلفات ناهار رو آماده میکنم؛ به این فکر میکنم که چقد واسه یکى مثل من عجیبه... پسر عمه اى که ١٣ سال از داداشم کوچیکتره و الان ٢روزه اومده خونمون و ٢٤ ساعته باهم هستن. عجیب تر واسم داداشمه که چطور میتونه با کسى که ١٣ سال از خودش کوچیکتره رفیق بشه! خب پسر عمه م رو در این قضیه درک میکنم، منم با بزرگتر از خودم کنار میام، اما کوچیکتر... به سختى!

داشتم توى ذهنم مرور میکردم که من با کدوم از خاله ها و عمه ها و غیره؛ با خودشون یا بچه هاشون اینقد صمیمى و راحت هستم که بخوام برم خونشون و تنهایى بمونم... خب میتونم بگم تقریبا هیچکدوم! تقریبا چون با چند نفرى صمیمى هستم ولى... حتى از بچگى هم یاد ندارم خونه ى فامیل مونده باشم... نمیدونم خوبه یا بد، اما فکر کنم خوب میشد اگه با کسى جور بودم و مثلا تابستون تموم شدمون رو باهم میگذروندیم...


پ.ن: نگید دارم دیر بهشون ناهار میدم، خودشون دیر بیدار شدن :d 

۲ نظر

پاییز تقویمى


روز اول پاییز، یعنى ١مهر با یکى از بچه ها براى صحبت با معاون آموزشى رفتیم دانشگاه. وقتى توى دفترش منتظرش بودیم و فقط صداى کولر گازى میومد، به دوستم گفتم انگار نه انگار که اولین روز پاییزه...

از اومدن پاییز خوشحالم، اونم نه یکم... خییییلییییى.

ولى تا وقتى که برگا نارنجى نشه، آسمون ابرى نشه، اول صبح یهو باد نیاد و لرزت نگیره، از اون بارون ریزا نزنه، تا وقتى که صداى کولر گازى بیاد توى کلاسا، پاییز نیمده... 

من که بهش میگم پاییز تقویمى!

۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان