مادرم

١. تقریبا همه ى آدمایى که من و مامانم رو دیدن، میگن من خیلى شبیه مادرم هستم. کسایى که بیشتر ما رو میشناسن میگن نه تنها از نظر ظاهرى شبیه هم هستیم، حتى از نظر اخلاقى و خصوصیاتِ رفتارى هم مقدار زیادى شباهت داریم، یعنى من شبیه م بهش...

٢. میگن وفادارى یک زن زمانى مشخص میشه که همسرش چیزى نداره و وفادارى مرد زمانى مشخص میشه که همه چیز داشته باشه...

مادرم وفاداریش رو ثابت کرده بود، خیلى قبل تر از اینکه من دنیا بیام.

٣. آرزومه توى این مورد هم شبیه ش باشم.

۰ نظر

8325

تنهایی دست گذاشته روی قلبم و داره از همه زورش استفاده میکنه. فهمیده بی پناهم و دیگه از هیچی نمیترسه. کسی نمیدونه چی برمن میگذره و خب وقتی حرف نمیزنم، طبیعیه. یکی از ناممکن ترین افعال این روزای من، حرف زدنه. نه که نخوام... بارها شده خواستم اما نتونستم. واژه ها رو گم میکنم و اون مقصود اصلیم رو نمیرسونم. واسه همینه دیگه حتی تلاش هم نمیکنم. بر فرض که حرف هم زدم و گفتم چه اتفاقایی افتاده، تاثیرش چیه؟ فایده ش کجاست؟ سرنوشت عوض میشه؟ یا اون شنونده میتونه معجزه کنه؟ نه... فقط یکی یا شایدم چند نفر دیگه رو هم ناراحت و دلسرد میکنم.

چند خطی از احوالات من
۰ نظر

١ دقیقه سکوت!

ما خانواده ى پایبندى هستیم. پایبند به سالگردها و مناسبت ها... مثلا روز ١ فروردین ٩٦ بود که اون اتفاق عظیمِ شوم رخ داد و درست دیشب، بعد از گذشتِ ١ سال، ما یاد اون خاطره رو با اتفاقى عظیم تر و شوم تر، گرامى داشتیم.

۱ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان