Jumped!


پریدم..!

از آب میترسیدم و خودمو انداختم توى استخر. هنوزم میترسم... اما قسمت سختش انجام شد. امیدوارم تا تهش خوب پیش بره، امیدوارم شنا یاد بگیرم، امیدوارم غرق نشم.

۲ نظر

٧٥٠٥

همیشه دنبال یه دلیل منطقى میگردم، واسه همه چى.. انگار مغزم اینجورى برنامه ریزى شده.

اما خب بعضى وقتا دلیلى واسش پیدا نمیکنم، چه منطقى و چه غیر منطقى. 

که مثلا چرا منى که تا ١ساعت پیش حالم خیلى خوب بود و داشتم برنامه میریختم فلان کتاب رو بخونم، برم بازار کارامو انجام بدم، سه تار تمرین کنم و.. الان یهو کز کردم روى تختم و یه چیزایى از چشام سرازیر میشه.

۱ نظر

٤٢٤٤٧


من هرازگاهى میام و کامنتاى خیلى خیلى قبل رو میخونم. اگه داستان اون پست یادم نیاد، میرم و دوباره میخونمش. دلم واسه اون کسایى که در حد یه آدرس وبلاگ باهاشون آشنایى داشتم تنگ میشه.. خب بعضى وقتا هم دلم واسه اونى که قبلا اینجا بود و خیلى بیشتر تایم واسه من داشت هم تنگ میشه. دلم واسه خودمم تنگ میشه، واسه کسى که بهتر میتونست بنویسه و ارتباط برقرار کنه.
احساس خوبى راجب خودم ندارم. سر درگم و گیج... کلى برنامه داشتم اما نمیدونم چقد میتونم روشون حساب باز کنم. میخوام ریسک کنم اما میخوام واقع بین هم باشم. خلاصه که شرایط اصلا جالب نیست. شدیدا به یه "لیلى" یا "مانیکا" نیازمندم!

پ.ن: "لیلى" شخصیت عاقل توى سریال هو عاى میت یور مادر هستش که تقریبا همیشه در شرایط بد منطقى ترین حرف رو میزنه و "مانیکا" همین نقش رو توى فرندز بازى میکنه.
پ.ن بعدى: نمیدونم چرا نمیتونم خیلى به طور مستقیم از روابط عاطفیم اینجا صحبت کنم با اینکه یه جورایى اینجا خونمون محسوب میشه...
۲ نظر

نامه به کودکى که شاید نباید زاده میشد!


چرا یکى نمیاد بیدارم کنه بگه پاشو بابا، هنوز تو این بالایى، نرفتى اون پایین که اینجورى دارى میکنى... پاشو آقا دارى خواب میبینى، تو اصلا هنوز به دنیا نرفتى.

۰ نظر

پنجشنبگى

شاید یکى از دلایلى که ترجیح میدم با دوستایى برم بیرون که پسر هستن، اینه که بهونه نمیارن مگر اینکه واقعا کار داشته باشن. دخترا خودمونیم همیشه یا میگین سر کارین، یا میگین دوست پسرم، یا میگین دیر وقته، یا... و از اونجایى که همیشه من بهشون گفتم که بیاین بریم بیرون، بعضى وقتا دیگه واقعا روم نمیشه... (بچه ها اگه احیانا توى نت میگشتین و این پست رو دیدین من منتظرم) و خب آدم گاهى دلش میخواد با هم جنس خودش بره بیرون.. نتیجه میشه با اینکه به شدت دلم میخواد برم بیرون و با کسى صحبت کنم، اینجا نشستم و سه تارم رو گذاشتم کنار چون یکى زودتر از موعدش خوابیده و من نمیدونم چطور بگذرونم تا شب بشه و بخوابم و فردا بشه...

پ.ن١: آره، خیلى خوب و با هدف دارم میگذرونم.. عاى نو دت.

پ.ن٢: انگارى یخم داره باز میشه و بیشتر میام و مینویسم، باید به خودم بگم: آفرین، دتس ماى گرل!

پ.ن٣: بعد از فرندز، سریال هو عاى میت یور مادر رو شروع کردم... جالبه.

۱ نظر

jump

من یه تصمیمى گرفتم و واسه عملى کردنش نیازه که نترسم... ولى من میترسم! خیلى هم میترسم..

شبیه کسى که از آب میترسه، دارم ذره ذره پامو میزارم توى استخر. ولى خودمم میدونم که آخرش یهو باید بپرم.

۲ نظر

١٩٩٥

چمدون گوشه ى اتاق رو برداشتم و رفتم و برگشتم...

٢٣سالگى هم گذشت.

سه تار، هدیه ى تولد دوست داشتنى از طرف یه آدم دوست داشتنى تر.

خیلى اتفاق دیگه هم افتاد و گذشت.

ولى باز این منم که توى اتاق همیشگیم نشستم و مینویسم. دیگه چمدونى گوشه ش نیس و در عوض توى ذهنمه. من آدمِ موندن نیستم، میدونم.. 

اگه بخوام میتونم راجب هرکدوم ازین تیتراى بالا کلى چیز بگم، اما خیلى پست طولانى میشه، دیگه میدونم که باید سخن رو کوتاه کرد. واسه خودم زیاد گفتمشون آخه. نوشتن هم از حوصله م خارج شده متاسفانه..

۲ نظر

8558


سردرگم، منتظر؛

دو واژه اى که خیلى خوب میتونه احوال منو توصیف کنه.

ترس، عشق؛

حسِ توى دلم که پنهانش میکنم.

خواب، خیال؛

اتفاقاى خوبِ این روزا شبیهشه.

۰ نظر

یار

تولدت مبارکمون باشه یار من


بیدارى


گیج خوابم اما مغزم کاملا هوشیاره. همین باعث شده که یه ساعت ازین پهلو به اون پهلو بشم و همچنان بیدار باشم. چمدون گوشه ى اتاق آماده ست، دلم و مغزم پُر از فکر و نگرانیه.

(نمیدونم چرا اینجا بدون تعارف حرفمو نمیزنم! اینجا هم معذبم..)

یه کارى نکرد که دلم قرص بشه، که حس کنم پشتم گرمه. همین نگرانم میکنه. همین میگه بى پناهم..

همین یعنى خودم خواستم، یعنى همینه که هست، یعنى پاشو بیا، یعنى تقصیره خودمه، یعنى تنهایى.

ولى چمدون گوشه ى اتاق آماده ست، یعنى با همه ى اینا من میرم، شاید واسه ١هفته، شاید واسه ١ماه، شاید واسه ١عمر. 

۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان