نقاشی

 

دیشب خیلی جدی حسرت خوردم که بلد نیستم نقاشی بکشم. نقاشی از نیم رخ چهره ش و تصویر رو به روش از قاب عینکش...

۰ نظر

حرف بزنیم..

 

خیلی وقته دلم میخواد بیام و بنویسم.. از هر دری.. فرصتش فراهم نمیشد. الان که توی خوابگاه تنها نشستم و از پشه ها به اتاق پناه آوردم، موقعیت خوبیه.

راستش دلم نمیخواد بنویسم، دلم میخواد حرف بزنم.

ولی خب حرف زدن خیلی واسم سخت شده. داشتم ایمیلام رو چک میکردم ببینم نتیجه ی رزومه ارسال کردن واسه این شرکتا چیه، شرکتایی که یا قراره حقوق کمتر از اینجایی که هستم بهم بدن یا همکارای مزخرف داشته باشم.

نمیدونم اینجا گفتم یا نه اما شرکت ما دوتا دفتر داره. یکی اکباتان و یکی بخارست. اولین بار من رفتم اکباتان و تا همین چندماه پیش هم اونجا بودم. بهترین لحظه ها رو اکباتان داشتم. نه که بگم هیچ مشکلی نبود، نه اما انقد همکارام خوب بودن که دلم پر میزنه واسه اونجا بودن و کار کردن. ولی مجبورم بخارست باشم، یه جا پر از کثافت..

منی که عاشق کارم بودم و تا دیر وقت با بچه ها کار میکردم، الان بلافاصله بعد از تموم شدن تایم کاری جمع میکنم و میام خوابگاه، تحمل خوابگاه واسم سخت شده و معمولا یکی از دوستامو پیدا میکنم که باهاش برم بیرون.

اینجا دوتا دوست دارم، مهدی و امید. به قول امید دوتا مرد پشتم هستن.. آره واقعا، دمشون گرم.

روزایی که این دو نفر نباشن، تهران یه شاهی هم ارزش نداره.. مثل امروز.

خیلی فکر دارم، خیلی کارا دلم میخواد انجام بدم اما نمیدونم چرا میترسم، مطمئن نیستم اسمش ترس باشه اما خودم اینجوری حس میکنم. دلم میخواد بی مهابا ریسک کنم، تجربه کنم، دلم میخواد اون برنامه ای که قبلا داشتم رو ادامه بدم. اما از وقتی اومدم تهران یه چیزیم شده. دلم میخواد ازین شرکت مزخرف بیام بیرون..

توی 3و4 ماه گذشته 6 تا موی سفید پیدا کردم. به خاطر چندین ساعت نشستن در طول روز و حمل کیف سنگین لب تاب، کمرم داغون شده.. خیلی زیاد نگران مامان و بابام و خواهر و برادرم هستن با اینکه همشون از من بزرگترن. مخصوصا مامانم... مامانم تنهاست.

باید یه کاری کنم.. باید یه کاری کنم..

۱ نظر

توییت

 

شاید چون تازه دارم همه ی خودم رو میشناسم انقد از خودم بدم میاد..

۴ نظر

4732

چیزی که هنوز بهش عادت نکردم، واژه ی "خانم مهندس" ه...

تازه داشتم با فامیلیم کنار میومدم.

"مهندس" و "محدثه" شبیه هم هستش. ولی من با دومی راحت ترم..



*مامان و بابا اومدن تهران. واسه اولین بار فردا مرخصی گرفتم که باهاشون برم بیرون.. :)


۰ نظر

6 ماه و 2 روز

چند وقت گذشته؟ حدود 6 ماه... یا دقیق تر بگم، 6ماه و 2 روز.

حالم؟ بد نیست. چطور گذشته؟ ای... راضیم؟ اووممم

این روزا ساکت تر شدم، آروم تر.. بیشتر وقتم رو کار میکنم، با خانواده کمتر صحبت میکنم، کلی علامت سوال و چرا توی ذهنم هست. گاهی شک میکنم.

ترسیدم، واسه همین کاری نمیکنم تا بگذره و ببینم چی میشه... میدونم راه حل این نیست اما خب نمیدونم چیکار کنم.

برم به بقیه کارا برسم که تازه اول صبحه..

۱ نظر

مزمن٢


این حال بد داره شبیه یه بیمارى همیشگى میشه. بیمارى که علائمش بى حوصله شدن همراه با بغض ناگهانى هستش. این علائم معمولا هرچند وقت یه بار ظاهر میشه... 

راه درمانى واسش پیدا نشده، فقط با شکیبایى بیمار، دوره نقاهت طى میشه. کلافگى در این دوره اذیت کننده ست. اینکه شخص مورد نظر نه تحمل جمع رو داره و نه تحمل تنهایى، درنتیجه معمولا به زیر پتو میره تا خودش هم نمیدونه چى بشه. از طرفى چون میدونه توى این مدت بسیار حساس میشه، سعى میکنه باکسى صحبت نکنه که دلخورى پیش نیاد درنتیجه بیشتر توى خودش فرو میره.

شخصى که این متن رو نوشته یکم آروم شده که تونسته تقریبا منطقى راجع بهش صحبت کنه.

پایان انشاء

۰ نظر

Explosion


یه جوریه که ترجیح میدم برم شرکت تا اینکه همش خوابگاه بمونم.. حیف که نمیشه. من واقعا آدمِ بیکار نشستن نیستم..

بى حال و حوصله م.

کلا روزاى خوبى نیست..

فکر زیاد میتونه هزار سال پیرت کنه حتى اگه همه فکر کنن ١٧،١٨ سالته. گاهى ترجیح میدم همون آدم کم سن و سالى باشم که بقیه فکر میکنن. شاید اینجورى کمتر بفهمم، حس کنم.. دغدغه هام ساده تر بشه. 

میخوام بیشتر توضیح بدم اما در توانم نیس

۰ نظر

٦٤١٨


ساعت ١١:٣٠ زنگ زد بهم و یه ربع صحبت کردیم. بهش گفتم بیدارى این موقع؟ گفت آآآره.. گفتم آخه معمولا زود میخوابیدى.. صداى ماشین میومد، گفتم پشت فرمونى؟

گفت آره، آبادان بودم و دارم میرم خونه، تولد مامان بزرگ بود.

کلى صحبت کردیم، حتى از وقتى که اومده بودن تهران بیشتر!

آخرش پرسیدم چقد دیگه میرسى خونه؟ گفت رسیدم..

زنگ زده بود که پشت فرمون خوابش نبره..

#بابا

۰ نظر

٢٤٩٠


میشه وقتى بعد از مدتها بهتون پیام میدیم، پشیمونمون نکنید؟

لطفا..


*خودمم نمیدونم چرا گیر دادم به یه آهنگ قدیمى که حتى باهاش خاطره اى هم ندارم :/)

۰ نظر

اعتراف گونه


دیگه کم کم داره از روزاى تعطیل بدم میاد. نمیتونم استراحت کنم و آرامش داشته باشم، پس ترجیح میدم برم سرکار و خوابگاه نباشم.

دوتا تفاوت بزرگ بین احساس تنهایى و تنها بودن وجود داره. من دوست دارم تنها باشم، یعنى اطرافم کسى نباشه. اما اصلا دوست ندارم احساس تنهایى بکنم...

خوابگاه شلوغه، این شلوغى منو خیلى اذیت میکنه. اما وسط این شلوغى، من احساس تنهایى میکنم. 

خیلى زیاد..

۲ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان