گاهى سکوت فریاد میباره


چیزى که خیلى این روزا ذهنم رو مشغول کرده، آیندمه!

قبلا هم راجبش فکر میکردم و برنامه داشتم. طبق همون هدف هم قدمام رو برداشتم.

تنها چیزى که فرق کرده اینه که نباید کوچکترین اشتباهى کنم. اینو فهمیدم که اگه هر اتفاقى افتاد خودم تنهایى باید از پسش بر بیام و کسى نیست کمکم کنه. بدون هیچ گونه پشتیبانى و نیروى کمکى.

قبلا هم این چیزا رو میدونستم... اما... یه چیزایى فرق کرده.

توى این یه ساله، جورى زندگیم ورق خورده که به طور وحشتناکى توى شُک هستم. در حدى که اگه فردا صبح بیدار بشم و بگن بدترین اتفاق دنیا واسه من افتاده، تعجب نمیکنم و میگم: ااا، زودتر از اینا منتظرش بودم!

خب راستش دلم یه اتفاق خوب میخواد، یه چیزى که دل گرمم کنه، که بشه نیرو توى زانوهام و از روى زمین بلندم کنه...

۲ نظر

همیشه دلهره با من


کابوس هایى که حتى توى مسافرت دست از سرت برنمیدارن و اون ترس همیشگى رو توى دلت زنده نگه میدارن...

وقتى که چشمات غرقِ خوابِ و به اجبار خودتو بیدار نگه میدارى که مبادا ببینى و تیر خلاص رو بهت بزنه.


* اوضاع نت توى کرمانشاه واقعا بَده! 

* شهر قشنگیه، مردم مهربونى داره :)

۲ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان