چرا دلت پُر و دستت خالى و سیگار آخرت خاموش است؟ *


چشام باز نمیشد ولى مغزم کاملا هوشیار بود. میدونستم خیلى زودتر از معمول بیدار شدم، فقط توى دلیلش شک داشتم. نمیدونستم واسه خاطره اینه که دیروز خواب موندم یا فکر و خیالاى توى سرم. سعى کردم چشامو باز کنم، به سختى... ساعت ٥صبحه! توى دلم گفتم بابا خیلى زود بیدار شدى!!

سرکار چندروزه بچه ها بهم میگن رنگم پریده. این اصطلاح رو میشه گفت اولین باره کسى بهم میگه. علاوه بر اینکه خودم اصلا متوجه ش نشدم.

سعى میکنم فکرم رو جمع کنم ببینم چرا انقد زود مغزم بیدار شده... متوجه شدم داشتم با خودم توى مغزم حرف میزدم. توى دلم نه ها، توى مغزم. 

انقد افکارم پراکنده و متفاوت هست که نمیتونم بنویسمشون. یعنى نمیخوامم.. نمیخوام کسى دلداریم بده یا سعى کنه کمکم کنه. فقط باید یه سرى توضیحاتِ واضحات به یه عده بدم که فکر نکنن بى مسئولیت و بى ملاحضه م و بدونن من به خودم خیلى بیشتر از اینا سخت میگیرم که اونا به من.. بعدش دلم میخواد برم توى پیله تنهایى خودم و سر درش بنویسم: "در نزن، رفته ام از خویش کسى منزل نیست."**

*: سید على صالحى

**: صنم نافع

۱ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان