قرار بود، اما نشد.


قرار بود امتحانام امروز تمام بشه، اما نشد!

به دلیل فوت جان سوز "الف-ه" دوتا از امتحانام کنسل شد و افتاد واسه 5,6 بهمن :|

خب در یک کلمه، افتضاحه! طولانى شدنش خسته کننده میشه، اونم دوتا امتحان سخت که دلم میخواست تموم بشه و راحت بشم. بگذریم فعلا چاره اى نیست... هرچى باشه باز از انتقال تعطیلات تابستون به زمستون مدارس و رفتن به مدرسه اونم توى تابستون بهتره... خدارو شکر که از ما گذشت این چیزا.

چنتا پ.ن بى ربط...:

پ.ن١: همه خرده میگیرن به کسایى که میرن، هیشکى نمیگه چرا رفتن....

پ.ن٢: بچه هاى بزرگتر، خیلى توى نوع رفتار پدر و مادر با بچه هاى بعدى اثر دارن، هم اثر خوب...هم اثر بد...

پ.ن٣: دلم واسه باشکاه تنگ شده، وقتایى که تو خودم بودم و پریچهر میزد روى شونم و میگفت: چه خبر محدثه؟

پ.ن٤: حواسمون به قولایى که میدیم باشه، بد قول بشیم، دیگه سخت میتونن بهمون اعتماد کنن.

پ.ن٥: تولدت مبارک فرهاد! صدات بابِ اینه که روى پل بهش گوش بدم....

۰ نظر

دو نقطه پرانتز بسته!


از صبح توى فکرش بودم که بیام و بنویسم از روزمرگى هام.
از شوق بى نهایتم واسه نزدیک شدن پاییز..
از خیال و رویاهایى که شب و روز توى فکرم باهام هستن..
از آینده اى که چیدم واسه خودم، با تک تک جزئیات..
از فیلم هایى که میبینم و حسِ خوبى که بهم میدن..
از ذوق و شوقى که واسه خرید هدیه ى تولد رفیقم دارم.. و واسه تولد بعدى... 
از حالِ خوبم :)
آره! حالِ خوبم... با وجودِ همه ى مشکلات، حتى با وجود دیدن یه پیام که امشب نیستم و بغضى که قورت دادم..
اگه خودمون اجازه ندیم، هیچ چیز نمیتونه این حالِ خوب رو ازمون بگیره. این چیزیه که من این روزا خیلى بهش اعتقاد پیدا کردم، چون تجربه ش کردم... :)

*حیف کلاس زبانم که تموم شد، حیف استادمون نمیاد واسه ترم بعد.. چقد هوامون رو داشت و تشویقمون میکرد.
*میخوام از الان واسه کنکور ارشدم بخونم، اما نمیدونم از کجا شروع کنم..
*اینکه قلب و مغز به یه توافق برسن، نقش زیادى توى ایجاد آرامش داره! 
۱ نظر

حالم خوبه...


تازه تابستون من شروع شد! (البته از نظر خودم)

ترم تابستون تموم شد، نمره هاشم دیدم، انتخاب واحد هم انجام دادم، خیالم راحته.

کلاس کامپیوترم تموم شد، امتحان تئورى و عملیش رو هم دادم، قبول شدم، خیالم راحته.

مسافرت هم رفتم و برگشتم، تموم شد دیگه 😅

حالا منم و یه کلاس زبان که دلم نمیخواد تموم بشه.

منم و کلى فیلم و کتاب که لحظه شمارى میکنم واسه خوندن و دیدنشون..

منم و اتاقم و دوستام و دور دور...😁

منم و یه هدف، که میخوام واسش بجنگم، میخوامش پس همه ى تلاشم رو میکنم.

منم و یه قلب که قراره یه هفته بدون باباى سختگیرش (عقل) زندگى کنه!

منم و یه فرصتِ جدید که نمیخوام از خودم دریغش کنم اما... اما واسه آخرین بار.

منم و یه حالِ خوب، شاید موقت، شاید گذرا، اما مهم اینه الان خوبه.. 

همین.. ☺️

۳ نظر

هر آدمى یه داستان داره...


آدمایى که تنها میان سینما رو اینقد نَنِگرید! 😶

خب؟

معذب میشن، خجالت میکشن 😶

خب؟

بعدشم فکر نکنید چون تنهاست میتونید هر رفتارى رو از خودتون نشون بدید! 😑

خب؟

در آخرم اینکه "بارکد" را بنگرید! براى رهایى از فکر و خیال بنگرید...

و چقد تاسف خوردم که اسم یاس توى تیتراژ بود اما صداش نبود.


*عنوان: پشتِ هر آدمى یه داستانى هست و پشتِ هر داستانى هم یه آدمى...

*یه دیالوگ قشنگ از فیلم که من خیلى دوسش داشتم: اعتمادِ ما رو جمع کردن به این آسونیا نیست!

*رفاقت میلاد و حامد رو خیلى دوست داشتم 😌

۰ نظر

خسته، خوشحال، بچگانه، متعجب، خنثى، ناتینگ


* تقریبا یه هفته ست یه روز آروم نداشتم و همش در رفت و آمد و رسیدگى به کارا بودم، احساس نابودى دارم!


* هیچى به اندازه ى شروع کلاس زبان خوشحالم نکرد!! چقد اون مادر و دختر توى کلاس واسم جالب بودن، بیشتر از مادر و فرزندى بود، صمیمیت بود و دلگرمى :)


* دانشجویانِ مهمانِ عزیز، زشته با والدینتون میاین دانشگاه. فرقى نداره که؛ دانشگاه، دانشگاه ست دیگه! :| 


* تا حالا شده یکى با شما مثل خودتون رفتار کنه؟ واسه من تاحالا پیش نیمده بود! یعنى نه به این شدت!! اصلا باورم نمیشد، شاید خدا میخواست بهم نشون بده که به همون اندازه که بدى بى جواب نمیمونه، خوبى هم جواب داره. 

حالِ اون لحظه م قابل توصیف نبود :)


* ٤٠ روز تموم شد. خب خوب بود واقعا. تمرین کردم و یاد گرفتم و انجام دادم و خواهم داد! ولى هنوز مشخص نیست به اون مقصود اصلى رسیدم یا نه.... .


* هر ارتباطى، ٢سَر داره. یه سمتش که قطع بشه، دیگه از کار میوفته. از اونایى که یواشکى میان سیم سمت شما رو قطع میکنن و باز میرن سر جاى خودشون میشینن، بَدَم میاد :) 

۳ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان