97.2.9


خب! از این تاریخ من یک دختر شاغل هستم :)

امروز اولین روز کارى بود و بعد از ٩ساعت کار، خب یکم خستم اما راضیم. خیلى دنبال کار بودم و باید اعتراف کنم جایى که کار میکنم، یکى از محبوب ترین مکان هاى منه. کتاب فروشى! با ٤نفر دیگه همکار هستم و فک کنم قراره اتفاقاى خوبى بیوفته. یعنى خوش بینم.

فعلا احساسم در همین حده... خودم فک میکنم باید بیشتر باشه اما در حال حاضر یکم وقت نیاز هست تا با شرایط جدید جور بشم. یه جورایى همه چى جدیده و من فقط در حال شناخت اطرافمم، بعدش واکنش نشون میدم.

۱ نظر

راز چند حرفىِ ما


میدونى کجاش قشنگه؟ اونجاش که به خودت ثابت میشه اینکه دوسش دارى، از سر نیاز و بخاطر فرار از تنهایى نیست. وقتى با خودت خلوت میکنى و میگى من تنهایى از پسش بر اومدم، یبار تونستم، پس بعد از اینم میتونم، پس ترسى ندارم.

 اینکه وابستگیم بخاطر گذاشتن مسئولیت روى دوشش نیست ، بخاطر وجود خودشه، خودِ خودش...

کارى به حرف کسى ندارم، هیچ کس نمیتونه اون چیزى که توى دل آدمیزاد هست رو بفهمه، راحت میشه بقیه رو فریب داد، اما خودت رو که نمیتونى...

در آخر؛ هیچ حسى به اندازه ى این لذت بخش نیست: دوست داشتن کسى فقط و فقط بخاطر خودش.. 

 فقط کافیه طعم اون آرامش و اطمینان رو بچشید.

۰ نظر

لاست لئو


لاک پشتم گم شد :(

۲ نظر

٢٧ آبان/ رفاقت/ سورپرایز

امروز ٢١ ساله شدم..

تنها با خواهر.

در عوض کلى دوستام یادم بودن و یکیشون که سنگ تموم گذاشت و سورپرایزم کرد..

مثلا در رو باز کنى و ببینى با یه کیک خوشکل داره بهت لبخند میزنه...

قطعا چهره م تموم اون ذوق و شوقم رو نشون نداد، ولى به حدى خوشحال شدم که تک تک سلولام داشتن میخندیدن!

بعضى موقع ها عجیب حس میکنى تو اوج تنهایى، تنها نیستى..

واقعا اگه دوستام نبودن خیلى غصه میخوردم، خدارو شکر میکنم بابتشون.. 

راستش دلم میخواد امسال، اون چنتا اتفاق خوبى که خیلى وقته منتظرش هستم، بیوفتم... (شاید این تنها آرزوم باشه)

۱ نظر

٢٠ آبان


- دلم میخواد واسه دیدنت سر بچرخونم نه اینکه چشمام رو ببندم...!

[تولدت مبارک..]

۱ نظر

همى بینم رضایت در غمِ ماست...


توى پاییز حتى عصر پنج شنبه هم مثل عصر جمعه ست..

توى خونه موندن، اونم تنهایى، اشتباهه محضِ...

اما خب اگه بخوایم یکمى خوشبینانه نگاه کنیم و چنتا دلخوشى کوچیک واسه خودمون ایجاد کنیم، میشه اینکه...

١. دیروز چنتا کتابى که دنبالش بودم رو کاملا اتفاقى توى کتابفروشى دیدم و با اینکه خیلى شلوغ بود و نتونستم اون کتابایى که میخواستم رو پیدا کنم، در عوض کتاب ضد، آقاى فاضل نظرى و کتاب شب هاى روشن، نوشته ى داستایفسکى و کتاب دیر آمدى رى را، آقاى سید على صالحى رو تونستم پیدا کنم.. کتابایى که از بس دنبالشون گشته بودم دیگه یادم رفته بود!

کلى بهم مزه یاد دیدن اتفاقیه اونا...

٢. ظاهرا حالا حالاها قرار نیست بریم دانشگاه سرِ درس و کتاب، توى اوقات فراغت میشینم فیلم میبینم، تقریبا روزى یکى... فیلماى خیلى خوبى بودن، مثل: فایت کلاب، رستگارى در شاوشانک، بانوى زیباى من، دیوار نوشت هاى آمریکایى، اینسپشن، سون و... .

٣. امروز بزرگداشت مولوى هست و وب من یکساله شد! یادمه اولین پستم توى این وب یه شعر از مولوى بود.. عنوان هم از مولاناست..

همین فکر کنم! تموم شد... :)

۰ نظر

آى پرامیس ✋🏼


از الان به فکرش هستم و باید بشه!

من، دو سال دیگه، واسه ارشد، تهران هستم، دانشگاه دولتى.

تمام!


۳ نظر

افتاد!


وقتى یه چیزى بخواد اتفاق بیوفته، میوفته

حالا تو هِى فرار کن، در برو.

مثله امروزِ من، چنتاش با هم میوفته!! نزدیک بود بزنم زیر گریه -_-

واقعا ترسیدم! هنوزم میترسم!! 

گاهى دوست دارم فقط بشینم تو اتاقم و اصلا پامو از خونه که هیچ، از اتاقمم بیرون نزارم. 

هیچ وقت فکر نمیکردم تو سن ٢٠،٢١ سالگى، درد معده رو تجربه کنم، اونم به این شدت. همیشه فکر میکردم یه بیماریه که فقط آدم بزرگا میگیرن! 

۶ نظر

رفاقت 💙


[اختصاصى واسه دوستم]
خوشحالم که رفاقتم با بهترین رفیقم، امروز یک ساله شد 💙
خیلى خوشحالم
قطعا بهترین اتفاق بود، واقعا خدارو شکر میکنم بخاطر داشتنش.
واسش آرزو میکنم که دلش همیشه آروم باشه و لبش همیشه خندون.
( و البته فردا کنکورش رو عالى بده 😁)
دوستم پیشم نیست و یکى از آرزوهام دیدنشه، از نزدیک. اما همیشه تو دلم حسش میکنم...
دوستم خیلى خوبه، خیلى، خیلى 🤗
مرسى که هستى 🌹

۱ نظر

لبخند ش


راستش خودمو آماده کرده بودم که از چیزایى که ناراحتم کرده بنویسم، از همه ى اتفاقا، خیلى بهم سخت گذشت این مدت.

ولى هیچى نمیتونست به اندازه "بودن" و "لبخند" رفیقم، حالمو خوب کنه! بعد از مدتها، خب در اصل دو روز بود اما خیلى طول کشید، "لبخند" ش رو دیدم، گفت که "خوبه" 

خوشحالى یعنى همینا... 

دیگه نمیخوام از اون چیزاى ناراحت کننده بنویسم.

{ولى جدا میدونستى بودنت اینقد خوشحالم میکنه و هى میرى یهویى؟!} 

میدونم خیلى بچه میشم در اینجور موقع ها 😅 خوبه که فقط خودم از دلم خبر دارم 🙈


[اگه یه روز بگم از این حکایت

که به تو کردم عادت

دلم پیشِ دلت 

مونده تو زندون رفاقت

رفاقت...] 

#اسپشال ورژن! 

۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان