چرا دلت پُر و دستت خالى و سیگار آخرت خاموش است؟ *


چشام باز نمیشد ولى مغزم کاملا هوشیار بود. میدونستم خیلى زودتر از معمول بیدار شدم، فقط توى دلیلش شک داشتم. نمیدونستم واسه خاطره اینه که دیروز خواب موندم یا فکر و خیالاى توى سرم. سعى کردم چشامو باز کنم، به سختى... ساعت ٥صبحه! توى دلم گفتم بابا خیلى زود بیدار شدى!!

سرکار چندروزه بچه ها بهم میگن رنگم پریده. این اصطلاح رو میشه گفت اولین باره کسى بهم میگه. علاوه بر اینکه خودم اصلا متوجه ش نشدم.

سعى میکنم فکرم رو جمع کنم ببینم چرا انقد زود مغزم بیدار شده... متوجه شدم داشتم با خودم توى مغزم حرف میزدم. توى دلم نه ها، توى مغزم. 

انقد افکارم پراکنده و متفاوت هست که نمیتونم بنویسمشون. یعنى نمیخوامم.. نمیخوام کسى دلداریم بده یا سعى کنه کمکم کنه. فقط باید یه سرى توضیحاتِ واضحات به یه عده بدم که فکر نکنن بى مسئولیت و بى ملاحضه م و بدونن من به خودم خیلى بیشتر از اینا سخت میگیرم که اونا به من.. بعدش دلم میخواد برم توى پیله تنهایى خودم و سر درش بنویسم: "در نزن، رفته ام از خویش کسى منزل نیست."**

*: سید على صالحى

**: صنم نافع

۱ نظر

خوابِ من زهرِ فراقِ تو بنوشید و بِمُرد...*


اینو خودم خوب میدونم که وقتى نوشتنم اینجا زیاد میشه، یعنى باید حرف بزنم اما نمیزنم.

حرف بزنم، نه که بنویسم.

نمیگم کسى نیست، شاید اگه به یکى بگم، قبول کنه که پاى حرفام بشینه. ولى میدونى... نمیتونم با کسى صحبت کنم. میخوام اونکه میخوام بیاد و بپرسه و بشنوه! 

همه ى روزم یه طرف، این ١٢ شب به بعد تا وقتى که خوابم ببره هم یه طرف. یعنى هرکارى میکنم تا این چشماى گیج، خواب بره اما نمیره.


پ.ن: چقد امشب یاد رفیقم افتادم.

* مولانا

۱ نظر

هشتگ عید نیمده و داستاناش

هنوز عید نشده اما ما چند روزه مهمون داریم، دلم میخواست چنتا چیز بگم...

خب قطعا توى هر خانواده اى این چیزا وجودش حتمى نیست و ممکنه همه اینجورى نباشن، اما خب...

امروز که دقت کردم دیدم، وقت ما همش صرف غذا درست کردن، غذا خوردن و پذیرایى میشه!! یعنى هیچ تایمى نمیمونه که همه ى آدماى توى خونه بشینن دور هم و صحبت کنن، یا تلویزیون ببینن، یا...

یا بچه هاى جوون تر با هم برن بیرون، سینما، دور زدن، گشتن... درسته هم سن و سال خودم توى فامیل خیلى خیلى کم هست و همونا معمولا نمیان اما خب دیگه...

و امان از واى فاى و سَر همه که توى گوشیه :|

راستش رو بگم اینجورى اصن خوب نیست.

شاید واسه این چیزاست که من حوصله ى مهمون و مهمون دارى ندارم و ترجیح میدم نه جایى برم و نه کسى بیاد... تنهایى خیلى راحت تر با خودم کنار میام.

هنوز سال جدید نیمده اما من خیلى خسته م.

به قول استادمون: ایرانیا تعطیلات نمیرن که خستگیشون برطرف بشه، توى تعطیلات بدتر خسته میشن...

پ.ن: ببخشید اگه نزدیکه عید حرفاى خوب نزدم... ایشالله واسه همه سال خوبى باشه :)

۱ نظر

٤٧١٠


خسته از رانندگى و راه رفتن بسیار

خوابیده روى تخت و خیره به دیوار

خسته از شلوغى سر شار از تهى شهر

در جستجوى سوال هاى پر تکرار


پ.ن: شعر شد؟!

پ.ن: چشمام از فرط خستگى باز نمیمونه اما کامل هم بسته نمیشه...

۱ نظر

عنوان هم ندارد :|


از همون صبح، توى باشگاه، فهمیدم که امروز، روز خوبى نیس!

یعنى از اون روزاست که قراره هِى نشه، کلافه اى و بى قرار...

و خب کمى هم بى اعصاب!

از فرجه ها بدم میاد، بدم میاد چند هفته قبل از شروع امتحانا این همه وقت دارى و امتحانا که شروع میشن، همه پشتِ سرِ هم :| شاید واسه بعضیا خوب باشه اما واسه من نیست،نمیشه اون همه مطلب رو تو یه نصف روز دوره کرد خب :|

اینقد خسته میشم که بیشتر از هر وقت دلم مسافرت میخواد.. برم یکم دور شم از این شلوغىِ درون تهى.

برم که بیشتر از این غر نزنم :)

۰ نظر

مُزْمِنْ


خب هرجور هم حساب کنى میشه ضد حال!

که نه برى سینما.. نه دوستت بیاد.. نه از خستگى بتونى درس بخونى...

این روزا خیلى خسته میشم. شبا بیهوش میشم،اونم منى که به نام خانوادگیم پایبند بودم!

یه خستگىِ مزمن.

الانم نشستم روى مبل، پامو دراز کردم روى میز و کسى نیست بگه: برداااار..

دستم رو میبرم سمت بیوان چاى و میزارم گرماش آرومم کنه.

میگذره.. مطمئنم میگذره و اون چه که باید، اتفاق میوفته...

۰ نظر
نویسندگان
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان