رفتن.. جانشین.. آکواریوم

توی اتاق راه میرم و بعضی چیزا رو میبینم و میگم اینم باید ببرم. حتی به لباسایی که میخوام بپوشم هم فکر میکنم! دارم بهش مطمئن میشم...


رفتم یه آکواریوم گرفتم! یه هفته ای میشه... داستان دارم باهاش. هیچی نشده 9تا بچه ماهی گذاشت روی دستم! البته بگم اول 5 تا بودنا کم کم بقیه شون از بین سنگا اومدن بیرون و فعلا تا این لحظه 9تا هستن. ممکنه سری بعد بیشتر شده باشن!! خلاصه سرم گرمه حسابی.

آره، اینو گرفتم و به خانواده گفتم که: I will go and choose my successor!! Yeah..  که بله من که دارم میرم.. اینا جای من اومدن!

۰ نظر

یکم آروم بگیر

دیروز رفتم دانشگاه و حدود یه ساعتی رو با استادم صحبت کردم.

خیلی بیشتر از قبل، توی ذهنم، از اینکه همچین استادی توی این دانشگاه نه چندان جالب نصیبم شده، خدارو شکر کردم. تازه از دیروز تا حالا چندبار بهم پیام داده و حسابی راهنمایی م کرده. از اونجایی که خیلی از این دست رفتارهای محبت آمیز از طرف اساتیدم ندیدم، حسابی سر ذوق اومدم و خوشحال شدم.

تا حدودی میدونم باید چیکار کنم... اما راستش خیلی خیلی هم میترسم. ترسم از اینه که موفق نشم. از شکست نمیترسم، خب ظاهرا اینجا هم نمیتونم بگم مشکلم چیه! میدونی؛ یکم پیچیده ست!!! ذهنم واقعا گناه داره، فقط من میدونم چه حجمی از فکر و نگرانی رو داره تحمل میکنه.

همیشه شروعش سخته... منم همش دارم دست دست میکنم واسه شروعش. باید یه کاری کنم ترسم بریزه... برم جلو آینه وایسم بگم نترس نترس نترس.. یا نه میگن نباید فعل منفی به کار برد، بگم شجاع باش شجاع باش شجاع باش...

راستی کارای فارق التحصیلی هم تقریبا تموم شده، گفت یه ماه دیگه بیا واسه گرفتن مدرک و تا اون موقع امضاها رو بگیر. گفتم نیستم تا یه ماه دیگه، دارم کارامو میکنم برم از اینجا! یه جوری گفتم که انگار دارم از روی کره زمین میرم کلا. ولی خب نتیجه داد و گفت واست میزنم فوری، 15 روز دیگه بیا. :D

فعلا تا اینجا دست نگه میدارم بلکه تکلیفم با خودم مشخص بشه.


پ.ن: راجب پاییز حرفی ندارم. هنوز حسش نمیکنم.

۱ نظر

97/6/30

9 اردیبهشت الی 30 شهریور

بله.. کار من توی کتابفروشی تمام شد.

بله.. اولین روز بیکاری رو دارم سپری میکنم.

نه.. حس خلا دارم. تجربه اولم بوده، هم کار کردن و هم از کار در اومدن.

بعدا خیلی مفصل تر راجبش مینویسم. حرف خیلی دارم...

همش دارم توی ذهنم میگم که این پایان، شروع یه قسمت جدید از زندگیمه، آره.

۰ نظر

٢ماه و ١روز..


احساس میکنم ماه دوم خیلى طولانى تر شده بود. شایدم چون کلاس نداشتم و هر روز دو نوبت رو سرکار بودم. گفتم کلاس... امتحانام تموم شد، یعنى دیگه درسم تموم شد! فاینالى... خوشحالم که دیگه قرار نیس اون دانشگاه رو ببینم، از ته دلم خوشحالم. گرچه هنوز میترسم که نکنه یهو بگن فلان درس رو پاس نکردى، واى نه!

الان آزاد ترین حس زندگیم رو دارم. فقط کاش زودتر نتیجه انتخاب رشته ارشد بیاد، خدا کنه قبول بشم و برم.

سرکار هم خوبه، هنوزم میگم این شغل رو دوست دارم. یه سختیایى داره، مخصوصا واسه من که آدم اهل دعوا و دردسر نیستم و آسه میرم و میام که گربه شاخم نزنه، ولى خب طبق معمول بیخیالم، بیخیال که چشم دیدنمو نداره و داره هرکارى میکنه تا من کارخرابى کنم و سوتى بدم. واقعا به اون درجه رسیدم که نظر همه ى آدما واسم مهم نباشه و فقط به حرف یه عده خاص توجه کنم، پس بیخیالش :)

فقط این وسط ساعت ٥صبح بیدار شدنم چیه وقتى ١٢ شب میخوابم و ظهرا هم بیدارم! یا این دردى که بعضى وقتا توى قفسه سینم میپیچه. چند روز پیش یه متن خوندم که اگه ساعت ٥تا٧ صبح از خواب میپرید یهو، یعنى احساسات سرکوب شده دارید و باید درد دل کنید! دیگه گفتم درد و دل کنم بلکه فردا مثل آدم بخوابم :)

۳ نظر

در انتظاره شنبه

یه جورى شده که حتى دلم میخواد جمعه ها هم برم کتابفروشى... وقتى نه جایى هست که برم و نه کسى هست که پیشنهادش رو بده، نه تفریحى و نه استراحتى، ترجیح میدم بین قفسه هاى کتاب برم و بیام تا اینکه توى خونه بشینم. واقعا از اومدن شنبه خوشحالم.. امروز توى خونه داشتم به دیوونگى میرسیدم، حالا فقط باید بخوابم و چند ساعت صبر کنم تا ٧:٤٥ بشه و بیدار بشم. موهام رو شونه کنم و یکم آماده بشم، صبحانه بخورم تا ٨:٣٠.. بعدش شروع کنم به سر فرصت لباس پوشیدن، نزدیکاى ٩ که شد بشینم روى مبل نزدیک در، گوشیمو بالا و پایین کنم، بچه ها که تک زدن، کفش بپوشم و بزنم بیرون... برنامه ى هر روزه... گاهى دیر و زود میشه اما اصلش همینه.
آره، فقط باید چند ساعت دیگه صبر کنم..
۲ نظر

یکمى دانشگاه،یکمى کار،یکمى خودم!

کلاسام تموم شد. یعنى دانشگاه تموم شد. درسته هنوز امتحاناش مونده اما میخوام بگم تموم شد! گرچه گاهى اوقات خوابش رو میبینم که یه واحدى اون وسطا جا مونده و یه ترم دیگه مجبورم برم... توى اینستاگرام عکساى جشن فارغ التحصیلى دوستام رو میبینم، بچه هاى دبیرستان که حالا هر کدومشون یه جا هستن. بین همکلاسى هاى دانشگاه حرفى از جشن نبود. خودمم پیگیرش نبودم، شاید چون حس خاصى ندارم. نه به خود دانشگاه و نه به همکلاسى ها. حالا دیگه هر روز، صبح و عصر، میرم کتابفروشى.. یه چیزایى هست که اذیتم میکنه اما چون کارم رو دوست دارم، بلند اعتراض نمیکنم. به قول دوست کروکودیلم: "معلومه کارتو دوست دارى وگرنه تو تحت هیچ شرایطى حاضر نبودى اون آدما رو تحمل کنى" کاملا درست میگه. خوب منو میشناسه..

مثل روال ترماى قبل برنامه ریزى کردم توى فرجه ها درس بخونم و چون ١٣واحد بیشتر نداشتم، خیلى سنگین نیست. وقتى داشتم برنامم رو مینوشتم خندم گرفته بود که با وجود اینکه ترم آخرم و کلا ٤تا دونه درس بیشتر ندارم، بازم مثل قبل میشینم و دقیق حساب میکنم هر روز چى و چقد بخونم. خب البته دروغ نگم بعدش به خودم گفتم: "توى این مورد راضیم ازت"

*منتظر سرویس نشستم.. خب اخه مگه مجبورى ساعت ٦ بیدار بشى وقتى قراره ٩ بزنى بیرون؟! (خطاب به خودم)

۰ نظر

97.2.9


خب! از این تاریخ من یک دختر شاغل هستم :)

امروز اولین روز کارى بود و بعد از ٩ساعت کار، خب یکم خستم اما راضیم. خیلى دنبال کار بودم و باید اعتراف کنم جایى که کار میکنم، یکى از محبوب ترین مکان هاى منه. کتاب فروشى! با ٤نفر دیگه همکار هستم و فک کنم قراره اتفاقاى خوبى بیوفته. یعنى خوش بینم.

فعلا احساسم در همین حده... خودم فک میکنم باید بیشتر باشه اما در حال حاضر یکم وقت نیاز هست تا با شرایط جدید جور بشم. یه جورایى همه چى جدیده و من فقط در حال شناخت اطرافمم، بعدش واکنش نشون میدم.

۱ نظر

چى فکر میکردم و چى شد


دیروز آزمون ارشد دادم، حوزه ى امتحانیم اهواز بود. صبح رفتم و تا برگشتم شب شده بود. با تاکسى رفتم و با قطار برگشتم، آخرین بارى که سوار قطار اهواز-ماهشهر شدم، پنجم دبستان بودم. در تمام طول مسیر فکرم به همه جا رفت.. توى راه رفت فقط به فکر آزمون بودم، آزمونى که واسه من یکى خیلى سرنوشت ساز بود. اما توى راه برگشت به فکر کلِ زندگیم بودم که چقد به طرز مسخره اى وابسته به یه آزمونه! به این که من واقعا اینقد بزرگ شدم؟ حسش میکنم؟ نه راستش.. به قولا پیر شدیم ولى بزرگ نه. آره.. حسم اینه. و چقد حس میکنم تا اینجاى زندگیم هیچ کارى نکردم... تا چند ماه دیگه ٢٣ سالگیم تموم میشه و هنوز همه چى واسم گنگه، نمیدونم چیکار باید بکنم یا به طور دقیق تر چیکار میتونم بکنم؟ این فکر به اضافه ى تموم فکراى دیگه، از جمله داستان اون فیلماى وحشتناک پخش شده که قطعا قطره اى از دریاست.. البته قطره اى از اقیانوسه که هنوز لو نرفته و باعث شده از خودم خجالت بکشم که دارم توى چه کشور و شهرى زندگى میکنم. این چیزا داره ذهنم رو میخوره.

هرچى میگذره، برخلاف تصورم از اون آرزوها دورتر میشم و فکر کنم کم کم باید کلا فراموششون کنم.. این روزگار داره بد میچرخه و هر روزم داره یه روىِ جدیدِ ترسناکترش رو نشون میده و هر ثانیه مجبورى بگى : چى فکر میکردم و چى شد. 

۱ نظر

8325

تنهایی دست گذاشته روی قلبم و داره از همه زورش استفاده میکنه. فهمیده بی پناهم و دیگه از هیچی نمیترسه. کسی نمیدونه چی برمن میگذره و خب وقتی حرف نمیزنم، طبیعیه. یکی از ناممکن ترین افعال این روزای من، حرف زدنه. نه که نخوام... بارها شده خواستم اما نتونستم. واژه ها رو گم میکنم و اون مقصود اصلیم رو نمیرسونم. واسه همینه دیگه حتی تلاش هم نمیکنم. بر فرض که حرف هم زدم و گفتم چه اتفاقایی افتاده، تاثیرش چیه؟ فایده ش کجاست؟ سرنوشت عوض میشه؟ یا اون شنونده میتونه معجزه کنه؟ نه... فقط یکی یا شایدم چند نفر دیگه رو هم ناراحت و دلسرد میکنم.

چند خطی از احوالات من
۰ نظر

١ دقیقه سکوت!

ما خانواده ى پایبندى هستیم. پایبند به سالگردها و مناسبت ها... مثلا روز ١ فروردین ٩٦ بود که اون اتفاق عظیمِ شوم رخ داد و درست دیشب، بعد از گذشتِ ١ سال، ما یاد اون خاطره رو با اتفاقى عظیم تر و شوم تر، گرامى داشتیم.

۱ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان