در انتظاره شنبه

یه جورى شده که حتى دلم میخواد جمعه ها هم برم کتابفروشى... وقتى نه جایى هست که برم و نه کسى هست که پیشنهادش رو بده، نه تفریحى و نه استراحتى، ترجیح میدم بین قفسه هاى کتاب برم و بیام تا اینکه توى خونه بشینم. واقعا از اومدن شنبه خوشحالم.. امروز توى خونه داشتم به دیوونگى میرسیدم، حالا فقط باید بخوابم و چند ساعت صبر کنم تا ٧:٤٥ بشه و بیدار بشم. موهام رو شونه کنم و یکم آماده بشم، صبحانه بخورم تا ٨:٣٠.. بعدش شروع کنم به سر فرصت لباس پوشیدن، نزدیکاى ٩ که شد بشینم روى مبل نزدیک در، گوشیمو بالا و پایین کنم، بچه ها که تک زدن، کفش بپوشم و بزنم بیرون... برنامه ى هر روزه... گاهى دیر و زود میشه اما اصلش همینه.
آره، فقط باید چند ساعت دیگه صبر کنم..
۲ نظر

چیکار کنم از دستِ این "آدما" ؟


از اون موقع هاست که خیلى خستم. از شرایط، نه به خاطر کار زیاد.. از آدما که چقد بى فکر و ناشیانه رفتار میکنن. از اون شباست که اگه همینجور ادامه پیدا کنه، میرم استعفا میدم! نمیخوام جا بزنم اونم به این زودى، ولى واقعا تحمل کردن این آدما خیلى خیلى سخته! اعصاب فولادى میخواد! اما از اونجایى که میدونم موندگار نیستم و برنامم رفتنه، چون کارمو دوست دارم، صبر میکنم.. تحمل میکنم. آره، دارم بلند بلند به خودم میگم تا مغزم بشنوه و عمل کنه.

کاش بیشتر مراقب رفتارمون باشیم، مراقب حرفایى که میزنیم، مراقب حرفایى که کجا میزنیم، کاش بیشتر فکر کنیم، بیشتر راجب خودمون فکر کنیم و کمتر به بقیه انسان ها و زندگیشون کار داشته باشیم. کاشکى بیشتر کتاب بخونیم و بیشتر تر بهش عمل کنیم...

۰ نظر

یکمى دانشگاه،یکمى کار،یکمى خودم!

کلاسام تموم شد. یعنى دانشگاه تموم شد. درسته هنوز امتحاناش مونده اما میخوام بگم تموم شد! گرچه گاهى اوقات خوابش رو میبینم که یه واحدى اون وسطا جا مونده و یه ترم دیگه مجبورم برم... توى اینستاگرام عکساى جشن فارغ التحصیلى دوستام رو میبینم، بچه هاى دبیرستان که حالا هر کدومشون یه جا هستن. بین همکلاسى هاى دانشگاه حرفى از جشن نبود. خودمم پیگیرش نبودم، شاید چون حس خاصى ندارم. نه به خود دانشگاه و نه به همکلاسى ها. حالا دیگه هر روز، صبح و عصر، میرم کتابفروشى.. یه چیزایى هست که اذیتم میکنه اما چون کارم رو دوست دارم، بلند اعتراض نمیکنم. به قول دوست کروکودیلم: "معلومه کارتو دوست دارى وگرنه تو تحت هیچ شرایطى حاضر نبودى اون آدما رو تحمل کنى" کاملا درست میگه. خوب منو میشناسه..

مثل روال ترماى قبل برنامه ریزى کردم توى فرجه ها درس بخونم و چون ١٣واحد بیشتر نداشتم، خیلى سنگین نیست. وقتى داشتم برنامم رو مینوشتم خندم گرفته بود که با وجود اینکه ترم آخرم و کلا ٤تا دونه درس بیشتر ندارم، بازم مثل قبل میشینم و دقیق حساب میکنم هر روز چى و چقد بخونم. خب البته دروغ نگم بعدش به خودم گفتم: "توى این مورد راضیم ازت"

*منتظر سرویس نشستم.. خب اخه مگه مجبورى ساعت ٦ بیدار بشى وقتى قراره ٩ بزنى بیرون؟! (خطاب به خودم)

۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان