Jumped!


پریدم..!

از آب میترسیدم و خودمو انداختم توى استخر. هنوزم میترسم... اما قسمت سختش انجام شد. امیدوارم تا تهش خوب پیش بره، امیدوارم شنا یاد بگیرم، امیدوارم غرق نشم.

۲ نظر

٧٥٠٥

همیشه دنبال یه دلیل منطقى میگردم، واسه همه چى.. انگار مغزم اینجورى برنامه ریزى شده.

اما خب بعضى وقتا دلیلى واسش پیدا نمیکنم، چه منطقى و چه غیر منطقى. 

که مثلا چرا منى که تا ١ساعت پیش حالم خیلى خوب بود و داشتم برنامه میریختم فلان کتاب رو بخونم، برم بازار کارامو انجام بدم، سه تار تمرین کنم و.. الان یهو کز کردم روى تختم و یه چیزایى از چشام سرازیر میشه.

۱ نظر

پنجشنبگى

شاید یکى از دلایلى که ترجیح میدم با دوستایى برم بیرون که پسر هستن، اینه که بهونه نمیارن مگر اینکه واقعا کار داشته باشن. دخترا خودمونیم همیشه یا میگین سر کارین، یا میگین دوست پسرم، یا میگین دیر وقته، یا... و از اونجایى که همیشه من بهشون گفتم که بیاین بریم بیرون، بعضى وقتا دیگه واقعا روم نمیشه... (بچه ها اگه احیانا توى نت میگشتین و این پست رو دیدین من منتظرم) و خب آدم گاهى دلش میخواد با هم جنس خودش بره بیرون.. نتیجه میشه با اینکه به شدت دلم میخواد برم بیرون و با کسى صحبت کنم، اینجا نشستم و سه تارم رو گذاشتم کنار چون یکى زودتر از موعدش خوابیده و من نمیدونم چطور بگذرونم تا شب بشه و بخوابم و فردا بشه...

پ.ن١: آره، خیلى خوب و با هدف دارم میگذرونم.. عاى نو دت.

پ.ن٢: انگارى یخم داره باز میشه و بیشتر میام و مینویسم، باید به خودم بگم: آفرین، دتس ماى گرل!

پ.ن٣: بعد از فرندز، سریال هو عاى میت یور مادر رو شروع کردم... جالبه.

۱ نظر

jump

من یه تصمیمى گرفتم و واسه عملى کردنش نیازه که نترسم... ولى من میترسم! خیلى هم میترسم..

شبیه کسى که از آب میترسه، دارم ذره ذره پامو میزارم توى استخر. ولى خودمم میدونم که آخرش یهو باید بپرم.

۲ نظر

١٩٩٥

چمدون گوشه ى اتاق رو برداشتم و رفتم و برگشتم...

٢٣سالگى هم گذشت.

سه تار، هدیه ى تولد دوست داشتنى از طرف یه آدم دوست داشتنى تر.

خیلى اتفاق دیگه هم افتاد و گذشت.

ولى باز این منم که توى اتاق همیشگیم نشستم و مینویسم. دیگه چمدونى گوشه ش نیس و در عوض توى ذهنمه. من آدمِ موندن نیستم، میدونم.. 

اگه بخوام میتونم راجب هرکدوم ازین تیتراى بالا کلى چیز بگم، اما خیلى پست طولانى میشه، دیگه میدونم که باید سخن رو کوتاه کرد. واسه خودم زیاد گفتمشون آخه. نوشتن هم از حوصله م خارج شده متاسفانه..

۲ نظر

رفتن.. جانشین.. آکواریوم

توی اتاق راه میرم و بعضی چیزا رو میبینم و میگم اینم باید ببرم. حتی به لباسایی که میخوام بپوشم هم فکر میکنم! دارم بهش مطمئن میشم...


رفتم یه آکواریوم گرفتم! یه هفته ای میشه... داستان دارم باهاش. هیچی نشده 9تا بچه ماهی گذاشت روی دستم! البته بگم اول 5 تا بودنا کم کم بقیه شون از بین سنگا اومدن بیرون و فعلا تا این لحظه 9تا هستن. ممکنه سری بعد بیشتر شده باشن!! خلاصه سرم گرمه حسابی.

آره، اینو گرفتم و به خانواده گفتم که: I will go and choose my successor!! Yeah..  که بله من که دارم میرم.. اینا جای من اومدن!

۰ نظر

یکم آروم بگیر

دیروز رفتم دانشگاه و حدود یه ساعتی رو با استادم صحبت کردم.

خیلی بیشتر از قبل، توی ذهنم، از اینکه همچین استادی توی این دانشگاه نه چندان جالب نصیبم شده، خدارو شکر کردم. تازه از دیروز تا حالا چندبار بهم پیام داده و حسابی راهنمایی م کرده. از اونجایی که خیلی از این دست رفتارهای محبت آمیز از طرف اساتیدم ندیدم، حسابی سر ذوق اومدم و خوشحال شدم.

تا حدودی میدونم باید چیکار کنم... اما راستش خیلی خیلی هم میترسم. ترسم از اینه که موفق نشم. از شکست نمیترسم، خب ظاهرا اینجا هم نمیتونم بگم مشکلم چیه! میدونی؛ یکم پیچیده ست!!! ذهنم واقعا گناه داره، فقط من میدونم چه حجمی از فکر و نگرانی رو داره تحمل میکنه.

همیشه شروعش سخته... منم همش دارم دست دست میکنم واسه شروعش. باید یه کاری کنم ترسم بریزه... برم جلو آینه وایسم بگم نترس نترس نترس.. یا نه میگن نباید فعل منفی به کار برد، بگم شجاع باش شجاع باش شجاع باش...

راستی کارای فارق التحصیلی هم تقریبا تموم شده، گفت یه ماه دیگه بیا واسه گرفتن مدرک و تا اون موقع امضاها رو بگیر. گفتم نیستم تا یه ماه دیگه، دارم کارامو میکنم برم از اینجا! یه جوری گفتم که انگار دارم از روی کره زمین میرم کلا. ولی خب نتیجه داد و گفت واست میزنم فوری، 15 روز دیگه بیا. :D

فعلا تا اینجا دست نگه میدارم بلکه تکلیفم با خودم مشخص بشه.


پ.ن: راجب پاییز حرفی ندارم. هنوز حسش نمیکنم.

۱ نظر

97/6/30

9 اردیبهشت الی 30 شهریور

بله.. کار من توی کتابفروشی تمام شد.

بله.. اولین روز بیکاری رو دارم سپری میکنم.

نه.. حس خلا دارم. تجربه اولم بوده، هم کار کردن و هم از کار در اومدن.

بعدا خیلی مفصل تر راجبش مینویسم. حرف خیلی دارم...

همش دارم توی ذهنم میگم که این پایان، شروع یه قسمت جدید از زندگیمه، آره.

۰ نظر

٢ماه و ١روز..


احساس میکنم ماه دوم خیلى طولانى تر شده بود. شایدم چون کلاس نداشتم و هر روز دو نوبت رو سرکار بودم. گفتم کلاس... امتحانام تموم شد، یعنى دیگه درسم تموم شد! فاینالى... خوشحالم که دیگه قرار نیس اون دانشگاه رو ببینم، از ته دلم خوشحالم. گرچه هنوز میترسم که نکنه یهو بگن فلان درس رو پاس نکردى، واى نه!

الان آزاد ترین حس زندگیم رو دارم. فقط کاش زودتر نتیجه انتخاب رشته ارشد بیاد، خدا کنه قبول بشم و برم.

سرکار هم خوبه، هنوزم میگم این شغل رو دوست دارم. یه سختیایى داره، مخصوصا واسه من که آدم اهل دعوا و دردسر نیستم و آسه میرم و میام که گربه شاخم نزنه، ولى خب طبق معمول بیخیالم، بیخیال که چشم دیدنمو نداره و داره هرکارى میکنه تا من کارخرابى کنم و سوتى بدم. واقعا به اون درجه رسیدم که نظر همه ى آدما واسم مهم نباشه و فقط به حرف یه عده خاص توجه کنم، پس بیخیالش :)

فقط این وسط ساعت ٥صبح بیدار شدنم چیه وقتى ١٢ شب میخوابم و ظهرا هم بیدارم! یا این دردى که بعضى وقتا توى قفسه سینم میپیچه. چند روز پیش یه متن خوندم که اگه ساعت ٥تا٧ صبح از خواب میپرید یهو، یعنى احساسات سرکوب شده دارید و باید درد دل کنید! دیگه گفتم درد و دل کنم بلکه فردا مثل آدم بخوابم :)

۳ نظر

در انتظاره شنبه

یه جورى شده که حتى دلم میخواد جمعه ها هم برم کتابفروشى... وقتى نه جایى هست که برم و نه کسى هست که پیشنهادش رو بده، نه تفریحى و نه استراحتى، ترجیح میدم بین قفسه هاى کتاب برم و بیام تا اینکه توى خونه بشینم. واقعا از اومدن شنبه خوشحالم.. امروز توى خونه داشتم به دیوونگى میرسیدم، حالا فقط باید بخوابم و چند ساعت صبر کنم تا ٧:٤٥ بشه و بیدار بشم. موهام رو شونه کنم و یکم آماده بشم، صبحانه بخورم تا ٨:٣٠.. بعدش شروع کنم به سر فرصت لباس پوشیدن، نزدیکاى ٩ که شد بشینم روى مبل نزدیک در، گوشیمو بالا و پایین کنم، بچه ها که تک زدن، کفش بپوشم و بزنم بیرون... برنامه ى هر روزه... گاهى دیر و زود میشه اما اصلش همینه.
آره، فقط باید چند ساعت دیگه صبر کنم..
۲ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان