حرف بزنیم..

 

خیلی وقته دلم میخواد بیام و بنویسم.. از هر دری.. فرصتش فراهم نمیشد. الان که توی خوابگاه تنها نشستم و از پشه ها به اتاق پناه آوردم، موقعیت خوبیه.

راستش دلم نمیخواد بنویسم، دلم میخواد حرف بزنم.

ولی خب حرف زدن خیلی واسم سخت شده. داشتم ایمیلام رو چک میکردم ببینم نتیجه ی رزومه ارسال کردن واسه این شرکتا چیه، شرکتایی که یا قراره حقوق کمتر از اینجایی که هستم بهم بدن یا همکارای مزخرف داشته باشم.

نمیدونم اینجا گفتم یا نه اما شرکت ما دوتا دفتر داره. یکی اکباتان و یکی بخارست. اولین بار من رفتم اکباتان و تا همین چندماه پیش هم اونجا بودم. بهترین لحظه ها رو اکباتان داشتم. نه که بگم هیچ مشکلی نبود، نه اما انقد همکارام خوب بودن که دلم پر میزنه واسه اونجا بودن و کار کردن. ولی مجبورم بخارست باشم، یه جا پر از کثافت..

منی که عاشق کارم بودم و تا دیر وقت با بچه ها کار میکردم، الان بلافاصله بعد از تموم شدن تایم کاری جمع میکنم و میام خوابگاه، تحمل خوابگاه واسم سخت شده و معمولا یکی از دوستامو پیدا میکنم که باهاش برم بیرون.

اینجا دوتا دوست دارم، مهدی و امید. به قول امید دوتا مرد پشتم هستن.. آره واقعا، دمشون گرم.

روزایی که این دو نفر نباشن، تهران یه شاهی هم ارزش نداره.. مثل امروز.

خیلی فکر دارم، خیلی کارا دلم میخواد انجام بدم اما نمیدونم چرا میترسم، مطمئن نیستم اسمش ترس باشه اما خودم اینجوری حس میکنم. دلم میخواد بی مهابا ریسک کنم، تجربه کنم، دلم میخواد اون برنامه ای که قبلا داشتم رو ادامه بدم. اما از وقتی اومدم تهران یه چیزیم شده. دلم میخواد ازین شرکت مزخرف بیام بیرون..

توی 3و4 ماه گذشته 6 تا موی سفید پیدا کردم. به خاطر چندین ساعت نشستن در طول روز و حمل کیف سنگین لب تاب، کمرم داغون شده.. خیلی زیاد نگران مامان و بابام و خواهر و برادرم هستن با اینکه همشون از من بزرگترن. مخصوصا مامانم... مامانم تنهاست.

باید یه کاری کنم.. باید یه کاری کنم..

۱ نظر

٢٤٩٠


میشه وقتى بعد از مدتها بهتون پیام میدیم، پشیمونمون نکنید؟

لطفا..


*خودمم نمیدونم چرا گیر دادم به یه آهنگ قدیمى که حتى باهاش خاطره اى هم ندارم :/)

۰ نظر

با خودمم/ احتمالا موقت

گریه کردن هیچى رو عوض نمیکنه. چیزى که توى چند روز خراب شده، معلوم نیست درست کردنش چند سال زمان ببره، تازه اگه درست بشه.

منو ناامید کردى. فکر میکردم بزرگ شدى، فکر میکردم عاقلانه رفتار میکنى، بیشتر از اینا ازت انتظار داشتم. دیگه روت حسابى باز نمیکنم. واقعا دلم میخواست بمیرى و این چند روز ناپدید میشد.

تو فکر میکنى بزرگ شدى،میشینى واسه خودت رویا میبافى، اما زهى خیال باطل..

گریه کن، گند زدى، گریه کن

نامه به کودکى که شاید نباید زاده میشد!


چرا یکى نمیاد بیدارم کنه بگه پاشو بابا، هنوز تو این بالایى، نرفتى اون پایین که اینجورى دارى میکنى... پاشو آقا دارى خواب میبینى، تو اصلا هنوز به دنیا نرفتى.

۰ نظر

دلم میخواد...

دلم میخواد برم سفر. برم شمال، ازین خونه ها که توى روستاست بگیرم و چند روزى دور از همه با خودم باشم. یا برم قشم، من عاشق دریام. از صبح بشینم کنار ساحل تا هر وقت که خسته بشم.

دلم میخواد بى دغدغه باشم. اولا که بچه مدرسه اى بودم، تمام فکرم امتحانا بود، بعد شد کنکور و بعدشم دانشگاه، منتظر بودم تموم بشه، جورى میگذشت که انگار قرار نبود هیچ وقت تموم بشه.

از وسطاش خودمو درگیر ارشد کردم و چند روز بعدشم رفتم سرکار. ارشد که نتیجه نداد. الانم که درسم تموم شده و سرکار نمیرم همه ى فکر و ذکرم شده اون آرزویى که دارم.

آرزومه، میدونم، آرزومه بهش برسم، اما.. دلم میخواد آروم باشم، انقدر نگران نباشم.

تا به خودم میگم سخت نگیر و کارایى رو انجام بده که دوست دارى، این فکر میاد توى ذهنم که نه! باید بخونى و تلاش کنى تا به آرزوت برسى. بعد انقد استرس میگیرم که ذهنم شروع میکنه به خیال پردازى. نه به تفریحم میرسم و نه به درسم! به خودم حق میدم، دست روى هرچیزى گذاشتم نشده... از همون اولش، به ٩٠٪ شون نرسیدم، پس حق دارم بترسم!

روزى چند ساعت فکر و انرژیم صرف این چیزا میشه.

واقعا دلم میخواد آرامش داشته باشم و انقد دلشوره ى فردامو نداشته باشم..

۰ نظر

5343

سرگردونم

۰ نظر

معلق

دارم روزایى رو میگذرونم که نه میشه گفتش و نه حتى میشه نوشتش. فقط اون صحنه فیلم اینسپشن خیلى توى ذهنم مرور میشه؛ همون جایى که فضا نورده لباس مخصوص پوشیده و نخى که بهش وصل بوده پاره شده و معلق مونده.. توى یه فضاى ناشناخته و غریب، دور از همه.

۰ نظر

چرا دلت پُر و دستت خالى و سیگار آخرت خاموش است؟ *


چشام باز نمیشد ولى مغزم کاملا هوشیار بود. میدونستم خیلى زودتر از معمول بیدار شدم، فقط توى دلیلش شک داشتم. نمیدونستم واسه خاطره اینه که دیروز خواب موندم یا فکر و خیالاى توى سرم. سعى کردم چشامو باز کنم، به سختى... ساعت ٥صبحه! توى دلم گفتم بابا خیلى زود بیدار شدى!!

سرکار چندروزه بچه ها بهم میگن رنگم پریده. این اصطلاح رو میشه گفت اولین باره کسى بهم میگه. علاوه بر اینکه خودم اصلا متوجه ش نشدم.

سعى میکنم فکرم رو جمع کنم ببینم چرا انقد زود مغزم بیدار شده... متوجه شدم داشتم با خودم توى مغزم حرف میزدم. توى دلم نه ها، توى مغزم. 

انقد افکارم پراکنده و متفاوت هست که نمیتونم بنویسمشون. یعنى نمیخوامم.. نمیخوام کسى دلداریم بده یا سعى کنه کمکم کنه. فقط باید یه سرى توضیحاتِ واضحات به یه عده بدم که فکر نکنن بى مسئولیت و بى ملاحضه م و بدونن من به خودم خیلى بیشتر از اینا سخت میگیرم که اونا به من.. بعدش دلم میخواد برم توى پیله تنهایى خودم و سر درش بنویسم: "در نزن، رفته ام از خویش کسى منزل نیست."**

*: سید على صالحى

**: صنم نافع

۱ نظر

غربت


من توى کشور خودم، توى شهرى که به دنیا اومدم و بزرگ شدم، توى همون محله ها و کوچه ها، میونِ آدماى به اصطلاح هم زبونم، عمیقا احساس غربت میکنم.. 


🎼 غربت- ابى

۰ نظر

مادرم

١. تقریبا همه ى آدمایى که من و مامانم رو دیدن، میگن من خیلى شبیه مادرم هستم. کسایى که بیشتر ما رو میشناسن میگن نه تنها از نظر ظاهرى شبیه هم هستیم، حتى از نظر اخلاقى و خصوصیاتِ رفتارى هم مقدار زیادى شباهت داریم، یعنى من شبیه م بهش...

٢. میگن وفادارى یک زن زمانى مشخص میشه که همسرش چیزى نداره و وفادارى مرد زمانى مشخص میشه که همه چیز داشته باشه...

مادرم وفاداریش رو ثابت کرده بود، خیلى قبل تر از اینکه من دنیا بیام.

٣. آرزومه توى این مورد هم شبیه ش باشم.

۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان