من،آنچنان که منم!

...
من،آنچنان که منم!
طبقه بندی موضوعی
نویسندگان

۴۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «من» ثبت شده است

از وقتی مرورگر گوشیم سایت رو باز نمیکنه، خیلی کم میام وبم و طبیعتا کمتر هم مینویسم. یه جورایی انقد ننوشتم که دارم عادت میکنم.

از 21 دی تا به امروز اینگونه گذشت:

امتحانام تموم شد و پروژه م با اون داستاناش هم تموم شد. انتخاب واحد کردم و این ترمه آخریه که توی این دانشگاه هستم. خب ته دلم خوشحالم.

بعد از تموم شدن امتحانا رفتم تهران. سفری که مدت ها منتظرش بودم و از اون چیزی که فکر می کردم خیلی بیشتر بهم خوش گذشت. سفری که هیچ وقت یادم نمیره و تک تک لحظه هاش با دقیق ترین جزئیات توی خاطرم مونده. راستش دوست ندارم خیلی ازش بنویسم و واسه کسی تعریف کنم. بیشتر دلم میخواد توی دل خودم بمونه. توی این سفر 2 بار از پیش دانشگاه تهران رد شدیم و خدا میدونه چقد توی دلم خواستمش. میدونم میدونم خیلی بیشتر از این حرفا باید واسش تلاش کنم و فقط به خواستنش نیست. ولی یه سری حقایق هست که وجود داره. من چند وقتیه که واسه ارشدم دیگه درس نمیخونم، نه که نخوام، نمیتونم. انقد مشکلات دارم که هر وقت میشینم پای دفتر کتاب، همشون به ذهنم حمله میکنن. میبینی ساعت ها گذشته و من یک صفحه هم نخوندم. اون وقته که میشینم بابت آینده ی خودم هم حرص میخورم که با این وضعیت به هیچ کدوم از آرزوهام نمیرسم. بعدم عصبی میشم و پامیشم میرم! این نحوه ی درس خوندن من شده.

فعلا روزام داره این شکلی می گذره. فک کنم نمینوشتمشون بهترم بود... پاکشون کنم؟ نه بزار فعلا باشه..

۰ نظر ۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۳۲
محدثه //


داشتم فکر میکردم جمعه هاى با تو چه شکلیه؟

🤔

۱ نظر ۰۶ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۴۳
محدثه //


شاید یکى از بدترین حس ها، خواب موندن باشه.. مثلا یه روز صبح بیدار میشى،چنتا پلک میزنى تا بفهمى امروز چند شنبه ست و تو با صداى آلارم گوشى بیدار نشدى! بعد یکم فکر میکنى باید برى دانشگاه یا باشگاه.. اوه اوه، اونجاست که میفهمى امروز شنبه ست و تو ٨ صبح باید میرفتى سر کلاس هوش! 

حالم گرفته شد اول صبحى دیگه.. بدم میاد خواب بمونم.

* دیشب رفتیم فروشنده دیدیم.. خوب بود اما بقیه فیلماى اصغر فرهادى رو بیشتر دوست داشتم..

* دوست چیزه عجیبیه، وقتى هست دیگه هیچى به جز بودنش اهمیت نداره.. 

* نوچ، خواب موندم حالا باید کلى کار انجام بدم... 

* که کسى تا به قیامت نگران بنشیند(ادامه شعر عنوان- حسن بیک)

۱ نظر ۲۹ آبان ۹۵ ، ۰۹:۵۴
محدثه //


راست میگن که بزرگترین مانع رو ذهن خود آدم میسازه..

وقتى بهش ایمان نداشته باشى، بهش نمیرسى، چون همش توى ذهنت دارى میگى که نمیشه.

شاید اولین قدم غلبه بر موانع توى ذهن باشه.

اینکه من میتونم. میخوام پس میتونم.. باید بهش برسم پس واسش زحمت میکشم..

به هر جون کندنى که شده!

میخوام پس میتونم...

۱ نظر ۱۵ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۷
محدثه //


توى پاییز حتى عصر پنج شنبه هم مثل عصر جمعه ست..

توى خونه موندن، اونم تنهایى، اشتباهه محضِ...

اما خب اگه بخوایم یکمى خوشبینانه نگاه کنیم و چنتا دلخوشى کوچیک واسه خودمون ایجاد کنیم، میشه اینکه...

١. دیروز چنتا کتابى که دنبالش بودم رو کاملا اتفاقى توى کتابفروشى دیدم و با اینکه خیلى شلوغ بود و نتونستم اون کتابایى که میخواستم رو پیدا کنم، در عوض کتاب ضد، آقاى فاضل نظرى و کتاب شب هاى روشن، نوشته ى داستایفسکى و کتاب دیر آمدى رى را، آقاى سید على صالحى رو تونستم پیدا کنم.. کتابایى که از بس دنبالشون گشته بودم دیگه یادم رفته بود!

کلى بهم مزه یاد دیدن اتفاقیه اونا...

٢. ظاهرا حالا حالاها قرار نیست بریم دانشگاه سرِ درس و کتاب، توى اوقات فراغت میشینم فیلم میبینم، تقریبا روزى یکى... فیلماى خیلى خوبى بودن، مثل: فایت کلاب، رستگارى در شاوشانک، بانوى زیباى من، دیوار نوشت هاى آمریکایى، اینسپشن، سون و... .

٣. امروز بزرگداشت مولوى هست و وب من یکساله شد! یادمه اولین پستم توى این وب یه شعر از مولوى بود.. عنوان هم از مولاناست..

همین فکر کنم! تموم شد... :)

۰ نظر ۰۸ مهر ۹۵ ، ۱۹:۲۷
محدثه //


من

پاییز

هواى سرد

بوت و کلاه و شالگردن

اون کافه

عصر

تو


[تمام]

۰۷ مهر ۹۵ ، ۰۰:۵۲
محدثه //


از صبح توى فکرش بودم که بیام و بنویسم از روزمرگى هام.
از شوق بى نهایتم واسه نزدیک شدن پاییز..
از خیال و رویاهایى که شب و روز توى فکرم باهام هستن..
از آینده اى که چیدم واسه خودم، با تک تک جزئیات..
از فیلم هایى که میبینم و حسِ خوبى که بهم میدن..
از ذوق و شوقى که واسه خرید هدیه ى تولد رفیقم دارم.. و واسه تولد بعدى... 
از حالِ خوبم :)
آره! حالِ خوبم... با وجودِ همه ى مشکلات، حتى با وجود دیدن یه پیام که امشب نیستم و بغضى که قورت دادم..
اگه خودمون اجازه ندیم، هیچ چیز نمیتونه این حالِ خوب رو ازمون بگیره. این چیزیه که من این روزا خیلى بهش اعتقاد پیدا کردم، چون تجربه ش کردم... :)

*حیف کلاس زبانم که تموم شد، حیف استادمون نمیاد واسه ترم بعد.. چقد هوامون رو داشت و تشویقمون میکرد.
*میخوام از الان واسه کنکور ارشدم بخونم، اما نمیدونم از کجا شروع کنم..
*اینکه قلب و مغز به یه توافق برسن، نقش زیادى توى ایجاد آرامش داره! 
۱ نظر ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۴۳
محدثه //


تازه تابستون من شروع شد! (البته از نظر خودم)

ترم تابستون تموم شد، نمره هاشم دیدم، انتخاب واحد هم انجام دادم، خیالم راحته.

کلاس کامپیوترم تموم شد، امتحان تئورى و عملیش رو هم دادم، قبول شدم، خیالم راحته.

مسافرت هم رفتم و برگشتم، تموم شد دیگه 😅

حالا منم و یه کلاس زبان که دلم نمیخواد تموم بشه.

منم و کلى فیلم و کتاب که لحظه شمارى میکنم واسه خوندن و دیدنشون..

منم و اتاقم و دوستام و دور دور...😁

منم و یه هدف، که میخوام واسش بجنگم، میخوامش پس همه ى تلاشم رو میکنم.

منم و یه قلب که قراره یه هفته بدون باباى سختگیرش (عقل) زندگى کنه!

منم و یه فرصتِ جدید که نمیخوام از خودم دریغش کنم اما... اما واسه آخرین بار.

منم و یه حالِ خوب، شاید موقت، شاید گذرا، اما مهم اینه الان خوبه.. 

همین.. ☺️

۳ نظر ۱۶ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۱۹
محدثه //


کابوس هایى که حتى توى مسافرت دست از سرت برنمیدارن و اون ترس همیشگى رو توى دلت زنده نگه میدارن...

وقتى که چشمات غرقِ خوابِ و به اجبار خودتو بیدار نگه میدارى که مبادا ببینى و تیر خلاص رو بهت بزنه.


* اوضاع نت توى کرمانشاه واقعا بَده! 

* شهر قشنگیه، مردم مهربونى داره :)

۲ نظر ۰۸ شهریور ۹۵ ، ۰۵:۲۴
محدثه //


از الان به فکرش هستم و باید بشه!

من، دو سال دیگه، واسه ارشد، تهران هستم، دانشگاه دولتى.

تمام!


۳ نظر ۰۲ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۰
محدثه //