تو که در دلِ یخ زدم، شعله میگذارى*

شده داشته باشینش و واسه روزى که ممکنه دیگه نباشین، اشک بریزید؟

* آغوش - چارتار

(١٠٠بار تکرار)

۰ نظر

آنچه که بودم!


نمیدونم چند ساعته دارم مطالب قدیمى وبم و کامنتا رو میخونم.. 

دلم تنگ شده واسه اون موقع ها.. محدثه ى اون موقع رو میخوام. اونى که واسش جنگیدم و از نو ساختمش.

تفکرم، حال و هوام، آرزوهام، دویدنام، دوستام...

خودِ اون موقعم رو دوست داشتم. الان..

۰ نظر

تهوع


دلم میخواد برم دریاچه... همین الان

بالا بیارم همه ى این همه فکر و خیال رو


۱ نظر

همه ى همش یادمه

اولش فکر میکردم فراموش کردم... اون حسِ تنفر کمتر شده بود و مرور زمان از یادم رفت و فکر میکردم این فراموشى همیشگیه... رفتارم باهاشون خوب شده بود و انگار اتفاقى نیوفتاده.

ولى الان میفهمم اونقدى عمیق هست که هنوزم یه روز کامل بهش فکر کنم!

ولى یه تفاوت پیدا کرده..نفرت همراه با دلسوزى!!

۰ نظر

ادامه داره...


بعضى چیزا تموم نمیشه..

کِش میاد تــــــــــــــــــــــــــــا میتونه!

۰ نظر

غرق شدم..


شبا نباید تنها باشى.

تاریک که میشه، انگار تنهایى هم زورش بیشتر میشه.

روزا چون نور هست، تنهایى قایم میشه، زیر تخت، توى کمد، یا حتى لاى کتابا...

اما شب که میشه، میاد رو به روت میشینه. توى چشمات زُل میزنه،اصلنم خجالت نمیکشه...

سعى کن تو توى چشماش خیره نشى وگرنه غرقت میکنه.

۱ نظر

٢٦٠٣


دو نوع تنهایى داریم: تنهایى در کنار و تنهایى در قلب!

در نوع اول شما شخصى را در کنارتان، یا دور و برتان مشاهده نمیکنید، مثل وقتى که در اتاق تنها هستید. در نوع دوم شما از درون احساس تنهایى میکنید، هرچند اگر کسى در اتاق کنار شما باشد.

براى بعضى افراد اولى سخت تر است و براى دسته ى دیگر دومى.

مثلا خواهرم اولى را دوست ندارد، همیشه میگوید وقى تنهاست غذا نمیخورد. برعکس من.. من اولى را دوست دارم و تابِ دومى را ندارم.. مخصوصا شب ها... همان موقعى که همه ى خانه به خواب میرود الا تو. میبینى براى یکى این شب از ٢نیمه شب آغاز میشود و براى دیگرى از ١٠ ... همان موقعى که در تاریکى اتاق نشسته اى و خودت و اتفاقات همون روز و تمام عمرت را از اول بازگو میکنى. مخصوصا مکالمات را... از آن عابرى که ازش آدرس پرسیدى تا رئیس ستاد حراست محل کاراموزى... تا حرف هاى نزده ات را.

در آخر هم وسطش خسته میشوى و میآیى چند خطى درهم و برهم مینویسى و باز هم آنچه را که باید، نمیگویى و میروى...

۳ نظر

زل زده به سقف اتاق


خیلى وقت پیش یه نفر براى یکى از پُست هاى وبم کامنت گذاشته بود: " سعى کن کارى کنى که بعد شب ها، زل زده به سقف نخواى تا صبح به زندگیت فکر کنى..."

امشب اتفاقى دوباره این کامنت رو دیدم... 

نمیدونم دقیقا چند مدته که شبا دارم به سقف اتاقم زل میزنم و تا نزدیکاى صبح بیدارم و به زندگیم فکر میکنم... .

سعى کردم... اما نمیدونى... 

( آخه چرا نمیتونم حرفمو بزنم؟ یا حتى بنویسم؟)

۳ نظر

گاهى سکوت فریاد میباره


چیزى که خیلى این روزا ذهنم رو مشغول کرده، آیندمه!

قبلا هم راجبش فکر میکردم و برنامه داشتم. طبق همون هدف هم قدمام رو برداشتم.

تنها چیزى که فرق کرده اینه که نباید کوچکترین اشتباهى کنم. اینو فهمیدم که اگه هر اتفاقى افتاد خودم تنهایى باید از پسش بر بیام و کسى نیست کمکم کنه. بدون هیچ گونه پشتیبانى و نیروى کمکى.

قبلا هم این چیزا رو میدونستم... اما... یه چیزایى فرق کرده.

توى این یه ساله، جورى زندگیم ورق خورده که به طور وحشتناکى توى شُک هستم. در حدى که اگه فردا صبح بیدار بشم و بگن بدترین اتفاق دنیا واسه من افتاده، تعجب نمیکنم و میگم: ااا، زودتر از اینا منتظرش بودم!

خب راستش دلم یه اتفاق خوب میخواد، یه چیزى که دل گرمم کنه، که بشه نیرو توى زانوهام و از روى زمین بلندم کنه...

۲ نظر

٤٦٣٨


یه حرفایى هست که نمیشه به کسى گفت.

یا جایى نوشت.

مثل یه کتاب که مجوز نداره.

مثل یه پست که هیچ وقت انتشار داده نمیشه.

حرفایى که همیشه ى همیشه توى گلوت میمونه.

نه که نخواى بگى... بعضى حرفا مثل تیر آخر میمونه، میترسى از سرنوشتش.

۳ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان