٦٤١٨


ساعت ١١:٣٠ زنگ زد بهم و یه ربع صحبت کردیم. بهش گفتم بیدارى این موقع؟ گفت آآآره.. گفتم آخه معمولا زود میخوابیدى.. صداى ماشین میومد، گفتم پشت فرمونى؟

گفت آره، آبادان بودم و دارم میرم خونه، تولد مامان بزرگ بود.

کلى صحبت کردیم، حتى از وقتى که اومده بودن تهران بیشتر!

آخرش پرسیدم چقد دیگه میرسى خونه؟ گفت رسیدم..

زنگ زده بود که پشت فرمون خوابش نبره..

#بابا

۰ نظر

٢٤٩٠


میشه وقتى بعد از مدتها بهتون پیام میدیم، پشیمونمون نکنید؟

لطفا..


*خودمم نمیدونم چرا گیر دادم به یه آهنگ قدیمى که حتى باهاش خاطره اى هم ندارم :/)

۰ نظر

اعتراف گونه


دیگه کم کم داره از روزاى تعطیل بدم میاد. نمیتونم استراحت کنم و آرامش داشته باشم، پس ترجیح میدم برم سرکار و خوابگاه نباشم.

دوتا تفاوت بزرگ بین احساس تنهایى و تنها بودن وجود داره. من دوست دارم تنها باشم، یعنى اطرافم کسى نباشه. اما اصلا دوست ندارم احساس تنهایى بکنم...

خوابگاه شلوغه، این شلوغى منو خیلى اذیت میکنه. اما وسط این شلوغى، من احساس تنهایى میکنم. 

خیلى زیاد..

۲ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان