خوابِ من زهرِ فراقِ تو بنوشید و بِمُرد...*


اینو خودم خوب میدونم که وقتى نوشتنم اینجا زیاد میشه، یعنى باید حرف بزنم اما نمیزنم.

حرف بزنم، نه که بنویسم.

نمیگم کسى نیست، شاید اگه به یکى بگم، قبول کنه که پاى حرفام بشینه. ولى میدونى... نمیتونم با کسى صحبت کنم. میخوام اونکه میخوام بیاد و بپرسه و بشنوه! 

همه ى روزم یه طرف، این ١٢ شب به بعد تا وقتى که خوابم ببره هم یه طرف. یعنى هرکارى میکنم تا این چشماى گیج، خواب بره اما نمیره.


پ.ن: چقد امشب یاد رفیقم افتادم.

* مولانا

۱ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان