دلم میخواد...

دلم میخواد برم سفر. برم شمال، ازین خونه ها که توى روستاست بگیرم و چند روزى دور از همه با خودم باشم. یا برم قشم، من عاشق دریام. از صبح بشینم کنار ساحل تا هر وقت که خسته بشم.

دلم میخواد بى دغدغه باشم. اولا که بچه مدرسه اى بودم، تمام فکرم امتحانا بود، بعد شد کنکور و بعدشم دانشگاه، منتظر بودم تموم بشه، جورى میگذشت که انگار قرار نبود هیچ وقت تموم بشه.

از وسطاش خودمو درگیر ارشد کردم و چند روز بعدشم رفتم سرکار. ارشد که نتیجه نداد. الانم که درسم تموم شده و سرکار نمیرم همه ى فکر و ذکرم شده اون آرزویى که دارم.

آرزومه، میدونم، آرزومه بهش برسم، اما.. دلم میخواد آروم باشم، انقدر نگران نباشم.

تا به خودم میگم سخت نگیر و کارایى رو انجام بده که دوست دارى، این فکر میاد توى ذهنم که نه! باید بخونى و تلاش کنى تا به آرزوت برسى. بعد انقد استرس میگیرم که ذهنم شروع میکنه به خیال پردازى. نه به تفریحم میرسم و نه به درسم! به خودم حق میدم، دست روى هرچیزى گذاشتم نشده... از همون اولش، به ٩٠٪ شون نرسیدم، پس حق دارم بترسم!

روزى چند ساعت فکر و انرژیم صرف این چیزا میشه.

واقعا دلم میخواد آرامش داشته باشم و انقد دلشوره ى فردامو نداشته باشم..

۰ نظر

5343

سرگردونم

۰ نظر

معلق

دارم روزایى رو میگذرونم که نه میشه گفتش و نه حتى میشه نوشتش. فقط اون صحنه فیلم اینسپشن خیلى توى ذهنم مرور میشه؛ همون جایى که فضا نورده لباس مخصوص پوشیده و نخى که بهش وصل بوده پاره شده و معلق مونده.. توى یه فضاى ناشناخته و غریب، دور از همه.

۰ نظر

چرا دلت پُر و دستت خالى و سیگار آخرت خاموش است؟ *


چشام باز نمیشد ولى مغزم کاملا هوشیار بود. میدونستم خیلى زودتر از معمول بیدار شدم، فقط توى دلیلش شک داشتم. نمیدونستم واسه خاطره اینه که دیروز خواب موندم یا فکر و خیالاى توى سرم. سعى کردم چشامو باز کنم، به سختى... ساعت ٥صبحه! توى دلم گفتم بابا خیلى زود بیدار شدى!!

سرکار چندروزه بچه ها بهم میگن رنگم پریده. این اصطلاح رو میشه گفت اولین باره کسى بهم میگه. علاوه بر اینکه خودم اصلا متوجه ش نشدم.

سعى میکنم فکرم رو جمع کنم ببینم چرا انقد زود مغزم بیدار شده... متوجه شدم داشتم با خودم توى مغزم حرف میزدم. توى دلم نه ها، توى مغزم. 

انقد افکارم پراکنده و متفاوت هست که نمیتونم بنویسمشون. یعنى نمیخوامم.. نمیخوام کسى دلداریم بده یا سعى کنه کمکم کنه. فقط باید یه سرى توضیحاتِ واضحات به یه عده بدم که فکر نکنن بى مسئولیت و بى ملاحضه م و بدونن من به خودم خیلى بیشتر از اینا سخت میگیرم که اونا به من.. بعدش دلم میخواد برم توى پیله تنهایى خودم و سر درش بنویسم: "در نزن، رفته ام از خویش کسى منزل نیست."**

*: سید على صالحى

**: صنم نافع

۱ نظر

غربت


من توى کشور خودم، توى شهرى که به دنیا اومدم و بزرگ شدم، توى همون محله ها و کوچه ها، میونِ آدماى به اصطلاح هم زبونم، عمیقا احساس غربت میکنم.. 


🎼 غربت- ابى

۰ نظر

مادرم

١. تقریبا همه ى آدمایى که من و مامانم رو دیدن، میگن من خیلى شبیه مادرم هستم. کسایى که بیشتر ما رو میشناسن میگن نه تنها از نظر ظاهرى شبیه هم هستیم، حتى از نظر اخلاقى و خصوصیاتِ رفتارى هم مقدار زیادى شباهت داریم، یعنى من شبیه م بهش...

٢. میگن وفادارى یک زن زمانى مشخص میشه که همسرش چیزى نداره و وفادارى مرد زمانى مشخص میشه که همه چیز داشته باشه...

مادرم وفاداریش رو ثابت کرده بود، خیلى قبل تر از اینکه من دنیا بیام.

٣. آرزومه توى این مورد هم شبیه ش باشم.

۰ نظر

آنچه که بودم!


نمیدونم چند ساعته دارم مطالب قدیمى وبم و کامنتا رو میخونم.. 

دلم تنگ شده واسه اون موقع ها.. محدثه ى اون موقع رو میخوام. اونى که واسش جنگیدم و از نو ساختمش.

تفکرم، حال و هوام، آرزوهام، دویدنام، دوستام...

خودِ اون موقعم رو دوست داشتم. الان..

۰ نظر

راز چند حرفىِ ما


میدونى کجاش قشنگه؟ اونجاش که به خودت ثابت میشه اینکه دوسش دارى، از سر نیاز و بخاطر فرار از تنهایى نیست. وقتى با خودت خلوت میکنى و میگى من تنهایى از پسش بر اومدم، یبار تونستم، پس بعد از اینم میتونم، پس ترسى ندارم.

 اینکه وابستگیم بخاطر گذاشتن مسئولیت روى دوشش نیست ، بخاطر وجود خودشه، خودِ خودش...

کارى به حرف کسى ندارم، هیچ کس نمیتونه اون چیزى که توى دل آدمیزاد هست رو بفهمه، راحت میشه بقیه رو فریب داد، اما خودت رو که نمیتونى...

در آخر؛ هیچ حسى به اندازه ى این لذت بخش نیست: دوست داشتن کسى فقط و فقط بخاطر خودش.. 

 فقط کافیه طعم اون آرامش و اطمینان رو بچشید.

۰ نظر

تو هنوزم بچه اى


یادمه بچگیامم همینجورى بودم... زود گریه م میگرفت!

الانم بعد از ٢٢سال بازم زود گریه م میگیره... واسه همین از بحث فرار میکنم، چون نمیخوام کسى ببینه و مسخره م کنه.... شاید واسه همینه که تا بغض میکنم بهم میگن: تو هنوزم بچه اى.

باشه، قبول! من هنوزم بچه م :)

۰ نظر

این قسمت: در رد نظریه ى وسترن مدیسن یا خداحافظ اینستاگرام*


بعضى از اقوام رو از دنیاى واقعى هم باید بلاک کرد، مجازى که جاى خود داره!

بخدا...

یعنى چى که خودش میاد استورى و عکس ما رو چک میکنه، اما ما رو ریمو کرده؟! حالا جدا از اینکه با یه اسم الکى اکانت ساخته که شناخته نشه و اتفاقى خودش رو لو داد.

واقعا نباید اینو بلاک کرد؟! واقعا این آدم قصدش چیزى جز فضولیه؟ 🤔

هیچ وقت جدى نگرفتم، همیشه واسه مود خودم نوشتم و عکس گذاشتم، واسه همین پیجم پابلیک بود... ولى وقتى میبینم همچین آدمایى پیدا میشه واقعا شاکى میشم... چى عایدمون میشه از سرک کشیدن تو زندگى بقیه؟

خب الان دلم گرفته، الان شادم، اصن الان با دوست پسرم بیرونم، بدو برو به همه بگو که یه وقت جا نمونى از قافله ى دهن لق ها...

یا ببخشید پسر خاله یا پسر عمه ى عزیزى که متاهلى و میاى کامنت و دایرکت میدى، نمیگى خانومت ببینه چه داستانى میشه؟! کسى نمیگه شما نیت سوء دارى ولى خب خوبه مراعات کردن، اونم توى این زمونه ى... بیخیال!

نمیتونم این چیزا رو مستقیم به خودشون بگم، میام اینجا بلکه توى دلم نمونه :)

خلاصه اینکه ما اینستاگرام رو با وجود همه ى خوبى هایى که داشت؛ آقاى ق، افراسیابى، خانواده ى دوست داشتنى نازلى، تارا، ژالز و نیماش، آقاى معروف، کانورس لاور، صبا با ص و کلى پیج خوب دیگه، رو ترک کردیم و براى بار سوم (فکر کنم!) دى اکتیو کردیم. ( البته البته، قبلش زدم اونا رو بلاک کردم.. بعله! ) 

آره دیگه، اینجوریاس.

میدونم بازم برمیگردم سمتش چون من دوستاى خوبى داشتم، اما على اى حال تا مدتى بزاریم فضولى یه عده بى نتیجه بمونه :)


* عنوان از رادیو چهرازى، با اندکى تحریف!

۱ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان