غربت


من توى کشور خودم، توى شهرى که به دنیا اومدم و بزرگ شدم، توى همون محله ها و کوچه ها، میونِ آدماى به اصطلاح هم زبونم، عمیقا احساس غربت میکنم.. 


🎼 غربت- ابى

۰ نظر

مادرم

١. تقریبا همه ى آدمایى که من و مامانم رو دیدن، میگن من خیلى شبیه مادرم هستم. کسایى که بیشتر ما رو میشناسن میگن نه تنها از نظر ظاهرى شبیه هم هستیم، حتى از نظر اخلاقى و خصوصیاتِ رفتارى هم مقدار زیادى شباهت داریم، یعنى من شبیه م بهش...

٢. میگن وفادارى یک زن زمانى مشخص میشه که همسرش چیزى نداره و وفادارى مرد زمانى مشخص میشه که همه چیز داشته باشه...

مادرم وفاداریش رو ثابت کرده بود، خیلى قبل تر از اینکه من دنیا بیام.

٣. آرزومه توى این مورد هم شبیه ش باشم.

۰ نظر

آنچه که بودم!


نمیدونم چند ساعته دارم مطالب قدیمى وبم و کامنتا رو میخونم.. 

دلم تنگ شده واسه اون موقع ها.. محدثه ى اون موقع رو میخوام. اونى که واسش جنگیدم و از نو ساختمش.

تفکرم، حال و هوام، آرزوهام، دویدنام، دوستام...

خودِ اون موقعم رو دوست داشتم. الان..

۰ نظر

راز چند حرفىِ ما


میدونى کجاش قشنگه؟ اونجاش که به خودت ثابت میشه اینکه دوسش دارى، از سر نیاز و بخاطر فرار از تنهایى نیست. وقتى با خودت خلوت میکنى و میگى من تنهایى از پسش بر اومدم، یبار تونستم، پس بعد از اینم میتونم، پس ترسى ندارم.

 اینکه وابستگیم بخاطر گذاشتن مسئولیت روى دوشش نیست ، بخاطر وجود خودشه، خودِ خودش...

کارى به حرف کسى ندارم، هیچ کس نمیتونه اون چیزى که توى دل آدمیزاد هست رو بفهمه، راحت میشه بقیه رو فریب داد، اما خودت رو که نمیتونى...

در آخر؛ هیچ حسى به اندازه ى این لذت بخش نیست: دوست داشتن کسى فقط و فقط بخاطر خودش.. 

 فقط کافیه طعم اون آرامش و اطمینان رو بچشید.

۰ نظر

تو هنوزم بچه اى


یادمه بچگیامم همینجورى بودم... زود گریه م میگرفت!

الانم بعد از ٢٢سال بازم زود گریه م میگیره... واسه همین از بحث فرار میکنم، چون نمیخوام کسى ببینه و مسخره م کنه.... شاید واسه همینه که تا بغض میکنم بهم میگن: تو هنوزم بچه اى.

باشه، قبول! من هنوزم بچه م :)

۰ نظر

این قسمت: در رد نظریه ى وسترن مدیسن یا خداحافظ اینستاگرام*


بعضى از اقوام رو از دنیاى واقعى هم باید بلاک کرد، مجازى که جاى خود داره!

بخدا...

یعنى چى که خودش میاد استورى و عکس ما رو چک میکنه، اما ما رو ریمو کرده؟! حالا جدا از اینکه با یه اسم الکى اکانت ساخته که شناخته نشه و اتفاقى خودش رو لو داد.

واقعا نباید اینو بلاک کرد؟! واقعا این آدم قصدش چیزى جز فضولیه؟ 🤔

هیچ وقت جدى نگرفتم، همیشه واسه مود خودم نوشتم و عکس گذاشتم، واسه همین پیجم پابلیک بود... ولى وقتى میبینم همچین آدمایى پیدا میشه واقعا شاکى میشم... چى عایدمون میشه از سرک کشیدن تو زندگى بقیه؟

خب الان دلم گرفته، الان شادم، اصن الان با دوست پسرم بیرونم، بدو برو به همه بگو که یه وقت جا نمونى از قافله ى دهن لق ها...

یا ببخشید پسر خاله یا پسر عمه ى عزیزى که متاهلى و میاى کامنت و دایرکت میدى، نمیگى خانومت ببینه چه داستانى میشه؟! کسى نمیگه شما نیت سوء دارى ولى خب خوبه مراعات کردن، اونم توى این زمونه ى... بیخیال!

نمیتونم این چیزا رو مستقیم به خودشون بگم، میام اینجا بلکه توى دلم نمونه :)

خلاصه اینکه ما اینستاگرام رو با وجود همه ى خوبى هایى که داشت؛ آقاى ق، افراسیابى، خانواده ى دوست داشتنى نازلى، تارا، ژالز و نیماش، آقاى معروف، کانورس لاور، صبا با ص و کلى پیج خوب دیگه، رو ترک کردیم و براى بار سوم (فکر کنم!) دى اکتیو کردیم. ( البته البته، قبلش زدم اونا رو بلاک کردم.. بعله! ) 

آره دیگه، اینجوریاس.

میدونم بازم برمیگردم سمتش چون من دوستاى خوبى داشتم، اما على اى حال تا مدتى بزاریم فضولى یه عده بى نتیجه بمونه :)


* عنوان از رادیو چهرازى، با اندکى تحریف!

۱ نظر

آرزو


کاش اینقد پول و قدرت داشتم که میتونستم آرزوى کسایى که دوسشون دارم رو برآورده کنم.

۲ نظر

تهوع


دلم میخواد برم دریاچه... همین الان

بالا بیارم همه ى این همه فکر و خیال رو


۱ نظر

همه ى همش یادمه

اولش فکر میکردم فراموش کردم... اون حسِ تنفر کمتر شده بود و مرور زمان از یادم رفت و فکر میکردم این فراموشى همیشگیه... رفتارم باهاشون خوب شده بود و انگار اتفاقى نیوفتاده.

ولى الان میفهمم اونقدى عمیق هست که هنوزم یه روز کامل بهش فکر کنم!

ولى یه تفاوت پیدا کرده..نفرت همراه با دلسوزى!!

۰ نظر

٥٣٧٤


وقتایى که حرف واسه گفتن دارم و نمیگم، جواب دارم و نمیدم، ناراحتم و غر نمیزنم. میشینم یه گوشه و اینقد با خودم کلنجار میرم تا دلخوریا برطرف بشه. وقتایى که تا صبح بیدارم و از درد بعضى اتفاقا میپیچم به خودم و دم نمیزنم.

اون وقتاست که حس میکنم بزرگ شدم :)

وگرنه هنوزم کوچیکم...

۳ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان