8558


سردرگم، منتظر؛

دو واژه اى که خیلى خوب میتونه احوال منو توصیف کنه.

ترس، عشق؛

حسِ توى دلم که پنهانش میکنم.

خواب، خیال؛

اتفاقاى خوبِ این روزا شبیهشه.

۰ نظر

یار

تولدت مبارکمون باشه یار من


بیدارى


گیج خوابم اما مغزم کاملا هوشیاره. همین باعث شده که یه ساعت ازین پهلو به اون پهلو بشم و همچنان بیدار باشم. چمدون گوشه ى اتاق آماده ست، دلم و مغزم پُر از فکر و نگرانیه.

(نمیدونم چرا اینجا بدون تعارف حرفمو نمیزنم! اینجا هم معذبم..)

یه کارى نکرد که دلم قرص بشه، که حس کنم پشتم گرمه. همین نگرانم میکنه. همین میگه بى پناهم..

همین یعنى خودم خواستم، یعنى همینه که هست، یعنى پاشو بیا، یعنى تقصیره خودمه، یعنى تنهایى.

ولى چمدون گوشه ى اتاق آماده ست، یعنى با همه ى اینا من میرم، شاید واسه ١هفته، شاید واسه ١ماه، شاید واسه ١عمر. 

۰ نظر

رفتن.. جانشین.. آکواریوم

توی اتاق راه میرم و بعضی چیزا رو میبینم و میگم اینم باید ببرم. حتی به لباسایی که میخوام بپوشم هم فکر میکنم! دارم بهش مطمئن میشم...


رفتم یه آکواریوم گرفتم! یه هفته ای میشه... داستان دارم باهاش. هیچی نشده 9تا بچه ماهی گذاشت روی دستم! البته بگم اول 5 تا بودنا کم کم بقیه شون از بین سنگا اومدن بیرون و فعلا تا این لحظه 9تا هستن. ممکنه سری بعد بیشتر شده باشن!! خلاصه سرم گرمه حسابی.

آره، اینو گرفتم و به خانواده گفتم که: I will go and choose my successor!! Yeah..  که بله من که دارم میرم.. اینا جای من اومدن!

۰ نظر

دلم میخواد...

دلم میخواد برم سفر. برم شمال، ازین خونه ها که توى روستاست بگیرم و چند روزى دور از همه با خودم باشم. یا برم قشم، من عاشق دریام. از صبح بشینم کنار ساحل تا هر وقت که خسته بشم.

دلم میخواد بى دغدغه باشم. اولا که بچه مدرسه اى بودم، تمام فکرم امتحانا بود، بعد شد کنکور و بعدشم دانشگاه، منتظر بودم تموم بشه، جورى میگذشت که انگار قرار نبود هیچ وقت تموم بشه.

از وسطاش خودمو درگیر ارشد کردم و چند روز بعدشم رفتم سرکار. ارشد که نتیجه نداد. الانم که درسم تموم شده و سرکار نمیرم همه ى فکر و ذکرم شده اون آرزویى که دارم.

آرزومه، میدونم، آرزومه بهش برسم، اما.. دلم میخواد آروم باشم، انقدر نگران نباشم.

تا به خودم میگم سخت نگیر و کارایى رو انجام بده که دوست دارى، این فکر میاد توى ذهنم که نه! باید بخونى و تلاش کنى تا به آرزوت برسى. بعد انقد استرس میگیرم که ذهنم شروع میکنه به خیال پردازى. نه به تفریحم میرسم و نه به درسم! به خودم حق میدم، دست روى هرچیزى گذاشتم نشده... از همون اولش، به ٩٠٪ شون نرسیدم، پس حق دارم بترسم!

روزى چند ساعت فکر و انرژیم صرف این چیزا میشه.

واقعا دلم میخواد آرامش داشته باشم و انقد دلشوره ى فردامو نداشته باشم..

۰ نظر

یکم آروم بگیر

دیروز رفتم دانشگاه و حدود یه ساعتی رو با استادم صحبت کردم.

خیلی بیشتر از قبل، توی ذهنم، از اینکه همچین استادی توی این دانشگاه نه چندان جالب نصیبم شده، خدارو شکر کردم. تازه از دیروز تا حالا چندبار بهم پیام داده و حسابی راهنمایی م کرده. از اونجایی که خیلی از این دست رفتارهای محبت آمیز از طرف اساتیدم ندیدم، حسابی سر ذوق اومدم و خوشحال شدم.

تا حدودی میدونم باید چیکار کنم... اما راستش خیلی خیلی هم میترسم. ترسم از اینه که موفق نشم. از شکست نمیترسم، خب ظاهرا اینجا هم نمیتونم بگم مشکلم چیه! میدونی؛ یکم پیچیده ست!!! ذهنم واقعا گناه داره، فقط من میدونم چه حجمی از فکر و نگرانی رو داره تحمل میکنه.

همیشه شروعش سخته... منم همش دارم دست دست میکنم واسه شروعش. باید یه کاری کنم ترسم بریزه... برم جلو آینه وایسم بگم نترس نترس نترس.. یا نه میگن نباید فعل منفی به کار برد، بگم شجاع باش شجاع باش شجاع باش...

راستی کارای فارق التحصیلی هم تقریبا تموم شده، گفت یه ماه دیگه بیا واسه گرفتن مدرک و تا اون موقع امضاها رو بگیر. گفتم نیستم تا یه ماه دیگه، دارم کارامو میکنم برم از اینجا! یه جوری گفتم که انگار دارم از روی کره زمین میرم کلا. ولی خب نتیجه داد و گفت واست میزنم فوری، 15 روز دیگه بیا. :D

فعلا تا اینجا دست نگه میدارم بلکه تکلیفم با خودم مشخص بشه.


پ.ن: راجب پاییز حرفی ندارم. هنوز حسش نمیکنم.

۱ نظر

97/6/30

9 اردیبهشت الی 30 شهریور

بله.. کار من توی کتابفروشی تمام شد.

بله.. اولین روز بیکاری رو دارم سپری میکنم.

نه.. حس خلا دارم. تجربه اولم بوده، هم کار کردن و هم از کار در اومدن.

بعدا خیلی مفصل تر راجبش مینویسم. حرف خیلی دارم...

همش دارم توی ذهنم میگم که این پایان، شروع یه قسمت جدید از زندگیمه، آره.

۰ نظر

5343

سرگردونم

۰ نظر

معلق

دارم روزایى رو میگذرونم که نه میشه گفتش و نه حتى میشه نوشتش. فقط اون صحنه فیلم اینسپشن خیلى توى ذهنم مرور میشه؛ همون جایى که فضا نورده لباس مخصوص پوشیده و نخى که بهش وصل بوده پاره شده و معلق مونده.. توى یه فضاى ناشناخته و غریب، دور از همه.

۰ نظر

چرا دلت پُر و دستت خالى و سیگار آخرت خاموش است؟ *


چشام باز نمیشد ولى مغزم کاملا هوشیار بود. میدونستم خیلى زودتر از معمول بیدار شدم، فقط توى دلیلش شک داشتم. نمیدونستم واسه خاطره اینه که دیروز خواب موندم یا فکر و خیالاى توى سرم. سعى کردم چشامو باز کنم، به سختى... ساعت ٥صبحه! توى دلم گفتم بابا خیلى زود بیدار شدى!!

سرکار چندروزه بچه ها بهم میگن رنگم پریده. این اصطلاح رو میشه گفت اولین باره کسى بهم میگه. علاوه بر اینکه خودم اصلا متوجه ش نشدم.

سعى میکنم فکرم رو جمع کنم ببینم چرا انقد زود مغزم بیدار شده... متوجه شدم داشتم با خودم توى مغزم حرف میزدم. توى دلم نه ها، توى مغزم. 

انقد افکارم پراکنده و متفاوت هست که نمیتونم بنویسمشون. یعنى نمیخوامم.. نمیخوام کسى دلداریم بده یا سعى کنه کمکم کنه. فقط باید یه سرى توضیحاتِ واضحات به یه عده بدم که فکر نکنن بى مسئولیت و بى ملاحضه م و بدونن من به خودم خیلى بیشتر از اینا سخت میگیرم که اونا به من.. بعدش دلم میخواد برم توى پیله تنهایى خودم و سر درش بنویسم: "در نزن، رفته ام از خویش کسى منزل نیست."**

*: سید على صالحى

**: صنم نافع

۱ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان