یکمى دانشگاه،یکمى کار،یکمى خودم!

کلاسام تموم شد. یعنى دانشگاه تموم شد. درسته هنوز امتحاناش مونده اما میخوام بگم تموم شد! گرچه گاهى اوقات خوابش رو میبینم که یه واحدى اون وسطا جا مونده و یه ترم دیگه مجبورم برم... توى اینستاگرام عکساى جشن فارغ التحصیلى دوستام رو میبینم، بچه هاى دبیرستان که حالا هر کدومشون یه جا هستن. بین همکلاسى هاى دانشگاه حرفى از جشن نبود. خودمم پیگیرش نبودم، شاید چون حس خاصى ندارم. نه به خود دانشگاه و نه به همکلاسى ها. حالا دیگه هر روز، صبح و عصر، میرم کتابفروشى.. یه چیزایى هست که اذیتم میکنه اما چون کارم رو دوست دارم، بلند اعتراض نمیکنم. به قول دوست کروکودیلم: "معلومه کارتو دوست دارى وگرنه تو تحت هیچ شرایطى حاضر نبودى اون آدما رو تحمل کنى" کاملا درست میگه. خوب منو میشناسه..

مثل روال ترماى قبل برنامه ریزى کردم توى فرجه ها درس بخونم و چون ١٣واحد بیشتر نداشتم، خیلى سنگین نیست. وقتى داشتم برنامم رو مینوشتم خندم گرفته بود که با وجود اینکه ترم آخرم و کلا ٤تا دونه درس بیشتر ندارم، بازم مثل قبل میشینم و دقیق حساب میکنم هر روز چى و چقد بخونم. خب البته دروغ نگم بعدش به خودم گفتم: "توى این مورد راضیم ازت"

*منتظر سرویس نشستم.. خب اخه مگه مجبورى ساعت ٦ بیدار بشى وقتى قراره ٩ بزنى بیرون؟! (خطاب به خودم)

۰ نظر

مادرم

١. تقریبا همه ى آدمایى که من و مامانم رو دیدن، میگن من خیلى شبیه مادرم هستم. کسایى که بیشتر ما رو میشناسن میگن نه تنها از نظر ظاهرى شبیه هم هستیم، حتى از نظر اخلاقى و خصوصیاتِ رفتارى هم مقدار زیادى شباهت داریم، یعنى من شبیه م بهش...

٢. میگن وفادارى یک زن زمانى مشخص میشه که همسرش چیزى نداره و وفادارى مرد زمانى مشخص میشه که همه چیز داشته باشه...

مادرم وفاداریش رو ثابت کرده بود، خیلى قبل تر از اینکه من دنیا بیام.

٣. آرزومه توى این مورد هم شبیه ش باشم.

۰ نظر

8325

تنهایی دست گذاشته روی قلبم و داره از همه زورش استفاده میکنه. فهمیده بی پناهم و دیگه از هیچی نمیترسه. کسی نمیدونه چی برمن میگذره و خب وقتی حرف نمیزنم، طبیعیه. یکی از ناممکن ترین افعال این روزای من، حرف زدنه. نه که نخوام... بارها شده خواستم اما نتونستم. واژه ها رو گم میکنم و اون مقصود اصلیم رو نمیرسونم. واسه همینه دیگه حتی تلاش هم نمیکنم. بر فرض که حرف هم زدم و گفتم چه اتفاقایی افتاده، تاثیرش چیه؟ فایده ش کجاست؟ سرنوشت عوض میشه؟ یا اون شنونده میتونه معجزه کنه؟ نه... فقط یکی یا شایدم چند نفر دیگه رو هم ناراحت و دلسرد میکنم.

چند خطی از احوالات من
۰ نظر

29 روز گذشته، چطور گذشت؟

از وقتی مرورگر گوشیم سایت رو باز نمیکنه، خیلی کم میام وبم و طبیعتا کمتر هم مینویسم. یه جورایی انقد ننوشتم که دارم عادت میکنم.

از 21 دی تا به امروز اینگونه گذشت:

امتحانام تموم شد و پروژه م با اون داستاناش هم تموم شد. انتخاب واحد کردم و این ترمه آخریه که توی این دانشگاه هستم. خب ته دلم خوشحالم.

بعد از تموم شدن امتحانا رفتم تهران. سفری که مدت ها منتظرش بودم و از اون چیزی که فکر می کردم خیلی بیشتر بهم خوش گذشت. سفری که هیچ وقت یادم نمیره و تک تک لحظه هاش با دقیق ترین جزئیات توی خاطرم مونده. راستش دوست ندارم خیلی ازش بنویسم و واسه کسی تعریف کنم. بیشتر دلم میخواد توی دل خودم بمونه. توی این سفر 2 بار از پیش دانشگاه تهران رد شدیم و خدا میدونه چقد توی دلم خواستمش. میدونم میدونم خیلی بیشتر از این حرفا باید واسش تلاش کنم و فقط به خواستنش نیست. ولی یه سری حقایق هست که وجود داره. من چند وقتیه که واسه ارشدم دیگه درس نمیخونم، نه که نخوام، نمیتونم. انقد مشکلات دارم که هر وقت میشینم پای دفتر کتاب، همشون به ذهنم حمله میکنن. میبینی ساعت ها گذشته و من یک صفحه هم نخوندم. اون وقته که میشینم بابت آینده ی خودم هم حرص میخورم که با این وضعیت به هیچ کدوم از آرزوهام نمیرسم. بعدم عصبی میشم و پامیشم میرم! این نحوه ی درس خوندن من شده.

فعلا روزام داره این شکلی می گذره. فک کنم نمینوشتمشون بهترم بود... پاکشون کنم؟ نه بزار فعلا باشه..

۰ نظر

اگه تو باشى، جمعه ها چه رنگى میشه؟


داشتم فکر میکردم جمعه هاى با تو چه شکلیه؟

🤔

۱ نظر

ذوق یک لحظه وصال تو به آن مى ارزد...


شاید یکى از بدترین حس ها، خواب موندن باشه.. مثلا یه روز صبح بیدار میشى،چنتا پلک میزنى تا بفهمى امروز چند شنبه ست و تو با صداى آلارم گوشى بیدار نشدى! بعد یکم فکر میکنى باید برى دانشگاه یا باشگاه.. اوه اوه، اونجاست که میفهمى امروز شنبه ست و تو ٨ صبح باید میرفتى سر کلاس هوش! 

حالم گرفته شد اول صبحى دیگه.. بدم میاد خواب بمونم.

* دیشب رفتیم فروشنده دیدیم.. خوب بود اما بقیه فیلماى اصغر فرهادى رو بیشتر دوست داشتم..

* دوست چیزه عجیبیه، وقتى هست دیگه هیچى به جز بودنش اهمیت نداره.. 

* نوچ، خواب موندم حالا باید کلى کار انجام بدم... 

* که کسى تا به قیامت نگران بنشیند(ادامه شعر عنوان- حسن بیک)

۱ نظر

Don't give up


راست میگن که بزرگترین مانع رو ذهن خود آدم میسازه..

وقتى بهش ایمان نداشته باشى، بهش نمیرسى، چون همش توى ذهنت دارى میگى که نمیشه.

شاید اولین قدم غلبه بر موانع توى ذهن باشه.

اینکه من میتونم. میخوام پس میتونم.. باید بهش برسم پس واسش زحمت میکشم..

به هر جون کندنى که شده!

میخوام پس میتونم...

۱ نظر

همى بینم رضایت در غمِ ماست...


توى پاییز حتى عصر پنج شنبه هم مثل عصر جمعه ست..

توى خونه موندن، اونم تنهایى، اشتباهه محضِ...

اما خب اگه بخوایم یکمى خوشبینانه نگاه کنیم و چنتا دلخوشى کوچیک واسه خودمون ایجاد کنیم، میشه اینکه...

١. دیروز چنتا کتابى که دنبالش بودم رو کاملا اتفاقى توى کتابفروشى دیدم و با اینکه خیلى شلوغ بود و نتونستم اون کتابایى که میخواستم رو پیدا کنم، در عوض کتاب ضد، آقاى فاضل نظرى و کتاب شب هاى روشن، نوشته ى داستایفسکى و کتاب دیر آمدى رى را، آقاى سید على صالحى رو تونستم پیدا کنم.. کتابایى که از بس دنبالشون گشته بودم دیگه یادم رفته بود!

کلى بهم مزه یاد دیدن اتفاقیه اونا...

٢. ظاهرا حالا حالاها قرار نیست بریم دانشگاه سرِ درس و کتاب، توى اوقات فراغت میشینم فیلم میبینم، تقریبا روزى یکى... فیلماى خیلى خوبى بودن، مثل: فایت کلاب، رستگارى در شاوشانک، بانوى زیباى من، دیوار نوشت هاى آمریکایى، اینسپشن، سون و... .

٣. امروز بزرگداشت مولوى هست و وب من یکساله شد! یادمه اولین پستم توى این وب یه شعر از مولوى بود.. عنوان هم از مولاناست..

همین فکر کنم! تموم شد... :)

۰ نظر

پاییزِ امسالـ... 🍁


من

پاییز

هواى سرد

بوت و کلاه و شالگردن

اون کافه

عصر

تو


[تمام]

دو نقطه پرانتز بسته!


از صبح توى فکرش بودم که بیام و بنویسم از روزمرگى هام.
از شوق بى نهایتم واسه نزدیک شدن پاییز..
از خیال و رویاهایى که شب و روز توى فکرم باهام هستن..
از آینده اى که چیدم واسه خودم، با تک تک جزئیات..
از فیلم هایى که میبینم و حسِ خوبى که بهم میدن..
از ذوق و شوقى که واسه خرید هدیه ى تولد رفیقم دارم.. و واسه تولد بعدى... 
از حالِ خوبم :)
آره! حالِ خوبم... با وجودِ همه ى مشکلات، حتى با وجود دیدن یه پیام که امشب نیستم و بغضى که قورت دادم..
اگه خودمون اجازه ندیم، هیچ چیز نمیتونه این حالِ خوب رو ازمون بگیره. این چیزیه که من این روزا خیلى بهش اعتقاد پیدا کردم، چون تجربه ش کردم... :)

*حیف کلاس زبانم که تموم شد، حیف استادمون نمیاد واسه ترم بعد.. چقد هوامون رو داشت و تشویقمون میکرد.
*میخوام از الان واسه کنکور ارشدم بخونم، اما نمیدونم از کجا شروع کنم..
*اینکه قلب و مغز به یه توافق برسن، نقش زیادى توى ایجاد آرامش داره! 
۱ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان