نقاشی

 

دیشب خیلی جدی حسرت خوردم که بلد نیستم نقاشی بکشم. نقاشی از نیم رخ چهره ش و تصویر رو به روش از قاب عینکش...

۰ نظر

4732

چیزی که هنوز بهش عادت نکردم، واژه ی "خانم مهندس" ه...

تازه داشتم با فامیلیم کنار میومدم.

"مهندس" و "محدثه" شبیه هم هستش. ولی من با دومی راحت ترم..



*مامان و بابا اومدن تهران. واسه اولین بار فردا مرخصی گرفتم که باهاشون برم بیرون.. :)


۰ نظر

6 ماه و 2 روز

چند وقت گذشته؟ حدود 6 ماه... یا دقیق تر بگم، 6ماه و 2 روز.

حالم؟ بد نیست. چطور گذشته؟ ای... راضیم؟ اووممم

این روزا ساکت تر شدم، آروم تر.. بیشتر وقتم رو کار میکنم، با خانواده کمتر صحبت میکنم، کلی علامت سوال و چرا توی ذهنم هست. گاهی شک میکنم.

ترسیدم، واسه همین کاری نمیکنم تا بگذره و ببینم چی میشه... میدونم راه حل این نیست اما خب نمیدونم چیکار کنم.

برم به بقیه کارا برسم که تازه اول صبحه..

۱ نظر

مزمن٢


این حال بد داره شبیه یه بیمارى همیشگى میشه. بیمارى که علائمش بى حوصله شدن همراه با بغض ناگهانى هستش. این علائم معمولا هرچند وقت یه بار ظاهر میشه... 

راه درمانى واسش پیدا نشده، فقط با شکیبایى بیمار، دوره نقاهت طى میشه. کلافگى در این دوره اذیت کننده ست. اینکه شخص مورد نظر نه تحمل جمع رو داره و نه تحمل تنهایى، درنتیجه معمولا به زیر پتو میره تا خودش هم نمیدونه چى بشه. از طرفى چون میدونه توى این مدت بسیار حساس میشه، سعى میکنه باکسى صحبت نکنه که دلخورى پیش نیاد درنتیجه بیشتر توى خودش فرو میره.

شخصى که این متن رو نوشته یکم آروم شده که تونسته تقریبا منطقى راجع بهش صحبت کنه.

پایان انشاء

۰ نظر

planning 98


وقت نکرده بودم راجع به سال جدید و برنامه و هدفام فکر کنم. یعنی یه مقدار بی میل بودم..
اما اگه بخوام بگم؛
اول از همه توی کارم ثابت بشم، جا بیوفتم و پیشرفت کنم. میدونم باید خواسته هام رو با جزئیات بگم اما در این یه مورد نمیشه. مسائل کاریه :D
اگه بخوام واقع بین باشم، با پول خودم به تنهایی نمیتونم جایی رو بگیرم. اما حداقل میتونم تلاش کنم و پس انداز خودم رو بیشتر کنم و یه راه درست و مطمئن هم برای سرمایه گذاری پیدا کنم.
امسال بیشتر سفر میرم، در حد یکی دو روزه... شهرای اطراف. ولی میرم...کویر و شمال رو دیگه قطعا میرم!!
باید روی خودمم کار کنم، اعتماد به نفسم بالا بره، زودرنج نباشم، خودخواه نباشم، منطق و احساسم به یک اندازه در تصمیم گیری هام موثر باشن و...
کتاب بخونم! من عاشق کتابخوندنم.. عاشق کتابم اما از وقتی اومدم تهران و سرکار هستم، تایمم خیلی فشرده ست. باید وقت واسش اختصاص بدم. مثلا روزی نیم ساعت.. هوم، بد نیس ولی به مرور افزایشش میدم.
دلم میخواد بگم که هفته ای یه بار فیلم ببینم. برم سینما و فیلم ببینم، اما با توجه به قیمت بلیط و روزای نیم بها، میگم که ماهی 2 بار هم خوبه..
امکان رفتن به باشگاه رو ندارم. اما پیاده رویم رو ترک نمیکنم.
باید به پوستم اهمیت بدم. باید برم و بهش رسیدگی کنم. حتما حتما حتماا
این از من :)

۵ نظر

٩٧ در یک نگاه

الان مینویسم چون ممکنه دیگه وقت نشه.

سال ٩٧، سال تجربه هاى جدید بود. کار کردن، مستقل شدن و تنها زندگى کردن، دوستاى جدید، حساى جدید.. "اولین بار" کم نداشتم توى امسال.

 اما اتفاق بد هم بود، بدترینش رفتن بابابزرگ بود که فردا چهلمش میشه. هیجا نگفتم و ننوشتم، اما جاش خیلى خالیه... 

امسال میزان استرسم بیشتر بود، خیلى بیشتر و اثرش سوء ش رو هم دیدم.

واسه سال ٩٨ برنامه خاصى ندارم!! یعنى فعلا وقت نکردم بهش فکر کنم. اما باید ثابت و موندگار بشم.

اینم از ٩٧ از ما :)

۳ نظر

انگار نه انگار..

بدیه خوابگاه اینه که وقتى حالت خوب نیس، جایى نیست برى و خلوت کنى و تنها باشى. بهترین گزینه ى پیش روت اینه که بزنى بیرون..

باید خیلى حالت بد باشه که پریود باشى و بزنى بیرون و انقد راه برى که حال جسمیت بدتر بشه و باعث بشه اون قسمتى که مربوط به روانت میشه رو از یاد ببرى، انقد راه برى که باد سرد بشه دلیل قرمزى چشمات و داغى سرت رو کم کنه. خسته برسى به یه ایستگاه اتوبوس که بشینى روى صندلیاش و گوشیت رو باز کنى و اون ته مونده هاش رو بریزى توى وبت.

بعد که تموم شد، خودتو جمع کنى و برگردى و انگار نه انگار..

۲ نظر

همینجورى!

من همیشه که نه اما در ٩٠ درصد از این شهر دفاع میکنم. اما خب اگه بخوام یکم از دستش غر بزنم باید بگم که:

شلوغى شهر و مترو اذیتم نمیکنه، اما دستفروشاى مترو که هر روز که به عید نزدیک میشیم بیشتر میشه، واقعا اعصاب خورد کنه.. (خداروشکر الان یعنى صبحا کمتر هستن)

مورد بعدى این که توى تهران همه سیگار میکشن، دختر و پسر و پیر و جوون.. واقعا آزار دهنده ست.

فعلا این دو مورد بیش از هر چیزى تحملش سخته.

یه چیز جالب اینه که توى شهر به این بزرگى، توى مسیر همیشگى، چهره هاى آشنا کم نمیبینى. کسایى که هر روز توى همون بازه ى زمانى با تو هم مسیر هستن. نمیدونم چهره ى من هم براى اونا آشناست یا نه.

٢٢برمیگردم خونه اما تمام تعطیلات رو نمیمونم.

۱ نظر

هفته ى اول

یه هفته گذشت.. به نظرم خیلى هم زود نگذشت.

توى خوابگاه جا افتادم، مشغول به کار شدم، خرید میکنم، غذا درست میکنم...

سختى داره، خیلى، مخصوصا کارم اما میخوام واسش تلاش کنم، دوسش دارم و نمیخوام کم کارى کنم.

فعلا همینا.. :)

۰ نظر

Jumped!


پریدم..!

از آب میترسیدم و خودمو انداختم توى استخر. هنوزم میترسم... اما قسمت سختش انجام شد. امیدوارم تا تهش خوب پیش بره، امیدوارم شنا یاد بگیرم، امیدوارم غرق نشم.

۲ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان