نامه به کودکى که شاید نباید زاده میشد!


چرا یکى نمیاد بیدارم کنه بگه پاشو بابا، هنوز تو این بالایى، نرفتى اون پایین که اینجورى دارى میکنى... پاشو آقا دارى خواب میبینى، تو اصلا هنوز به دنیا نرفتى.

۰ نظر

پنجشنبگى

شاید یکى از دلایلى که ترجیح میدم با دوستایى برم بیرون که پسر هستن، اینه که بهونه نمیارن مگر اینکه واقعا کار داشته باشن. دخترا خودمونیم همیشه یا میگین سر کارین، یا میگین دوست پسرم، یا میگین دیر وقته، یا... و از اونجایى که همیشه من بهشون گفتم که بیاین بریم بیرون، بعضى وقتا دیگه واقعا روم نمیشه... (بچه ها اگه احیانا توى نت میگشتین و این پست رو دیدین من منتظرم) و خب آدم گاهى دلش میخواد با هم جنس خودش بره بیرون.. نتیجه میشه با اینکه به شدت دلم میخواد برم بیرون و با کسى صحبت کنم، اینجا نشستم و سه تارم رو گذاشتم کنار چون یکى زودتر از موعدش خوابیده و من نمیدونم چطور بگذرونم تا شب بشه و بخوابم و فردا بشه...

پ.ن١: آره، خیلى خوب و با هدف دارم میگذرونم.. عاى نو دت.

پ.ن٢: انگارى یخم داره باز میشه و بیشتر میام و مینویسم، باید به خودم بگم: آفرین، دتس ماى گرل!

پ.ن٣: بعد از فرندز، سریال هو عاى میت یور مادر رو شروع کردم... جالبه.

۱ نظر

jump

من یه تصمیمى گرفتم و واسه عملى کردنش نیازه که نترسم... ولى من میترسم! خیلى هم میترسم..

شبیه کسى که از آب میترسه، دارم ذره ذره پامو میزارم توى استخر. ولى خودمم میدونم که آخرش یهو باید بپرم.

۲ نظر

١٩٩٥

چمدون گوشه ى اتاق رو برداشتم و رفتم و برگشتم...

٢٣سالگى هم گذشت.

سه تار، هدیه ى تولد دوست داشتنى از طرف یه آدم دوست داشتنى تر.

خیلى اتفاق دیگه هم افتاد و گذشت.

ولى باز این منم که توى اتاق همیشگیم نشستم و مینویسم. دیگه چمدونى گوشه ش نیس و در عوض توى ذهنمه. من آدمِ موندن نیستم، میدونم.. 

اگه بخوام میتونم راجب هرکدوم ازین تیتراى بالا کلى چیز بگم، اما خیلى پست طولانى میشه، دیگه میدونم که باید سخن رو کوتاه کرد. واسه خودم زیاد گفتمشون آخه. نوشتن هم از حوصله م خارج شده متاسفانه..

۲ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان