بیا منو ببر.. اى خواب!


وقتى به این فکر میکنم که کمتر از ٥ساعت دیگه باید بیدار بشم و الان ١درصد هم خوابم نمیاد، ترسناک میشه!

همش دارم به خودم میگم: آقا بخواب، فردا ٢تا بار واست میرسه.. کلى کار دارى.. از پا در میاى.. نمیفهمه. یعنى نمیفهمم!

۰ نظر

غربت


من توى کشور خودم، توى شهرى که به دنیا اومدم و بزرگ شدم، توى همون محله ها و کوچه ها، میونِ آدماى به اصطلاح هم زبونم، عمیقا احساس غربت میکنم.. 


🎼 غربت- ابى

۰ نظر

٢ماه و ١روز..


احساس میکنم ماه دوم خیلى طولانى تر شده بود. شایدم چون کلاس نداشتم و هر روز دو نوبت رو سرکار بودم. گفتم کلاس... امتحانام تموم شد، یعنى دیگه درسم تموم شد! فاینالى... خوشحالم که دیگه قرار نیس اون دانشگاه رو ببینم، از ته دلم خوشحالم. گرچه هنوز میترسم که نکنه یهو بگن فلان درس رو پاس نکردى، واى نه!

الان آزاد ترین حس زندگیم رو دارم. فقط کاش زودتر نتیجه انتخاب رشته ارشد بیاد، خدا کنه قبول بشم و برم.

سرکار هم خوبه، هنوزم میگم این شغل رو دوست دارم. یه سختیایى داره، مخصوصا واسه من که آدم اهل دعوا و دردسر نیستم و آسه میرم و میام که گربه شاخم نزنه، ولى خب طبق معمول بیخیالم، بیخیال که چشم دیدنمو نداره و داره هرکارى میکنه تا من کارخرابى کنم و سوتى بدم. واقعا به اون درجه رسیدم که نظر همه ى آدما واسم مهم نباشه و فقط به حرف یه عده خاص توجه کنم، پس بیخیالش :)

فقط این وسط ساعت ٥صبح بیدار شدنم چیه وقتى ١٢ شب میخوابم و ظهرا هم بیدارم! یا این دردى که بعضى وقتا توى قفسه سینم میپیچه. چند روز پیش یه متن خوندم که اگه ساعت ٥تا٧ صبح از خواب میپرید یهو، یعنى احساسات سرکوب شده دارید و باید درد دل کنید! دیگه گفتم درد و دل کنم بلکه فردا مثل آدم بخوابم :)

۳ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان