ماجراهاى من و کار دوست داشتنیم

داشتم گزارش کار مینوشتم که براى ادامه ش به لب تاپم نیاز داشتم، روشنش کردم و شروع کرد به آپدیت کردن.. فقط نمیدونم این سرى چرا انقد طول کشید!

در نتیجه منم دست به کار شدم و از اونجایى که همه ى کارام تموم شده بود، گفتم بیام سراغ وبم و فرصت رو غنیمت بشمارم :)

از وقتى که سرکار میرم حدود ٢٠ روز یا به طور دقیق تر ١٩ روز میگذره. بیشتر از اون چیزى که فکر میکردم سرم شلوغ شده، تا حدى که الان مدتهاست میخوام بیام اینجا و راجب کارم و اتفاقاش بنویسم اما واقعا وقت نمیشه. اما ازین شلوغ بودن راضیم.

اول راجب خودم میگم و بعد راجب همکارام.. چون اونا هم داستان داره!

خیلى بهتر خودم رو شناختم. همیشه فکر میکردم ارتباط با آدما واسم سخت باشه، خب هست واقعا اما این نتونست مانع کارم بشه و خیلى بابتش خوشحالم. اون حس خجالت و معذب بودن بعد از راهنمایى کردن آدمایى که دنبال کتاب میگردن، حداقل واسه چند ساعت از بین میره. کار توى مغازه، باعث میشه آدمایى با سطح تحصیلات، فرهنگ و مالى متفاوتى رو ببینى و این دیدت رو خیلى خیلى باز میکنه. یکى از قشنگترین صحنه هایى که دیدم اومدن یه خانواده به کتابفروشیه که هرکدوم مطابق سلیقه و متناسب سنشون کتاب یا بازى فکرى انتخاب میکنن. خیلى قشنگه که اعضاى یه خانواده همه با هم براى خرید کتاب بیان... مثل رستوران رفتن و پارک رفتن. و چقد قشنگه رفتار بعضى از آقایون با همسر و بچه هاشون. هر کدوم ازین آدما میتونن یه درس یزرگ بهت بدن و من قراره با دقت بهشون توجه کنم. 

تا اینجا بحث رو نگه میدارم، خیلى داره طولانى میشه. یه کلمه ى کلیدى جدید هم اضافه میشه... یا شایدم بعدا بشه یه موضوع جدید... 

#ماجراهاى_من_و_کار_دوست_داشتنیم

۱ نظر

97.2.9


خب! از این تاریخ من یک دختر شاغل هستم :)

امروز اولین روز کارى بود و بعد از ٩ساعت کار، خب یکم خستم اما راضیم. خیلى دنبال کار بودم و باید اعتراف کنم جایى که کار میکنم، یکى از محبوب ترین مکان هاى منه. کتاب فروشى! با ٤نفر دیگه همکار هستم و فک کنم قراره اتفاقاى خوبى بیوفته. یعنى خوش بینم.

فعلا احساسم در همین حده... خودم فک میکنم باید بیشتر باشه اما در حال حاضر یکم وقت نیاز هست تا با شرایط جدید جور بشم. یه جورایى همه چى جدیده و من فقط در حال شناخت اطرافمم، بعدش واکنش نشون میدم.

۱ نظر

چى فکر میکردم و چى شد


دیروز آزمون ارشد دادم، حوزه ى امتحانیم اهواز بود. صبح رفتم و تا برگشتم شب شده بود. با تاکسى رفتم و با قطار برگشتم، آخرین بارى که سوار قطار اهواز-ماهشهر شدم، پنجم دبستان بودم. در تمام طول مسیر فکرم به همه جا رفت.. توى راه رفت فقط به فکر آزمون بودم، آزمونى که واسه من یکى خیلى سرنوشت ساز بود. اما توى راه برگشت به فکر کلِ زندگیم بودم که چقد به طرز مسخره اى وابسته به یه آزمونه! به این که من واقعا اینقد بزرگ شدم؟ حسش میکنم؟ نه راستش.. به قولا پیر شدیم ولى بزرگ نه. آره.. حسم اینه. و چقد حس میکنم تا اینجاى زندگیم هیچ کارى نکردم... تا چند ماه دیگه ٢٣ سالگیم تموم میشه و هنوز همه چى واسم گنگه، نمیدونم چیکار باید بکنم یا به طور دقیق تر چیکار میتونم بکنم؟ این فکر به اضافه ى تموم فکراى دیگه، از جمله داستان اون فیلماى وحشتناک پخش شده که قطعا قطره اى از دریاست.. البته قطره اى از اقیانوسه که هنوز لو نرفته و باعث شده از خودم خجالت بکشم که دارم توى چه کشور و شهرى زندگى میکنم. این چیزا داره ذهنم رو میخوره.

هرچى میگذره، برخلاف تصورم از اون آرزوها دورتر میشم و فکر کنم کم کم باید کلا فراموششون کنم.. این روزگار داره بد میچرخه و هر روزم داره یه روىِ جدیدِ ترسناکترش رو نشون میده و هر ثانیه مجبورى بگى : چى فکر میکردم و چى شد. 

۱ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان